برای دیدن در اندازه بزرگتر بر روی عکس کلیک کنید.
[ حضرت عبدالبهاء ]
+ ارسال شده در ساعت22:41 توسط سپهر
ادامه گفت و شنود با بهائی ستیزان چشم انداز جوان - ۳
بهائی ستیزان می نویسند که:
۲- بهائی انسