تبليغاتX
 دیانت بهائی
دیانت بهائی
مقالات و اخبار و آثار و عکس های بهائی
دیانت بهائی

بهائی بودن یعنی جمیع عالم را دوست داشتن و با کل بشر مهربان بودن، در خدمت به نوع کوشیدن، ودرسبیل صلح عمومی و ترویج اخوت حقیقی همت کردن. عبدالبهاء عباس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
لینک باکس بهائی
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
معجزه و استناد به آن.....
معجزه

وقتی یک متحری حقیقت از معجزه در دیانت بهائی سوال میکند او در فکرش در جستجوی چه چیز است؟
آیا منتظر است که بگویند بله خانه ای است از طلا که با معجزه ظاهر شده است!!!!! یا سنگی هست که همینکه دست برویش بگذاری و بگویی یا بهاء بحرف میاید!!!!!!!!
در زمان حضرت محمد نیز منکران از همین قبیل معجزات از آن حضرت می طلبیدن مثلا میگفتن اگر راست میگویی چرا عصا ای نداری که تبدیل به مار شود یا چشمه ای ظاهر کن که در آن باغی از درختان خرما و انگور باشد یا خانه ای از طلا ظاهر کن. یا میگفتن اگر راست میگوئی خدا با تو حرف میزند بگذار قدری هم با ما حرف بزند.
جواب حضرت محمد به آنها چه بود؟
آیا به آنها گفت هر چند میدانم که میگوئید سحر است اما برای اینکه قدرت خدا را ثابت کنم آن معجزه را انجام میدهم؟؟!! و امروز خانه ای از طلا می بینیم که یادگار معجزه حضرت محمد است یا چون به ماه نگاه میکنیم خط سیاهی از شمال تا جنوب آن می بینیم که نشان دهنده شق القمر است ؟
یا اینکه وحی خدا آمد که( بگو سبحان الله مگر من هستم جز بشری مبعوث شده برسالت.سوره بنی اسرائیل ایه 93) یعنی من ادعائی جز بشریت و رسالت نکرده ام به عبارت دیگر بشر بودن دلیل قدرت داشتن بر این امور نیست و ادعای رسالت ربطی به معجزات ندارداگر نفسی در جمیع قران جستجوکند آیه ای پیدا نمی کند که در آن حضرت محمد برای اثبات حقانیت خود معجزات را دلیل قرار داده باشد بلکه در اکثر آیات به کافی بودن کتاب اشاره فرموده اند (دلیل باید با مدعا مرتبط باشد تا موجب اثبات مطلوب گردد مثلا اگر شخصی بگوید که من دکترم و دلیلم این است که به آسمان پرواز می کنم و بر فرض اینکه به آسمان هم پرواز کرد باز دلیل بر دکتر بودن نیست زیرا معالجه امراض دلیل صدق ادعا طب است.)
به همین علت اگر شخصی ادعاء رسالت کند و دلیل او پرواز به آسمان باشد این دلیل کافی نیست زیرا دلیل رسالت کتاب سماوی است .
حضرت عبدالبهاء میفرمایند:
" مظاهر مقدسه الهیه مصدر معجزاتند و مظهر آثار عجیبه هر امر مشکلی و غیر ممکنی از برای آنان ممکن و جایز است زیرا بقوتی خارق العاده از ایشان خارق العاده صدور یابد...ولی در کتب مقدسه اصطلاح مخصوص موجود و در نزد آنان این معجزات و آثار عجیبه اهمیتی ندارد حتی ذکرش نخواهند زیرا اگر این معجزات را برهان اعظم خوانیم دلیل و حجت از برای حاضرین است نه غائبین...اما در یوم ظهور اهل بصیرت جمیع وونات مظهر ظهور را معجزات یابند زیرا ممتاز از مادونست همین که ممتاز از مادونست معجزه محض است ملاحظه نمائید که حضرت مسیح فرید و وحید من دون ظهیر و معین و بدون سپاه و لشکر در نهایت مظلومیت در مقابل جمیع من علی الارض علم الهی بلند نمود و مقاومت کرد وجمیع را عاقبت مغلوب نمود و لو بظاهر مصلوب گردید حال این قضیه معجزه محض است ابدا انکار نتوان نمود دیگردر حقیت حضرت مسیح احتیاج به برهان دیگر نه و این معجزات ظاهره در نزد اهل حقیقت اهمیت ندارد مثلا اگر کوری بینا شود عاقبت باز کور گردد یعنی بمیردو از جمیع حواس و قوی محروم شود.....مقصد این نیست که مظاهر ظهور عاجز از اجرای معجزاتند زیرا قادر هستند لکن نزدشان بصیرت باطنی و گوش روحانی و حیات ابدی مقبول و مهم است پس در هر جائی از کتب مقدسه که مذکور است کور بود بینا شد مقصد اینست که کور باطن بود به بصیرت روحانی فائز شد ." (مفاوضات ص76)
زمانی که حضرت بهاالله در بغداد تشریف داشتن شیخ عبدالحسین مجتهد که نهایت دشمنی را نسبت به آن حضرت داشت برخی از علماء اعلام مقیم نجف و کربلا را در کاظمین به دور خود جمع کرد وتوسط قاصدی از حضرت بهاءالله طلب معجزه کردند حضرت بهاءالله فرمودند: (...هر چند حق ندارند زیرا حق باید خلق را امتحان نماید نه خلق حق را ولی حال این قول مرغوب و مقبول. اما امرالله دستگاه تئاتر نیست که هر ساعت یک بازی در بیاورند و هر روز یکی چیزی بطلبد در این صورت امرالله بازیچه صبیان شود ولی علماء بنشینند و بالاتفاق یک معجزه را انتخاب کنند و بنویسند که بظهور این معجزه از برای ما شبهه نمیماند و کل اقرار و اعتراف بر حقیت این امر مینمایند و انورقه را مهر کنند و بیاورند و اینرا میزان قرار دهند اگر ظاهر شد از برای شما شبهه نماند و اگر ظاهر نشد بطلان ما ثابت گردد . مفاوضات ص12 )
قاصد با شنیدن این جواب قاطع که در تاریخ ادیان بی سابقه و بی نظیر است زانوی جمال مبارک را بوسید ورفت درمجمع علماء آن چه را که شنیده بود ابلاغ کردو گفت حضرت بهاءلله آماده است که هر معجزه ای را که همگی متفق هستید ظاهر کند. بعد از سه روز مشورت علماء از ترس موفق به تصمیم گیری نشدند و از طلب معجزه منصرف شده و گفتن شاید او جادوگر باشد!!!
حضرت بهاءالله پس از استحضار بر رای علماء فرمودند :" با ارسال این پیام شافی و کافی معجزات همه انبیاء ظاهر و محقق گردید چه که علماءرا در انتخاب آن مخیر گذاردیم تا آنچه را بخواهند اتیان نمایند."
حضرت عبدالبهاء در باره همین نوع دعوت و اقامه حجتی که بعدا از طرف حضرت بهاءالله در لوح سلطان ایران بعمل آمده میفرمایند : " و چون در نصوص تورات دقت نمائیم هیچ یک از مظاهر الهیه اقوام منکره را مخیر نفرمود که هر معجزه ای که بخواهید من حاضرم و هر میزانی که قرار دهید من موافقت نمایم و در توقیع شاه واضحا فرموده اند که علماء را جمع کن و من را بطلب تا حجت و برهان ثابت شود." (قرن بدیع ص 297 ) شاه آن نامه را فرستاد نزد علما که جواب انرا بنویسند بعد از چند روز علما گفتند این شخص دشمن شما است شاه گفت من میدانم که دشمن من است من میگویم شما جواب مطالب او را بنویسید جواب ننوشتند شاه متغیر شده گفت من اینقدر علما را احترام میکنم انعام میدهم که چنین روزی جواب چنین نامه ای را بنویسند حال آنهاچنین جواب میگویند.( ایام تسعه ص377)
جواب بعدی علماء این بود قاصدی که این نامه را آورده با شدید ترین شکنجه اعدام کنید !!!
حضرت بهاءالله میفرمایند : " انشآءالله باید چشم دل را از اشارات آب وگل پاک نمود تا ادراک مراتب مالانهایه عرفان نمائید و حق را اظهر از آن بینید که در اثبات وجودش بدلیلی محتاج شوید و یا بحجتی تمسک جوئید.....اگر در فضای قدس حقیقت سائری کل اشیاء بمعروفیت او معروفند و او بنفسه معروف بوده و خواهد بود و اگر در ارض دلیل ساکنی کفایت کن به آنچه خود فرموده ( اولم یکفهم انا انزلنا علیک الکتاب) اینست حجتی که خود قرار فرموده و اعظم از این حجت نبوده و نیست." (ایقان ص 71)
حجت اعظم اسلام قران است که به وحی نازل شده است.
در بدایت انتشار دیانت حضرت باب محمد شاه قاجار برای تحقیق ، سید یحیی دارابی را مامور به این کار میکند . سید یحیی دارابی ملقب به وحید علاوه بر قران 300 حدیث از حفظ داشت ویکی از مراجع تقلید شیعیان و مورد اعتماد محمد شاه بود. زمانی که حضرت اعلی در شیراز تشریف داشتند ، جناب وحید توسط یکی از مومنین موفق به ملاقات حضرت اعلی شد. جناب وحید سوالاتی را که در نظر داشت یکایک بحضور مبارک عرض میکرد و حضرت اعلی در مقابل هر سوال جوابی کوتاه و قانع کننده می فرمودند که سبب حیرت و تعجب سید یحیی شد. جلسه اول 2 ساعت طول کشید وباقی سوالات به جلسه دوم موکول شد در جلسه دوم سید یحیی از شدت اضطراب سوالاتی را که از قبل در نظر گرفته بود فراموش کرد و بجای آن سوالات دیگری را مطرح کرد حضرت اعلی همانطور که جواب سوالات را میدادند جواب سوالات فراموش شده سید را هم میدادند .جناب وحید میگوید : از مشاهده این مطلب عجیب حالت غریبی در خود احساس کردم . حس میکردم که در خواب سنگینی فرو رفته ام و جواب هر مسئله ای را که از آن مسائل فراموش شده می شنیدم مرا از خواب بیدار میکرد از طرفی متعجب بودم از طرف دیگر فکر میکردم که شاید این مطلب از راه تصادف باشد. (تاریخ نبیل 147).
در جلسه سوم جناب وحید تصمیم میگیرد که در قلبش از حضرت اعلی تفسیر سوره کوثر را رجا کنم که مثلش را ندیده باشد.
جناب وحید میگوید : ( چون بمحضر مبارک رسیدم خوفی عجیب و ترسی شدید سراپای مرا فرو گرفت که سبب آنرا ندانستم با اینکه چند مرتبه بحضور مبارک مشرف شده بودم هیچ این حالت برای من دست نداده بود .حضرت باب چون مرا بآن حالت دیدند از جای خود برخاستند دست مرا گرفتند و پهلوی خود نشانده فرمودند : هر چه میخواهی بخواه هر آنچه دلت میخواهد بپرس تا جواب بدهم . من مثل طفلی که قادر بر تکلم نباشد وچیزی نفهمد حیرت زده و بیحرکت نشسته بودم حضرت باب تبسمی فرمودند و بصورت من نظر انداخته فرمودند: اگر سوره کوثر را برای تو تفسیر کنم دیگر نخواهی گفت سحر است و به صحت رسالت من اعتراف خواهی کرد؟
از شنیدن این مطلب گریه شدیدی بمن دست داد هر چه خواستم چیزی بگویم نشد فقط این آیه قران را خواندم : (ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکون من الخاسرین).
حضرت باب قبل از وقت عصر از جناب خال کاغذ و قلم خواستند و بتفسیر سوره کوثر مشغول شدند من هیچ وقت آن منظر عجیب را فراموش نمیکنم سیل آیات از نوک قلمش با سرعت حیرت آوری جاری بود با صوتی لطیف و آوازی ظریف آیات مبارکه را تغنی میفرمود یکسره تا غروب آفتاب این حال استمرار داشت و بدون تانی و سکون قلم آیات نازل میشد در هنگام غروب تفسیر سوره کوثر تمام شد آنگاه قلم را بر زمین گذاشته و فرمودند چای بیاورند بعد شروع بتلاوت آیات نازله نمودند و با صوت موثری مشغول تلاوت شدند ...پس از اینکه تلاوت تفسیر کوثر تمام شد هیکل مبارک برخاستند و تشریف بردن و بجناب خال فرمودن جناب سید یحیی و ملا عبدالکریم قزوینی مهمان شما هستند از آنها پذیرائی کنید تا تفسیر سوره کوثر را که اکنون نازل شد استنساخ کنند و بعد با کمال دقّت با اصل نسخه مقابله نمایند.
حاج سید یحیی میگوید : من و ملاعبدالکریم سه شبانه روز طول کشید تا ان رااستنساخ کردیم و مقابله نمودیم مخصوصاً درباره احادیثی که در این تفسیر از قلم مبارک ذکر شده تحقیق کامل بعمل آوردیم و تمام آنها را در نهایت درجه متانت یافتیم . من از مشاهده این مطلب بدرجه از اطمینان رسیدم که اگر جمیع قوای عالم جمع میشدند ممکن نبود ایمان و اطمینان مرا سلب کنند یا تقلیل دهند. (تاریخ نبیل 148)
حماسه و جانبازی جناب وحید وهزاران تن از مریدانش در راه انتشار امر حضرت اعلی زینت بخش صفحات تاریخ است .در دوران حضرت بهاءالله نزول آیات الهی دارای وسعت و سرعت بیشتری بود بطوری که در یک ساعت در حدود یک هزار آیه از لسان مبارک جاری میشد و جمیع آثار حضرت بهاءالله که از نظر بهائیان آثار مقدسه و وحی الهی است اگر با هم جمع شود به بیش از یکصد جلد بالغ میگردد.
حضرت عبدالبهاء میفرمایند :
" جمال مبارک و حضرت اعلی در زمانی ظاهر شدند که قوه قاهره دول زلزله بر ارکان عالم انداخته بود در محلی معتکف دور از عمار نبود در قطب آسیا ظاهر شدند و اعدا بجمیع انواع اسلحه مسلح بودند حکایت قبیله قریش نبود هر دولتی با پنج هزار توپ ده کرور لشکر در میدان حرب جولان میداد یعنی جمیع دول در نهایت اقتدار بودند و جمیع ملل در نهایت قوت و عظمت ...در همچو وقتی شمس حقیقت از افق رحمانیت طلوع نمود ولی در نهایت مظلومی وحید و فرید و بی معین و نصیر و قوای عالم بر مقاومت جمال مبارک دائماً قیام داشت در موارد بلا هر مصیبتی بر وجود مبارک وارد شد بلیه ئی نماند که بنهایت درجه بر وجود مبارک وآرد نیامد جمیع تکفیر کردند تحقیر نمودند ضرب شدید زدند مسجون کردند سرگون نمودند و عاقبت در نهایت مظلومیت از وطن اخراج و نفی بعراق نمودند دوباره باسلامبول و از اسلامبول بارسوم برمیلی منفی نمودند و بعد بخراب ترین قلعه های عالم مانند قلعه عکا فرستادند و در آنجا مسجون نمودند دیگر از اینجا موقعی بدتر اعظم برای نفی و حبس متصور نمیشد....جمال مبارک امرش را زیر حکم زنجیر بلند نمود این برهانیست که کسی نمیتواند انکار کند هر نفسی را سرگون مینمودند زار و زبون میشد ولی جمال مبارک را سرگونی سبب علو امر شد و هر نفسی را مسجون میکنند سبب اضمحلال اوست اما مسجونی جمال مبارک سبب استقلال او شد هر نفسی را بر او جمهور هجوم میکنند معدوم میشود لکن هجوم بر جمال مبارک سبب اشراق نور گشت انوارش ساطع شد آیاتش لامع گشت حجتش کامل شد ." (خطابات ج1 ص2)

محبت نور است در هر خانه بتابد و عداوت، ظلمت است در هر کاشانه لانه نماید.

[ مقالات ]
+
مختصری از حیات حضرت عبدالبهاء
 
مختصری از حیات حضرت عبدالبهاء




پسر ارشد حضرت بـهاءالله نام مبارکـش عبّاس بود که از زمان کودکى در مصائب و تبعيدهاى پدر بزرگوارش شريک و سهيم بود. اين فرزند ارجمند لقب عبدالبهاء را براى خود اختيار فرمود، پس از حضرت بـهاءالله طبق وصيّت آن حضرت مبيّن منصوص آثار و تعاليم و قائد جامعه بـهائى شد و مثل اعلاى حيات بـهائى محسوب مىشود. .

هنگاميکه حضرت عبدالـبهاء هنوز محبوس دولت عثمانى بود اوّلين گروه زائرين غربى در سال ۱۸۹۱ در شهر عکّا بزيارتش نائل گشتند. حضرت عبدالبـهاء در سال ۱۹۰۸ از بند عثمانيان آزاد گرديد. پس از آزادى از سالهاى ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ به اروپا و امريکا مسافرت فرمود و از آنجا پيام حضرت بـهاءالله را درباره اتّحاد و عدالت اجتماعى در مجامع کليساها – اتّحاديه‌هاى کارگرى – دانشگاهها و مصاحبه با خبرنگاران و ملاقات با مقامات دولتى و بسيارى ديگر از جمعيتّهاى عمومى بگوش همه رسانيد.

حضرت عبدالبـهاء پس از آنکه امر بـهائى را بر پايه‌اى مستحکم استوار فرمود و سبب انتشارش از شرق و غرب شد در سال ۱۹۲۱ از عالم رحلت نمود. مزارش در حجره‌اى در شمال مقام اعلى استقرار يافت که حال زيارتگاه بـهائيان است.

حضرت عبدالبهاء: مرکز ميثاق

در ۲۹ نوامبر ۱۹۲۱ ده هزار نفر مردم از يهود و مسيحى و مسلمان از هر طبقه و مذهبى در اراضى مقدّسه جمع آمدند تا به تعزيت شخصى بزرگواريکه او را جوهر "حکمت و تقوى و علم و عطاء" ميدانستند پردازند.(۱) در آن مراسم يکى از رهبران يهودى، حضرت عبدالبهاء را چنين توصيف کرد که او "مظهر از خودگذشتگى و فداکارى" بود و ناطقى مسيحى گفت او کسى بود که انسانرا "بشاهراه حقيقت" رهبرى ميکرد ويکى از زعماى مسلمان او را "رکن صلح و سلام" و "مظهر جلال و عظمت" خواند.(۲) تشييع جنازه حضرت عبدالبـهاء چنانکه يکى از ناظران غربى نوشته است جمع کثيرى از مردم را گرد هم آورد که "همه از درگذشتش غمناک و از تذکار سوانح حياتش دلشاد بودند."(۳)

در شرق و غرب عالم حضرت عبدالبـهاء را سفير صلح، قهرمان عدالت و مروّج اعظم دين جديد ميشمردند. در يک سلسله از سفرهاى تاريخ‌آفرين در آمريکاى شمالى و اروپا حضرت عبدالبـهاء--با قول و عمل--با تأکيد و قدرت اصول اساسى دين پدر بزرگوارش را اعلان گردد فرمود که "محبّت قانون اعظم براى تمدن امم است" و "نياز اصلى عالم انسانى تعاون و تعاضد است،" حضرت عبدالبـهاء در هر جمع و با هر کس از وضيع و شريف برخورد ميفرمود قلوبشان را ميربود.(۵)،(۴)

پسر ارشد حضرت بـهاءالله نام مبارکـش عبّاس بود که از زمان کودکى در مصائب و تبعيدهاى پدر بزرگوارش شريک و سهيم بود. اين فرزند ارجمند لقب عبدالبهاء را براى خود اختيار فرمود، پس از حضرت بـهاءالله طبق وصيّت آن حضرت مبيّن منصوص آثار و تعاليم و قائد جامعه بـهائى شد و مثل اعلاى حيات بـهائى محسوب مىشود. .

هنگاميکه حضرت عبدالـبهاء هنوز محبوس دولت عثمانى بود اوّلين گروه زائرين غربى در سال ۱۸۹۱ در شهر عکّا بزيارتش نائل گشتند. حضرت عبدالبـهاء در سال ۱۹۰۸ از بند عثمانيان آزاد گرديد. پس از آزادى از سالهاى ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ به اروپا و امريکا مسافرت فرمود و از آنجا پيام حضرت بـهاءالله را درباره اتّحاد و عدالت اجتماعى در مجامع کليساها – اتّحاديه‌هاى کارگرى – دانشگاهها و مصاحبه با خبرنگاران و ملاقات با مقامات دولتى و بسيارى ديگر از جمعيتّهاى عمومى بگوش همه رسانيد.

حضرت عبدالبـهاء پس از آنکه امر بـهائى را بر پايه‌اى مستحکم استوار فرمود و سبب انتشارش از شرق و غرب شد در سال ۱۹۲۱ از عالم رحلت نمود. مزارش در حجره‌اى در شمال مقام اعلى استقرار يافت که حال زيارتگاه بـهائيان است.

يک مفسّر امريکائى چنين نوشته است:

"جمع غفيرى از دوستان و طالبان حقيقت بکمال سرور و ابتهاج مترصد ورود مبارک و استماع پيام وحدت و محبّت از لسان آن منادى ملکوت مىباشد. ماوراءالفاظ و عبارات که از فم آن مطلع فيوضات جارى ميگرديد حقيقت غير قابل توصيفى در شخصيّت مبارک بود که در اعماق قلوب تأثير مينمود و ارواح و عقول را مسخر و مجذوب ميکرد. جبين گشاده، چشمهاى نافذ حاکم بر اسرار و ضمائر نفوس، لحن شيرين و مؤثر، خضوع و خشوع، رأفت و عطوفت و برتر و بالاتر از همه جلال و عظمت مقرون به مهر و عنايت که از يکطرف آن وجود اقدس را ممتاز از ما سوى قرار ميداد و از طرف ديگر الطاف و مراحمش را شامل اضعف عباد مينمود، اين صفات و کمالات مع مناقب و فضائل لاتحصاى ديگر از جمله شئون باهره و آثار مضيئه اى است که از آن هيکل اکرم در خاطره محبين حضرتش باقى مانده و هرگز از صفحه ضميرشان محو نخواهد شد."(۶)

مقام يکتاى حضرت عبدالبـها را در تاريخ اديان نميتوان فقط از راه شخصيّت پرجاذبه‌اش يا بصيرت نافذش در عمق روابط و شرائط انسانى دريافت. حضرت بـهاءالله فرزند ارجمندش را در آثار خويش به القابـى مخاطب ساخته که از آنها عظمت مقامش معلوم ميگردد از اين قبيل: "امانت الهى،" "حرز جهانيان،" "فضل اعظم،" و "سرّ خداى قديم و توانا."(۷) آثار بـهائى نيز حضرت عبدالبـهاء را چنين معرّفى ميکند که "نام معجز شيم عبدالبهاء... حاکى از آن است که چگونه خصوصيّات و صفات بشرى با فضائل و کمالات الهى در نفس مقدس حضرت عبدالبهاء مجتمع و متحد گشته است."(۸)

در جميع اديان موضوع جانشينى همواره بسيار حياتى بوده است و عدم اتّفاق بر سر جانشين سبب انشقاق و تفرقه در همه اديان گشته است. مثلاً ابـهامى که در جانشين حضرت مسيح و حضرت محمّد در ميان بود سبب شد که تفسيرهاى گوناگونى از آيات مقدّسه رايج شود و در هر دو دين مسيحى و اسلام اختلاقات عميقى بوجود آيد. امّا حضرت بـهاءالله دين خويش را از اين تفرّق و تشعّب نجات بخشيد و با نوشتن وصيّت خويش که بنام «کتاب عهدى» معروف است وحدت اهل بهاء را محفوظ داشت. در آن چنين مرقوم فرمود: "چون بحر حضورم فرونشيند و کتاب ظهورم بپايان رسد پس به آنکس که خداوند بيمانند اراده فرموده و از اين اصل قديم منشعب گشته توجّه نمائيد. مقصود از اين آيه مبارکه غصن اعظم [حضرت عبدالبهاء] بوده."(۹)

انتصاب حضرت عبدالبهاء بجانشينى حضرت بـهاءالله وسيله انتشار پيام اميد و نويد صلح و سلام بـهر گوشه جهان و بسط معرفت وحدت اصليه در جمع اهل ايمان گرديد. حضرت بـهاءالله در لوحی به حضرت عبدالبـهاء مطالب مهيمنى را ذکر فرموده که مضمونش چنين است: "برآنکس که بخدمت تو ميپردازد و بدورت ميگردد بهاء و جلال و برآنکه با تو دشمنى نمايد و آزارى دهد رنج و عذاب باد خوشا کسى که دوست تو باشد."(۱۰) خلاصه آنکه حضرت عبدالبـهاء مرکز پيمان حضرت بـهاءالله و ضامن وحدت جامعه بهائى و حافظ اصالت تعاليم حضرت بـهاءالله بود و بعنوان مبيّن منصوص تعاليم حضرت بـهاءالله شارح زنده آيات و مبيّن کلمات الهى و «گوياى کتاب الله و مفسر کلام الهى» بود.(۱۱) بدون حضرت عبدالبـهاء قوّه خلاّقه ظهور بهائى هرگز بنوع بشر منتقل نميشد و اهميّتش چنانکه بايد ادراک نميگرديد.

حضرت عبدالبـها تعاليم آئين پدر بزرگوارش را روشن و واضح ساخت، به تفصيل اصول و عقايدش پرداخت و خواص مرکزی تشکيلات اداريش را معيّن و طرح فرمود، راهنماى معصوم از خطا و مهندس جامعه سريع البسط بـهائی بود. علاوه بر اينها حضرت بـهاءالله در وجود حضرت عبدالبـهاء چنان «فضائل و کمالاتى در شخصيّت فردى حضرتش به وديعه گذارده تا جامعه انسانى همواره بتواند به اين قدوه پاينده و تأسى و از اين مثال تابنده تبعيّت نمايد.»(۱۲) حضرت عبدالبـهاء بود که بعنوان مثل اعلاى تعاليم بـهائى و مرکز ميثاق، "مرجعى مصون از خطا است که کلام الهى را با اتخاذ وسائل و لوازم عملى براى بناى تمدّن و فرهنگى بديع به موقع اجرا ميگذارد."(۱۳)

چون بگذشته بازنگريم معلوم ميشود که حضرت بهاءالله حضرت عبدالبـهاء را برای جانشينى خويش آماده ميساخته است. حضرت عبدالبـها تولّدش در ۲۳ می ۱۸۴۴ در همان يوم اظهار امر حضرت باب يعنى آغاز عصر جديد در سلسله اديان بود. از اوان کودکى در مصائب پدر بزرگوارش شريک و سهيم بود. حضرت عبدالبـهاء ۸ ساله بود که پدر بزرگوارش، حضرت بـهاءالله، براى نقشى که در دفاع و ترويج دين بابى داشت اوّل‌بار بزندان افتاد و در سراسر مدّتى که حضرت بـهاءالله به پايتخت امپراطورى عثمانى و بالاخره به فلسطين آنروز تبعيد شد همراه پدر بود و چون بحدّ رشد رسيد حضرت عبدالبـهاء انيس و وکيل و سپر بلا و نماينده پدر جليل القدرش در نزد روساى دين و دولت گشت. قدرت رهبرى و فهم و درايت و لياقت خدمتش بزودى او را در نزد جامعه تبعيديهاى بـهائى محبوب و محترم ساخت و بالاخره پس از صعود حضرت بـهاءالله در سال ۱۸۹۲ قيادت امر بـهائى را بعهده گرفت.

در سال ۱۹۱۱، حضرت عبدالبـهاء پس از ۴۰ سال که اسير زندان و مبتلاى ظلم و ستم بود به مغرب زمين سفر فرمود و با سادگى و شفّافيتى بىنظير دستورهاى حضرت بـهاءالله را براى تجديد حيات روحانى و معنوى جامعه انسانى عرضه داشت و فرمود: "نداى الهى بلند شد...در هيکل انسان حياتى جديد پديد آمد و در عالم امکان روحى بديع دميده شد. اينست که امروز جهان هيجان يافته و جان و وجدان نفوس بجنبش آمده است و چيزى نميگذرد که آثار اين حيات جديد پديدار شود و خفتگان را بيدار نمايد."(۱۴)

از جمله حقائق مهمّى که حضرت عبدالبـهاء براى صاحب‌نظران و گروههاى بيشمار و انبوه خلائق بيان فرمود اين بود: "بيان تحرى حقيقت فارغ از سوء تفاهم و تقليد؛ وحدت عالم انسانى، محور تعاليم ربانى در اين امر ابدع اعظم؛ وحدت اديان الهيه؛ ترک تعصبات مذهبى و جنسى و طبقاتى و وطنى؛ تطابق علم و دين؛ تساوى رجال و نساء که طير عالم انسانى را بمنزله دو جناح جهت عروج بمدارج ترقى و حصول مقامات مادى و معنوى است؛ تعليم اجبارى؛ اختيار لسان بين‌المللى؛ تعديل معيشت وحل مسائل اقتصادى؛ تأسيس محکمه کبرى براى حل اختلافات و منازعات بين دول و ملل؛ وجوب اشتغال بکار و قبول آن در ساحت پروردگار بمنزله نفس عبادت مادام که با روح خلوص و خدمت توأم گردد؛ تجليل عدالت بعنوان اصل اساسى و ضابط حقيقى در جامعه بشرى، تکريم مقام ديانت چون نور مبين و حصن متين از براى نظم عالم و حفظ امم؛ و بالاخره تأسيس صلح عمومى هدف اعلى و مقصد اسنى عالم انسانى."(۱۵)

و مکرّراً ندا درداد که او نيست مگر "مبشر صلح و آشتى و منادى وحدت عالم انسانى و رهبر بشر بسوى ملکوت ابهى."(۱۶) با وجود تجليل و تحسينى که مردم از بيانات حضرت عبدالبـهاء ميکردند در نامه‌اى بيکى از پيروان خويش در امريکا چنين مرقوم فرمود:

نام من عبدالبهاءست. صفت من عبدالبهاءست. حقيقت من عبدالبهاءست. نعت من عبدالبهاءست. رقيّت به جمال قدم [حضرت بهاءالله] اکليل جليل من و تاج وهّاج من است و خدمت به نوع انسان آئين قديم من... نه اسمى دارد، نه لقبى، نه ذکرى خواهد، نه نعتى، جز عبدالبهاء. اين است آرزوى من. اين است اعظم آمال من. اين است حيات ابدى من. اين است عزّت سرمدى من.(۱۷)


***********************

يادداشتها

(1) نقل شده در H.M. Balyuzi, `Abdu'l-Baha, The Centre of the Covenant of Baha'u'llah (London: George Ronald, 1971), p. 466 (ترجمه).

(2) نقل شده در Balyuzi, pp. 471, 467, 466 (ترجمه).

(3) شوقى ربانى، قرن بديع (دانداس: ۶۳۹ مؤسسه معارف بهائى، ۱۹۹۲), ترجمه نصرت الله مودّت، ص ۶۳۹.

(4) مآخذ اصل بيان بعربى: حضرت عبدالبهاء، منتخباتى، از مکاتيب حضرت عبدالبهاءص ۲۵.

(5) نقل شده در Abdul-Baha, The Promulgation of Universal Peace (Wilmette: Baha'i Publishing Trust, 1982), p. 338 (ترجمه).

(6) قرن بديع، ص ۵۸۴.

(7) مآخذ اصل بيان بعربی: شوقى ربانى، دور بهائى (لانگنهاين: لجنه نشر آثار، نشر سوم، ۱۹۸۸), ترجمه لجنه ملى ترجمه آثار امرى، صص ۶۰-۶۲.

(8) دور بهائى، ص ۵۸.

(9) مآخذ اصل بيان بعربى: دور بهائى، ص ۵۹.

(10) مآخذ اصل بيان بعربى: دور بهائى، ص ۶۱.

(11) بيت العدل اعظم، ترجمه پيام بيت العدل اعظم خطاب به بهائيان سراسر عالم، ۲۶ نوامبر ۱۹۹۲.

(12) بيت العدل اعظم، ترجمه پيام بيت العدل اعظم خطاب به بهائيان سراسر عالم، ۲۶ نوامبر ۱۹۹۲.

(13) بيت العدل اعظم، ترجمه پيام بيت العدل اعظم خطاب به بهائيان سراسر عالم، ۲۶ نوامبر ۱۹۹۲.

(14) حضرت ولى امرالله، نظم جهانى بهائى (دانداس: مؤسسه معارف بهائى، ۱۹۸۹), ترجمه و اقتباس هوشمند فتح اعظم، ص ۱۱۱.

(15) قرن بديع، ص ۵۸۴.

(16) نقل شده در Balyuzi, p.380 (ترجمه).

(17) دور بهائى، ص ۶۸.

(1) نقل شده در H.M. Balyuzi, `Abdu'l-Baha, The Centre of the Covenant of Baha'u'llah (London: George Ronald, 1971), p. 466 (ترجمه).

(2) نقل شده در Balyuzi, pp. 471, 467, 466 (ترجمه).

(3) شوقى ربانى، قرن بديع (دانداس: ۶۳۹ مؤسسه معارف بهائى، ۱۹۹۲), ترجمه نصرت الله مودّت، ص ۶۳۹.

(4) مآخذ اصل بيان بعربى: حضرت عبدالبهاء، منتخباتى، از مکاتيب حضرت عبدالبهاءص ۲۵.

(5) نقل شده در Abdul-Baha, The Promulgation of Universal Peace (Wilmette: Baha'i Publishing Trust, 1982), p. 338 (ترجمه).

(6) قرن بديع، ص ۵۸۴.

(7) مآخذ اصل بيان بعربی: شوقى ربانى، دور بهائى (لانگنهاين: لجنه نشر آثار، نشر سوم، ۱۹۸۸), ترجمه لجنه ملى ترجمه آثار امرى، صص ۶۰-۶۲.

(8) دور بهائى، ص ۵۸.

(9) مآخذ اصل بيان بعربى: دور بهائى، ص ۵۹.

(10) مآخذ اصل بيان بعربى: دور بهائى، ص ۶۱.

(11) بيت العدل اعظم، ترجمه پيام بيت العدل اعظم خطاب به بهائيان سراسر عالم، ۲۶ نوامبر ۱۹۹۲.

(12) بيت العدل اعظم، ترجمه پيام بيت العدل اعظم خطاب به بهائيان سراسر عالم، ۲۶ نوامبر ۱۹۹۲.

(13) بيت العدل اعظم، ترجمه پيام بيت العدل اعظم خطاب به بهائيان سراسر عالم، ۲۶ نوامبر ۱۹۹۲.

(14) حضرت ولى امرالله، نظم جهانى بهائى (دانداس: مؤسسه معارف بهائى، ۱۹۸۹), ترجمه و اقتباس هوشمند فتح اعظم، ص ۱۱۱.

(15) قرن بديع، ص ۵۸۴.

(16) نقل شده در Balyuzi, p.380 (ترجمه).

(17) دور بهائى، ص ۶۸.

[ حضرت عبدالبهاء ]
+
مختصری از حیات حضرت بهاءالله

 مختصری از حیات حضرت بهاءالله


حضرت بهاءالله در تاریخ ۱۲ نوامبر ۱۸۱۷ در طهران متولد شدند. از کودکی اخلاق و صفات عجیبی داشتند و طرز رفتار ایشان، والدینشان را مطمئن ساخت که در آینده مقام عظیمی خواهند داشت. پدر حضرت بهاءالله که وزیر مشهوری در دربار شاه بودند، عشق وفیری به پسر خود داشتند. یک شب در عالم رویا دیدند که حضرت بهاءالله در اقیانوس بزرگی شنا می کنند. دور سر نورانی ایشان موهای سیاهشان بر روی آب شناور بود و تعداد زیادی ماهی هر یک تاری از موی مبارک را گرفته بودند. حتی یک تار مو از سر ایشان جدا نشده بود. حضرت بهاءالله آزادانه و با عظمت بر روی آب شنا می نمودند و ماهیها به دنبال ایشان شناور بودند. پدر حضرت بهاءالله از شخص معبری خواست تا خواب ایشان را تعبیر کند. آن شخص معبر گفت این اقیانوس بی حد وحصر عالم وجود است و حضرت بهاءالله فریداً وحیداً بر این دنیا سلطنت خواهند نمود. ماهیان زیاد، نشانه ی آشوب و اضطراب است که با ظهور حضرتش بر پا خواهد شد ولکن ایشان در تحت حفظ و حمایت الهی محفوظ خواهند ماند و هیچ آسیبی به ایشان نخواهد رسید.

وقتی که حضرت بهاءالله به سن ۱۴ سالگی رسیدند در دربار شاه به حکمت و علم معروف بودند. در ۲۲ سالگی پدرشان صعود نمود و دولت، منصب عالی پدر را به ایشان پیشنهاد کرد، ولکن حضرت بهاءالله که نمی خواستند حیات خود را صرف امور مادی نمایند، شغل دربار و وزارت را قبول ننمودند و طریقی را که خداوند برایشان مقدر فرموده بود برگزیدند و وقت خود را صرف کمک به فقراء و ضعفا و بیماران نمودند و بزودی به عدالت و انصاف، معروف خاصّ و عام شدند.

در سن ۲۷ سالگی حضرت بهاءالله به وسیله ی فرستاده ی خاصی بعضی از آثار حضرت باب را دریافت نمودند که در آن بشارت قرب ظهور یوم الله داده شده بود، همان روزی که مظهر ظهور جدید ظاهر خواهد شد و صلح عمومی و وحدت و عدالتی را که عالم انسانی مدتها منتظر آن بوده تحقق خواهد بخشید. حضرت بهاءالله بلافاصله پیام حضرت باب را قبول فرمودند و یکی از پیروان مشتاق آن حضرت گردیدند. متاسفانه زمامداران ایران که به وسیله ی هواهای نفسانی خود نابینا شده بودند، به نحوی شدید و وحشیانه به تعذیب پیروان حضرت باب پرداختند. حضرت بهاءالله که به شرافت و حُسن سیرت معروف بودند از این مصائب مستثنی نگردیدند. حدود 8 سال پس از اظهار امر حضرت باب و ۲ سال پس از شهادت آن حضرت، حضرت بهاءالله اسیر سجن سیاه چال شدند. زنجیری که بر گردن آن حضرت بود آنقدر سنگین بود که قادر بر بلند نمودن سرشان نبودند. در این سجن حضرت بهاءالله ۴ ماه تحمل دشواریهای بسیار نمودند و در همین سیاه چال بود که وحی الهی بر ایشان نازل شد و بر آن حضرت معلوم گردید که موعود جمیع امم می باشند. از این سجن اظلم، شمس حضرت بهاءالله اشراق فرمود تا جمیع خلایق را روشن سازد.

پس از ۴ ماه مسجونیت در سجن سیاه چال، تمام املاک و دارایی حضرت بهاءالله را مصادره، و ایشان را با خانواده شان تبعید نمودند. در سرمای سخت زمستان از طریق کوههای غربی ایران به سوی بغداد که یکی از شهرهای حکومت عثمانی بود و اکنون پایتخت عراق است حرکت نمودند. کلمات نمی تواند رنج های این سفر را توصیف نماید که چگونه صد ها کیلومتر را در جاده های پوشیده از برف و یخبندان پیاده طی نمودند.

شهرت مبارک به سرعت در بغداد و دیگر شهرهای آن منطقه منتشر شد و مردم دسته دسته برای کسب فیض دیدن ایشان می آمدند. ولکن بعضی دیگر به شهرت آن حضرت حسادت می ورزیدند. یکی از آنها برادر ناتنی آن حضرت، میرزا یحیی بود که در ظلّ عنایت و محبّت مبارک می زیست. میرزا یحیی که در آن ایام مورد احترام بود بنای مخالفت با حضرت بهاءالله گذاشت به خیال اینکه بابیان که به او احترام زیادی می گذاشتند او را به عنوان رهبر قبول خواهند کرد، ولی نمی دانست که با روی برگرداندن از مظهر ظهور الهی تدنی و سقوط او حتمی خواهد بود. وقتی مظهر ظهور الهی ظاهر می شود تنها نفوسی که عبودیت و بندگی او را قبول می کنند به عظمت حقیقی خواهند رسید. حتی اقربا و نزدیکان نباید فراموش کنند که آن حضرت حائز مقامی بمراتب بالاتر از جمیع اهل عالم هستند و هیچ کس نمی تواند در آن مقام با حضرتش شریک باشد.دسیسه های میرزا یحیی موجب اختلاف بین پیروان حضرت باب گردید و باعث حزن شدید حضرت بهاءالله شد. یک شب جمال مبارک بدون آنکه به کسی بگویند خانه را ترک فرموده و به کوههای کردستان هجرت نمودند. در آنجا عزلت اختیار فرموده و به دعا و مناجات و تامل پرداختند. در غار کوچکی زندگی کردند و به ساده ترین غذا قناعت فرمودند. کسی ایشان را نمی شناخت و اسمشان را نمی دانست. ولکن به تدریج مردم آن منطقه درباره ی "شخص ناشناس" و "درویش بزرگوار" که علم الهی داشت سخن گفتند و چون خبر این شخص بزرگوار به پسر ارشدشان، حضرت عبدالبهاء رسید بلافاصله علامت های پدر عزیز خود را شناختند. و رقائمی به وسیله ی فرستاده ای به آن حضرت ارسال و رجا و تمنا نمودند که به بغداد مراجعت فرمایند و ایشان قبول فرمودند و بالاخره بعد از ۲ سال به دوران پرمشقت عزلت خود خاتمه دادند.

در ایام غیبت حضرت بهاءالله، اوضاع جامعه ی بابی به سرعت به سوی قهقرا کشیده شد. حضرت بهاءالله به محض بازگشت به تصحیح اخلاق و تحسین اعمال پیروان ستمدیده و سرگردان حضرت باب پرداختند. با وجودی که هنوز ایشان مقام عظیم خود را اعلام ننموده بودند، قدرت کلام و حکمت حضرتشان تعداد کثیری از بابیان را تحت تاثیر قرار داده و افراد از طبقات مختلف مجذوب ایشان گشته و از مریدان آن حضرت شدند ولکن علمای متعصب و برادر حسود ایشان، میرزا یحیی، نتوانستند نفوذ عظیم حضرت بهاءالله را بر این تعداد زیاد از مردم تحمل کنند. لذا به مسئولین دولتی مکررا شکایت نمودند تا اینکه حکومت ایران با برخی از مسئولین امپراطوری عثمانی همدست شده و حضرت بهاءالله را به شهری بعید تر از موطن اصلی یعنی استانبول تبعید نمودند.

آپریل ۱۸۶۳ برای مردم عراق مملو از حزن و اندوه بود. قرار بود شخصی که به او عشق می ورزیدند شهر را به مقصد نامعلوم ترک نماید. چند روز قبل از عزیمت، حضرت بهاءالله به باغی در بیرونی شهر منتقل شدند و ۱۲ روز در آن باغ خیمه زدند و تعداد زیادی از نفوس دسته دسته برای وداع با آن حضرت می آمدند و پیروان حضرت باب، با قلوبی آکنده از حزن به زیارت ایشان نائل می شدند و بعضی از آن نفوس با آن حضرت در تبعید به شهر استانبول همراه می شدند. ولکن خیلی ها باقی می ماندند و از همراهی حضرت بهاءالله محروم می شدند. ولکن اراده ی الهی چنان نبود که این واقعه با حزن خاتمه یابد. ابواب فضل بی منتها به روی احباء گشوده شد و حضرت بهاءالله به همراهان اعلام فرمودند که "من یُظهِرُهُ الله" و موعود اهل بیان می باشند. در این حین، حزن مبدل به سرور گردید و قلوب به عشق حضرت بهاءالله مشتعل شد. این ۱۲ روز از اول اردیبهشت تا ۱۲ اردیبهشت (۲۱ آپریل تا ۲ می) به عنوان عید رضوان، سالگرد اظهار امر علنی حضرت بهاءالله را، بهائیان در سراسر عالم و در طی قرون آینده جشن خواهند گرفت.

استانبول، مرکز امپراطوری عثمانی بود. در اینجا نیز دوباره عظمت و حکمت و جذابیت حضرت بهاءالله نفوس بسیاری را به سوی خود مجذوب نمود. نمایندگان دولت ایران و دشمنان دیگر، مسئولین دولت را قانع نمودند که جمال مبارک را به ادرنه تبعید کنند. در ادرنه حضرت بهاءالله الواحی به ملوک و سلاطین نوشتند و از آنها دعوت نمودند دست از ظلم و ستم بردارند و خود را وقف راحتی و آسایش ملت سازند. پس از مدتی مقامات دولت عثمانی، آن حضرت را به عکا فرستادند و در قلعه ی نظامی آن شهر زندانی کردند. عکا در آن زمان، سخت ترین زندان، در تمام امپراطوری عثمانی محسوب می شد و دشمنان گمان نمودند که در اوضاع سخت قشله ی عکّا، معروفیت حضرت بهاءالله فراموش و نورشان خاموش خواهد شد و با این عمل می توانند مانع امر و اراده ی الهی شوند.

رنجهای حضرت بهاءالله در عکا بیش از حد و اندازه بود. در بدایت به تنهایی در سلولی مسجون شدند که حتی فرزندان مبارک اجازه ی ملاقات نداشتند. شب و روز، اعداء احاطه نموده و جمیع وسایل آسایش و راحتی مفقود بود. ولی اوضاع سجن به تدریج تغییر نمود. ساکنین عکا و مامورین حکومت قانع شدند که حضرت بهاءالله و بهائیان بی گناه می باشند. در اینجا نیز دوباره مردم مجذوب علم و درایت و محبت حضرت بهاءالله شدند با وجودی که هنوز عظمت حقیقی آن حضرت را درک نمی کردند. پس از چند سال ابواب سجن مفتوح شد و حضرت بهاءالله آزاد شدند و به ایشان اجازه داده شد به منزلی راحت تر در آن حوالی منتقل شوند. محلی که امروزه به اسم قصر بهجی معروف است و در این محل بود که حضرت بهاءالله در ماه می ۱۸۹۲ در اوج عظمت و جلال صعود فرمودند.

حضرت بهاءالله عَلَم صلح و وحدت عالم انسانی را بلند نمودند و کلمات الهیه را نازل فرمودند. با وجودی که دشمنان آن حضرت به جمیع قوا بر علیه ایشان قیام نمودند، آن حضرت ناصراً مظفراً بر آنان غالب شدند و وعده ی الهی که در سیاه چال طهران در تحت سلاسل به ایشان داده شده بود تحقق یافت. در دوره ی حیات ایشان، پیام حضرتشان، قلوب هزاران نفوس را زنده کرد و گروهی از آنان جان خود را در راهش فدا کردند. امروزه تعالیم مبارک حضرت بهاءالله مستمراً در عالم انتشار می یابد و هیچ امری نمی توانند تحقق غایی آن را که وحدت عالم انسانی در ظلّ دیانتی جهانی است مانع شود.

[ حضرت بهاءالله ]
+
صلاة کبير (به همراه ترجمه فارسی)
 "هُوَ الْمُنْزِلُ الْغَفورُ الرَّحيم"

لِلْمُصَلِّی أَنْ يَقُومَ مُقْبِلاً إِلَی اللَّهِ وَ إِذا قامَ وَ اسْتَقَرَّ فی مَقامِهِ يَنْظُرَ إِلَی الْيَمينِ وَ الشِّمالِ کَمَنْ يَنْتَظِرُ رَحْمَةَ رَبِّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ثُمَّ يَقُولَ:
"يا إِلهَ الأَسْمآءِ وَ فاطِرَ السَّماءِ أَسْئَلُکَ بِمَطالِعِ غَيْبِکَ الْعَلِيِّ الْأَبْهی بِأَنْ تَجْعَلَ صَلاتی ناراً لِتُحْرِقَ حُجُباتِيَ الَّتی مَنَعَتْنی عَنْ مُشاهَدَةِ جَمالِکَ وَ نُوراً يَدُلُّني إِلی بَحْرِ وِصالِکَ."


"اوست نازل کنندهِ غفورِ مهربان"
بر نماز گذار است که بایستد در حالیکه روی می‌آورد بسوی خدا و زمانیکه ایستاد و قرار گرفت در جای خود بنگرد به طرف راست و چپ. مانند کسیکه انتظار می‌کشد رحمت پروردگارش را که رحمن رحیم است. سپس بر اوست که بگوید:
"ای معبود اسمها و خالق آسمانها، از تو سوال می‌کنم به محلهای طلوع پنهانیت که شکوه‌مندترین و نورانی‌ترین است به اینکه قرار بفرمائی نمازم را آتشی تا بسوزاند پرده‌هایی که منع کرد مرا از دیدن جمال تو و نوری که مرا دلالت و راهنمائی می کند به دریای وصال تو."
 


ثُمَّ يَرْفَعَ يَدَيْهِ لِلْقُنُوتِ لِلَّهِ تَبارَکَ وَ تَعالی وَ يَقُولَ:
"يا مَقْصُودَ الْعالَمِ وَ مَحْبُوبَ الْاُمَمِ تَرانی مُقْبِلاً إِلَيْکَ مُنْقَطِعاً عَمَّا سِواکَ مُتَمَسِّکاً بِحَبْلِکَ الَّذي بِحَرَکَتِهِ تَحَرَّکَتِ الْمُمْکِناتُ * أَيْ رَبِّ أَنَا عَبْدُکَ وَ ابْنُ عَبْدِکَ * أَکُونُ حاضِراً قائِماً بَيْنَ أَياديْ مَشِيَّتِکَ وَ إِرادَتِکَ وَ ما أُرِيْدُ إِلَّا رِضَائَکَ * أَسْاَلُکَ بِبَحْرِ رَحْمَتِکَ وَ شَمْسِ فَضْلِکَ بِأَنْ تَفْعَلَ بِعَبْدِکَ ما تُحِبُّ وَ تَرْضی * وَ عِزَّتِکَ الْمُقَدَّسَةِ عَنِ الذِّکْرِ وَ الثَّناءِ کُلُّ ما يَظْهَرُ مِنْ عِنْدِکَ هُوَ مَقْصُودُ قَلْبی وَ مَحْبُوبُ فُؤآديْ * إِلهي إِلهي لا تَنْظُرْ إِلی آمالی وَ أَعْمالیْ بَلْ إِلی إِرادَتِکَ الَّتيْ أَحاطَتِ السَّمَواتِ وَ الْأَرْضَ * وَ اسْمِکَ الْأَعْظَمِ يا مالِکَ الْأُمَمِ ما أَرَدْتُ إِلَّا ما أَرَدْتَهُ وَ لا أُحِبُّ إِلَّا ماتُحِبُّ *"


سپس بالا ببرد دو دستش را از برای قنوت برای خداوند تبارک و تعالی و بگوید:
"ای مقصود عالم و محبوب امتها می‌بینی مرا در حال اقبال بسوی تو در حال انقطاع از آنچه جز تو است در حال تمسک به ریسمان تو که بحرکتِ آن بحرکت آمد ممکنات. ای پروردگار من، من بنده‌ی توام و زاده‌ی بنده تو. می‌باشم حاضر ایستاده بین دستهای مشیت و اراده تو و نمی‌خواهم مگر رضای تو را. از تو سوال می‌نمایم به دریای رحمتت و آفتاب فضلت به اینکه عمل بفرمائی برای بنده ات آنچه دوست داری و راضی میباشی و به بزرگواریت که مقدس است از ذکر و ثناء هر آنچه ظاهر میشود از نزد تو مقصود قلب من است و دوست داشته فواد و قلب من. معبود من، معبود من نظر مفرما به آرزوهای من و عملهای من بلکه به اراده و خواست خودت که احاطه فرمود آسمانها و زمین را و به اسم اعظمت ای مالک اُمتها. نمی‌خواهم مگر آنچه تو می‌خواهی آن‌ را و دوست ندارم مگر آنچه را که تو دوست داری."
 


ثُمَّ يَسْجُدَ وَ يَقُولَ:
"سُبْحانَکَ مِنْ أَنْ تُوْصَفَ بِوَصْفِ ما سِواکَ أَوْ تُعْرَفَ بِعِرْفانِ دُوْنِکَ. "


سپس به سجده رود و بگوید:
"پاک و مقدسی تو از اینکه وصف کرده شوی به وصف و تعریف آنچه که جز خودت باشد یا شناخته بشوی با عرفان و شناسائی غیر خودت"



ثُمَّ يَقُومَ وَ يَقُولَ:
"أَيْ رَبِّ فَاجْعَلْ صَلاتی کَوْثَرَ الْحَيَوانِ لِيَبْقی بِهِ ذاتی بِدَوامِ سَلْطَنَتِکَ وَ يَذْکُرَکَ فی کُلِّ عالَمٍ مِنْ عَوالِمِکَ."

سپس بایستد و بگوید:
"ای پروردگار من پس قرار بفرما نمازم را چشمه‌ی آب حیات و زندگانی تا باقی بماند بدان وسیله ذات و وجود من به دوام سلطنت خودت و تا ذکر کند تو را در هر عالمی از عالمهایت."
 


ثُمَّ يَرْفَعَ يَدَيْهِ لِلْقُنُوتِ مَرَّةً أُخْری وَ يَقُولَ:
"يا مَنْ فی فِراقِکَ ذابَتِ الْقُلُوبُ وَ الْأَکْبادُ وَ بِنارِ حُبِّکَ اشْتَعَلَ مَنْ فِی الْبِلادِ أَسْئَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذي بِهِ سَخَّرْتَ الْآفاقَ بِأَنْ لا تَمْنَعَنيْ عَمّا عِنْدَکَ يا مالِکَ الِّرقابِ * أَيْ رَبِّ تَرَی الْغَريْبَ سَرُعَ إِلی وَطَنِهِ الْأَعْلی ظِلِّ قِبابِ عَظَمَتِکَ وَ جِوارِ رَحْمَتِکَ وَ العاصِيَ قَصَدَ بَحْرَ غُفْرانِکَ وَ الذَّليلَ بِساطَ عِزِّکَ وَ الْفَقيْرَ أُفُقَ غَنائِکَ * لَکَ الْأَمْرُ فِيما تَشاءُ * أَشْهَدُ أَنَّکَ أَنْتَ الْمَحْمُوْدُ فی فِعْلِکَ وَ الْمُطاعُ فی حُکْمِکَ وَ المْخْتارُ فی أَمْرِکَ."


سپس بالا ببرد دو دستش را از برای قنوت بار دیگر و بگوید:
" ای کسي که در دوری تو ذوب شد و گداخت دلها و جگرها و به آتش دوستی و حب تو به شعله در‌آمدند کسانیکه در شهرها هستند از تو سوال می‌نمایم به اسمت که بوسیله‌ی آن به زير فرمان آوردی دنیا را با اینکه باز نداری مرا از آنچه نزد تو است ای مالک بندگان. ای پروردگار من می‌بینی این غریب را که سرعت گرفت به سوی وطن اعلای خود که سایه خیمه‌های بزرگواری تو و جوار رحمتت می باشد این گنهکار را که قصد دریای غفران و آمرزش تو را نموده و این ذلیل و خوار را که بساط بزرگواری تو را خواسته این فقیر را که افق بی نیازی تو را خواسته. امر از آن توست در آنچه بخواهی گواهی می دهم بدرستی که تو محمودی در فعلت و مورد اطاعت در حکمت و صاحب اختیار در امر خودت."



ثُمَّ يَرْفَعَ يَدَيْهِ وَ يُکَبِّرَ ثَلاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ يَنْحَنِیَ لِلْرُکُوْعِ لِلَّهِ تَبارَکَ وَ تَعالی وَ يَقُولَ:
"يا إِلهيْ تَری رُوْحيْ مُهْتَزّاً فی جَوارِحيْ وَ أَرْکانی شَوْقاً لِعِبادَتِکَ وَ شَغَفاً لِذِکْرِکَ وَ ثَنائِکَ وَ يَشْهَدُ بِما شَهِدَ بِهِ لِسانُ أَمْرِکَ فی مَلَکُوتِ بَيانِکَ وَ جَبَرُوْتِ عِلْمِکَ * أَيْ رَبِّ أُحِبُّ أَنْ أَسْئَلَکَ فی هذَا الْمَقامِ کُلَّ ما عِنْدَکَ لِإِثْباتِ فَقْريْ وَ إِعْلاءِ عَطائِکَ وَ غَنائِکَ وَ إِظْهارِ عَجْزيْ وَ إِبْرازِ قُدْرَتِکَ وَ اقْتِدارِکَ."


سپس بالا برد دو دستش را و تکبیر (الله ابهی) بگوید سه مرتبه، سپس خم شود برای رکوع از برای خداوند تبارک و تعالی و بگوید:
"ای معبود من می بینی روح مرا در حالیکه به اهتزاز در آمده در اعضاء و ارکان من در حال شوق از برای بندگی تو و در حدِ اعلای شوق و محبت از برای ذکر تو و ثنایت و گواهي می‌دهد به آنچه گواهی داد به آن لسان امر تو در ملکوت بیان تو و جبروت علم تو ای پروردگار من. دوست دارم اینکه از تو سوال ‌کنم در این مقام از هر آنچه نزد تو است براي ثابت کردن فقر و نداری خودم و بالا بردن عطا و غنا و بی نیازی تو و ظاهر کردن عجز خودم و آشکار کردن قدرت و اقتدار تو."


ثُمَّ يَقُومَ وَ يَرْفَعَ يَدَيهِ لِلْقُنُوتِ مَرَّةً بَعْدَ أُخْری وَ يَقُولَ:
"لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ الْعَزِيْزُ الْوَهّابُ * لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ الْحاکِمُ فی المَبْدَءِ وَ الْمَآبِ * إِلهي إِلهي عَفْوُکَ شَجَّعَني وَ رَحْمَتُکَ قَوَّتْنی وَ نِداوُکَ أَيْقَظَني وَ فَضْلُکَ أَقامَني وَ هَدانی إِلَيْکَ وَ إِلَّا ما لي وَ شَأْنی لِأَ قُوْمَ لَدی بابِ مَدْيَنِ قُرْبِکَ أَوْ أَتَوَجَّهَ إِلَی الْأَنْوارِ الْمُشْرِقَةِ مِنْ أُفُقِ سَماءِ إِرادَتِکَ * أَيْ رَبِّ تَرَی الْمِسْکينَ يَقْرَعُ بابَ فَضْلِکَ وَ الْفانِيَ يُرِيْدُ کَوْثَرَ الْبَقاءِ مِنْ أَياديْ جُوْدِکَ * لَکَ الْأَمْرُ فی کُلِّ الْأَحْوالِ يا مَوْلَی الْأَسْماءِ وَ لِيَ التَّسْليْمُ وَ الرِّضاءُ يا فاطِرَ السَّماءِ."


سپس بایستد و بالا برد دو دستش را برای قنوت دیگری و بگوید:
"نیست معبودي جز توی عزیز وهاب. نیست معبودی مگر توی حکم کننده در ابتدا و انتها. معبودِ من معبودِ من عفو تو مرا شجاع کرد و رحمت تو قوت بخشید مرا ندایت مرا بیدار کرد و فضلت بر پا داشت مرا و راهنمائیم فرمود بسوی تو و گرنه مرا و شأن مرا چه تا بایستد نزد در شهر قرب و نزدیکی تو یا روی آورد به طرف نورهای تابان از کرانه آسمان و مقام ارجمند اراده‌ی تو. ای پروردگار من می‌بینی این بیچاره را که می‌کوبد در فضلت را و این فانی را که می‌خواهد چشمه‌ی بقاء را از دستهای جودت برای تو است امر در همه‌ی احوال ای آقای اسم ها و برای من است تسلیم و رضا ای خالق آسمان ."
 


ثُمَّ يَرْفَعَ يَدَيْهِ ثَلاثَ مَرَّاتٍ وَ يَقُولَ:
"اللَّهُ أَعْظَمُ مِنْ کُلِّ عَظيمٍ"


سپس بالا برد دو دستش را سه بار و بگوید:
"خداوند بزرگتر است از هر بزرگی."
 


ثُمَّ يَسْجُدَ وَ يَقُولَ:

"سُبْحانَکَ مِنْ أَنْ تَصْعَدَ إِلی سَماءِ قُرْبِکَ أَذْکارُ الْمُقَرَّبيْنَ أَوْ أَنْ تَصِلَ إِلی فِناءِ بابِکَ طُيُورُ أَفْئِدَةِ الْمُخْلِصيْنَ * أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ مُقَدَّساً عَنِ الصِّفاتِ وَ مُنَزَّهاً عَنِ الْأَسْماءِ * لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ الْعَلِيُّ الْأَبْهی."


سپس به سجده رود و بگوید:
"پاک و مقدسی از اینکه بالا برود به آسمان قرب و نزدیکی تو ذکرهای مقربین یا اینکه وصل شود و برسد به آستانه‌ی در تو پرندگان دلهای مخلصین. گواهی می‌دهم بدرستیکه تو مقدسی از صفات و منزهی از اسمها. نیست معبودی جز تو که بلند‌مرتبه‌ترین و پر جلال‌ترین و نورانی‌ترین می‌باشی."



ثُمَّ يَقْعُدَ وَ يَقُولَ:
"أَشْهَدُ بِما شَهِدَتِ الْأَشْياءُ وَ الْمَلَأُ الْأَعْلی وَ الْجَنَّةُ الْعُلْيا وَ عَنْ وَرائِها لِسانُ الْعَظَمَةِ مِنَ الْأُفُقِ الْأَبْهی أَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ وَ الَّذی ظَهَرَ إِنَّهُ هُوَ الْسِّرُّ الْمَکْنُونُ وَ الرَّمْزُ الْمَخْزُونُ الَّذي بِهِ اقْتَرَنَ الْکافُ بِرُکْنِهِ النُّونِ * أَشْهَدُ أَنَّهُ هُوَ الْمَسْطُورُ مِنَ القَلَمِ الْأَعْلی وَ الْمَذْکُورُ فی کُتُبِ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ وَ الثَّری."


سپس بنشیند و بگوید:
"گواهی می‌دهم به آنچه گواهی دادند اشیاء و گروه عالم بالا و جنت علیا و از وراء و پشت سر آنها لسان عظمت و بزرگواری از اُفُق ابهی بدرستیکه تو خدائی هستی که نیست معبودی جز تو و کسیکه ظاهر شد بدرستیکه اوست سر مکنون و رمز مخزون که به او قرین شد کاف به رکنش نون (کُن یعنی خلق شو) گواهی می‌دهم بدرستیکه اوست نوشته شده از قلم اعلی و ذکر شده در کتابهای خداوندِ پروردگار عرش و زمین."
 


ثُمَّ يَقُومُ مُسْتَقِيماً وَ يَقُولُ :
"يا إِلهَ الْوُجُودِ وَ مالِکَ الْغَيْبِ وَ الْشُّهُودِ تَری عَبَراتِی وَ زَفَراتِی وَ تَسْمَعُ ضَجِيْجِيْ وَ صَرِيْخِيْ وَ حَنِيْنَ فُؤادِيْ وَ عِزَّتِکَ اجْتِراحاتِی أَبْعَدَتْنِيْ عَنِ التَّقَرُّبِ إِلَيْکَ وَ جَريْراتِی مَنَعَتْنِی عَنِ الْوُرُودِ فِی ساحَةِ قُدْسِکَ، أَيْ رَبِّ حُبُّکَ أَضْنانِی وَ هَجْرُکَ أَهْلَکَنِيْ وَ بُعْدُکَ أَحْرَقَنِی أَسْئَلُکَ بِمَوْطِئِ قَدَمَيْکَ فِی هذا الْبَيْداءِ وَ بِلَبَّيْکَ لَبَّيْکَ أَصْفيائِکَ فِی هذا الْفَضاءِ وَ بِنَفَحاتِ وَحْيِکَ وَ نَسَماتِ فَجْرِ ظُهُورِکَ بِأَنْ تُقَدِّرَ لِيْ زِيارَةَ جَمالِکَ وَ الْعَمَلَ بِما فِی کِتابِکَ . "


سپس بایستد و بگوید:
"ای اله وجود و مالک پنهانی و آشكارا، می‌بینی اَشکهای مرا و آههای مرا و می‌شنوی صدای گریه‌ی مرا و فریاد مرا و ناله‌ی دل مرا و به بزرگواریت که گناهانِ من دور کرد مرا از نزدیک شدن به تو و خطاهایم باز داشت مرا از وارد شدن در فضای قدس تو. ای پروردگار من حب و دوستی تو مرا قوت بخشید و دوری تو و هجران تو مرا هلاک نمود و دور بودن از تو مرا سوزانید از تو سوال می‌نمایم به قدمگاهت در این بیابان و به لبَیک لبَیک گفتن برگزیدگانت در این فضا و ساحت و به نفحات (بو‌های خوش) وحی تو و نسیمهای فجرِ ظهورت باینکه مقدر بفرمائی برایم زیارت جمالت را و عمل به آنچه در کتابت هست."
 


ثُمَّ يُکَبِّرَ ثَلاثَ مَرَّاتٍ وَ يَرْکَعَ وَ يَقُولَ:
"لَکَ الْحَمْدُ يا إِلهي بِما أَيَّدْتَني عَلی ذِکْرِکَ وَ ثَنائِکَ وَ عَرَّفْتَني مَشْرِقَ آياتِکَ وَ جَعَلْتَنی خاضِعاً لِرُبُوبِيَّتِکَ وَ خاشِعاً لِأُلُوهِيَّتِکَ وَ مُعْتَرِفاً بِما نَطَقَ بِهِ لِسانُ عَظَمَتِکَ."


سپس سه بار تکبیر (الله ابهی) بگوید و در رکوع بگوید:
"برای تو است حمد و ستایش ای معبود من بدان‌سبب که تائیدم فرمودی بر ذکر خودت و ثنای خودت و شناسانیدی به من محل تابش آیاتت را و مرا قرار فرمودی خاضع از برای پروردگاریت و خاشع از برای خداوندیت و معترف به آنچه نطق فرمود بدان زبان عظمت و بزرگواری تو."
 


ثُمَّ يَقُومَ وَ يَقُولَ:
"إِلهي إِلهي عِصْيانِي أَنْقَضَ ظَهْري وَ غَفْلَتي أَهْلَکَتْني * کُلَّما أَتَفَکَّرُ فی سُوْءِ عَمَليْ وَ حُسْنِ عَمَلِکَ يَذُوبُ کَبِدي وَ يَغْلِي الدَّمُ فی عُرُوقي * وَ جَمالِکَ يا مَقْصُودَ الْعالَمِ إِنَّ الْوَجْهَ يَسْتَحْيی أَنْ يَتَوَجَّهَ إِلَيْکَ وَ أَيادِيَ الرَّجاءِ تَخْجَلُ أَنْ تَرْتَفِعَ إِلی سَماءِ کَرَمِکَ * تَری يا إِلهی عَبَراتی تَمْنَعُني عَنِ الذِّکْرِ وَ الثَّنآءِ يا رَبَّ الْعَرْشِ وَ الثَّری * أَسْئَلُکَ بِآياتِ مَلَکُوتِکَ وَ أَسْرارِ جَبَرُوتِکَ بِأَنْ تَعْمَلَ بِأَوْليائِکَ ما يَنْبَغيْ لِجُودِکَ يا مالِکَ الْوُجُودِ وَ يَليْقُ لِفَضْلِکَ يا سُلْطانَ الْغَيْبِ وَ الشُّهُودِ."


سپس بایستد و بگوید:
"خدای من خدای من گناه من شکست پشت مرا و غفلت من مرا هلاک کرد هر هنگام می اندیشم در بدی عملم و نیکی عمل تو می‌گدازد جگرم و به جوشش در می‌آید خون در رگهایم و به جمالت ای مقصود عالم بدرستی رویم حیا می‌کند و خجالت می‌کشد باینکه رو به سوی تو نماید و دستهای آرزو خجالت می‌کشد از اینکه بالا برود به آسمان کرم تو می‌بینی ای معبود من اشكهاي مرا که مرا باز می‌دارد از ذکر و ثنا، ای پروردگار عرش و زمین سوال می‌کنم از تو به آیات ملکوتت و اسرار جبروتت باینکه عمل بفرمائی نسبت به دوستانت آنچه سزاوار بخشش تو است ای صاحب وجود و هستی و لایق فضل تو است ای سلطان غیب و آشكارا."
 


ثُمَّ يُکَبِّرَ ثَلاثَ مَرَّاتٍ وَ يَسْجُدَ وَ يَقُولَ:
"لَکَ الْحَمْدُ يا إِلهَنا بِما أَنْزَلْتَ لَنا ما يُقَرِّبُنا إِلَيْکَ وَ يَرْزُقُنا کُلَّ خَيْرٍ أَنْزَلْتَهُ فی کُتُبِکَ وَ زُبُرِکَ * أَيْ رَبِّ نَسْئَلُکَ بِأَنْ تَحْفَظَنا مِنْ جُنُودِ الظُّنُونِ وَ الْأُوْهامِ * إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِيزُ العَلَّامُ."


سپس سه بار الله ابهی بگوید و سجده رود و بگوید:
"حمد و ستایش تو را سزاست ای معبود ما بدان‌سبب که فرو‌فرستادی برایمان آنچه را که ما را نزدیک کند به سویت و هر خیری که مرزوق دارد ما را فرو‌فرستادی در کتابهایت و نوشتجاتت ای پروردگار من از تو سوال می‌نمایم به اینکه حفظ بفرمائی ما را از لشکریان خیالات و اوهام بدرستی که توئی پروردگار بی نهایت دانا. "


ثُمَّ يَرْفَعَ رَأْسَهُ يَقْعُدَ وَ يَقُولَ:
"أَشْهَدُ يا إِلهي بِمَا شَهِدَ بِهِ أَصْفِياوُکَ وَ اعْتَرَفَ بِمَا اعْتَرِفَ بِهِ أهْلُ الْفِرْدَوْسِ الْأَعْلی وَ الَّذينَ طَافُوا عَرْشَکَ الْعَظيمَ * اَلْمُلْکُ وَ الْمَلَکُوتُ لَکَ يا إِلهَ الْعالَمينَ."


سپس بالا برد سرش را و بنشیند و بگوید:
"گواهی می‌دهم ای معبود من به آنچه شهادت دادند به آن برگزیدگان تو و اعتراف می کنم به آنچه اعتراف کردند به آن ساکنین بهشت برین و آنانیکه طواف کردند به دور عرش عظیم تو. مُلک و ملکوت از آن تو است ای معبود عالمها."


[ وضو و نمازها ]
+
صلاة وسطی (به همراه ترجمه فارسی)
 وَ بَعْدُ لَهُ أَنْ يَقُومَ مُتَوَجِّهاً إِلَی الْقِبْلَةِ و يَقُولَ:
"شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ * لَهُ الأَمْرُ وَ الخَلْقُ * قَدْ أَظْهَرَ مَشْرِقَ الظُّهُورِ وَ مُکَلِّمَ الطُّورِ الَّذيْ بِهِ أَنارَ الأُفُقُ الأَعْلی وَ نَطَقَتْ سِدْرَةُ الْمُنْتَهی وَ ارْتَفَعَ النِّداءُ بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّماءِ قَدْ أَتَی المْالِکُ. اَلْمُلْکُ وَ الْمَلَکُوتُ وَ الْعِزَّةُ وَ الْجَبَرُوْتُ لِلّهِ مَوْلَی الْوَری وَ مالِکِ الْعَرْشِ وَ الثَّری"


و بعد بر اوست اینکه بایستد در حاليكه روی نموده بسوی قبله و بگوید:
"گواهی می دهد خداوند بدرستیکه نیست خدائی جز او. از برای اوست امر فرمودن و خلق کردن. ظاهر فرموده است محل تابش ظهور و تکلم کننده کوه طور را (ذات فریدی که با حضرت موسی علیه الثناء تکلم فرمود) که به وسیله‌ی آن روشن شد اُفُق اعلی و نطق فرمود سدره منتهی (آخرین درخت که مقصود حضرت بهاءالله جل ذکره اعلی می‌باشد) ‌و بالا رفت این ندا بین زمین و آسمان. به تحقيق آمده است مالک (جمال قدم جل ثنائه) مُلک و ملکوت و بزرگواری و جبروت از برای خدائی (که) آقای خلق و صاحب عرش و زمین است"
 


ثُم يَرْکَعَ وَ يَقُولَ:
"سُبْحانَکَ عَنْ ذِکْري وَ ذِکْرِ دُوني وَ وَصْفی وَ وَصْفِ مَنْ فی السَّمواتِ وَ الْأَرَضيْنَ"


سپس به رکوع رود و بگوید:
" پاک و مقدسی از ذکر من و ذکر غیر من و وصف من و وصف و تعریفِ کسی که (کسانیکه) در آسمانها و زمین‌ها هستند."
 

 

ثُمَّ يَقُومَ لِلْقُنُوتِ وَ يَقُولَ:
"يا إِلهيْ لا تُخَيِّبْ مَنْ تَشَبَّثَ بِأَنامِلِ الرَّجاءِ بِأَذْيالِ رَحْمَتِکَ وَ فَضْلِکَ يا أَرْحَمَ الرَّاحِميْنَ"


سپس بايستد برای قنوت و بگوید:
"ای معبود من محروم و ناامید مفرما کسی را که چنگ زده است با انگشتان آرزو به دامنهای رحمت تو و فضل تو ای رحم کننده ترین رحم کنندگان."



ثُمَّ يَقْعُدَ وَ يَقُولَ:
"أَشْهَدُ بِوَحْدانِيَّتِکَ وَ فَرْدانِيَّتِکَ وَ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ * قَدْ أَظْهَرْتَ أَمْرَکَ وَ وَفَيْتَ بِعَهْدِکَ وَ فَتَحْتَ بابَ فَضْلِکَ عَلی مَنْ فی السَّمَواتِ وَ الْأَرَضِينَ * وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ وَ التَّکْبِيْرُ وَ الْبَهاءُ عَلی أَوْليائِکَ الَّذِيْنَ ما مَنَعَتْهُمْ شُؤُوناتُ الْخَلْقِ عَنِ الْإِقْبالِ إِلَيْکَ وَ أَنْفَقُوا ما عِنْدَهُمْ رَجاءَ ما عِنْدَکَ * إِنَّکَ أَنْتَ الْغَفُوْرُ الْکَرِيْمُ."


سپس بنشیند و بگوید:
"گواهی می دهم به یکتائی و فرد و تنها بودن تو و به اینکه بدرستی تو خدائی و نیست خدائی بغیر از تو. ظاهر فرموده‌ای امرت را و وفا فرموده‌ای و اِکمال فرموده‌ای عهدت را و باز فرموده‌ای در فضلت را بر کسانیکه در آسمانها و زمینها می‌باشند. درود و تهیّت و سلام و تکبیر و نورانیت و جلال بر دوستدارانت آناننیکه منع ننمودشان و باز نداشت آنان را شأن ها و حالاتِ خلق از روی آوردنِ به تو و انفاق کردند آنچه را نزدشان بود به آرزوی آنچه نزد تو است بدرستیکه توئی غفور کریم."

[ وضو و نمازها ]
+
صلاة صغير (به همراه ترجمه فارسی)
"أَشْهَدُ يا إِلهيْ بِأَنَّکَ خَلَقْتَنيْ لِعِرْفانِکَ وَ عِبادَتِکَ * أَشْهَدُ فی هذَا الْحيْنِ بِعَجْزيْ وَ قُوَّتِکَ وَ ضَعْفيْ وَ اقْتِدارِکَ وَ فَقْريْ وَ غَنائِکَ * لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ المُهَيْمِنُ القَيُّومُ."

"گواهی می دهم ای معبود من بدرستیکه تو خلق فرمودی مرا برای شناسائیت و بندگیت. گواهی می‌دهم در این هنگام به ناتوانی خودم و قوت تو و ضعف خود و اقتدار تو و فقر خود و بی نیازی تو. نیست معبودی جز توی مهیمن قیوم"

[ وضو و نمازها ]
+
وضو (به همراه ترجمه فارسی)
وَ مَنْ أَرادَ أََنْ يُصَلِّیَ لَهُ أن يَغْسِلَ يَدَيْهِ و فی حينِ لْغَسْلِ يَقُولَ:
"إِلهيْ قَوِّ يَديْ لِتَأْخُذَ کِتابَکَ بِاسْتِقامَةٍ لا تَمْنَعُها جُنُودُ الْعالَمِ ثُمَّ احْفَظْها عَنِ التَّصَرُّفِ فيما لَمْ يَدْخُلْ فی مِلْکِها * إِنَّکَ أَنْتَ الْمُقْتَدِرُ الْقَدِيْرُ."


و کسی که خواست اینکه نماز بگذارد بر اوست اینکه بشوید دو دستش را و در هنگام شستن بگوید:
"خدای من قوت بده و قوی کن دست مرا تا بگیرد کتابت را با پایداری که باز ندارد آنها را لشکریان عالم، سپس حفظ فرما آن را از تصرف کردن در آنچه داخل نشده در مِلکِ آن {دست} بدرستیکه توئی مقتدر و قدیر."
 

وَ فی حينِ غَسْلِ الْوَجْهُ يَقُولَ:
"أَيْ رَبِّ وَجَّهْتُ وَجْهيْ إِلَيْکَ * نَوِّرْهُ بِأَنْوارِ وَجْهِکَ ثُمَّ احْفَظْهُ عَنِ التَّوَجُّهِ إِلی غَيْرِکَ "
 

و در هنگام شستن صورت بگوید:
"ای پروردگار من روی نمودم وجهم را بسوی تو. نورانی فرما آن را به نورهای وجهت سپس حفظ بفرما آن را از توجه بسوی غیر خودت."


[ وضو و نمازها ]
+
شهدای بهائی ایرانی

عکس های بعضی از شهدای بهائی ایران

 از اوایل انقلاب اسلامی ایران به بعد

(برای دیدن عکس شهدا اینجا کلیک کنید)

(برای دیدن اسامی این افراد اینجا کلیک کنید.)

قابل توجه: دوستان عزیز چنانچه اشتباهی در اسامی شهدای عزیز مشاهده میکنند و همچنین اگر اسامی افراد نامشخص را میدانند موارد را اطلاع دهند.


[ مشاهیر (و شهدای) امر ]
+
صعود برای صلح و وحدت بشری...

((قطعه ء ادبی  صعود برای صلح و وحدت بشری ))

 

من شاپرکی کوچک بال هستم.

بالهای کوچک و نازکم را که به نرمی گلبرگهای گل محبت ودوستی است می پوشم تا به اوج رهایی رسم.

رهایی برای صعود

صعود برای صلح

آرزویم صلح و دوستی است

ذکرهایم عشق و پیوند است

من شاپرکی کوچک بال هستم

آشیانم اینجا روی گلهاست

گلها روی زمین اند درمیان بیشه زاران

زمین پر از خشونت و کینه توزی است

ومحبت و دوستی نایاب شده است

پس بیایید بالهایی هرچند ظریف و حساس از جنس صلح و دوستی بپوشیم

وخشونت و دشمنی را از زمین ریشه کن کنیم

بالهایمان را بپوشیم و به اوج آفاق دوستی و محبت بشری پرواز کنیم

وجهانی از صلح و برادری بنا کنیم که خداوند می خواهد

چراکه از هر پرتویی که باشیم

همگی از تبلور پرتوهای شمس حقیقت هستیم

آری ما همه انسانهای خداوند هستیم...

 

مرتضی


[ اشعار ]
+
ابهی...

ابهی


جهان روشن شد از انوار ابهی
هويدا شد همه اسرار ابهی
خلايق جملگی در خواب غفلت
هراسان ديده‏ی بيدار ابهی
کويری بود دنيا خشک و تاريک
دگرگون گشت و شد گلزار ابهی
خوشا چشمی که از روی حقيقت
منور گردد از ديدار ابهی
خوشا گوشی که از ايمان و ايقان
شنيد آوای حق گفتار ابهی
خوشا آن بنده کو سرمشق خود کرد
براه زندگی کردار ابهی
خوشا آن عاشقی کز خود جدا شد
ندارد جز به سر پندار ابهی
خوشا قلبی که اندر سينه سوزد
ز عشق و اشتياق نار ابهی
دلم تنها و غمگين ره نشين بود
ز لطف حضرتش شد يار ابهی
مرا گر آرزويی هست تيفور
که بينم لحظه ای رخسار ابهی


شعر از هوشنگ تيفوری

 


[ اشعار ]
+
مناجات

هوالله
ای ناظر الی الله٬ حمد کن که پدری داری رخ به نار محبت الله افروخته و مادری دیده از غیر حق دوخته و خویشان و دودمانی گریبان به عشق بهاء چاک نموده. والبهاء علیک. ع‏ع


[ آثار بهائی ]
+
صعود حضرت بهاالله...

 

"اگر افق اعلی از زُخرُف دنیا خالیست ولکن در خزائن توکل و تفویض از برای ورّاث میراث مرغوب لا عدل له گذاشتیم.گنج نگذاشتیم و بر رنج نیفزودیم.ایم الله در ثروت خوف مستور و خطر مکنون....ثروت عالم را وفائی نه. آنچه را فنا اخذ نماید و تغییر پذیرد لایق اعتنا نبوده و نیست مگر علی قدر معلوم.مقصود این مظلوم از حمل شداید و بلایا و انزال آیات و اظهار بینات اخماد نار ضغینه و بغضاء بوده که شاید آفاق افئدهء اهل عالم به نور اتفاق منور گردد و به آسایش حقیقی فائز....ای اهل عالم ، شما را وصیت می نمایم به آنچه سبب ارتفاع مقامات شما است . به تقوی الله تمسک نمائید و به ذیل معروف تشبث کنید. براستی می گویم ، لسان از برای ذکر خیر است او را به گفتار زشت میالائید."

(ادعیهء حضرت محبوب صفحهء ۴۱۰ )

 


[ حضرت بهاءالله ]
+
بعثت حضرت اعلی و ...

 مقام اعلي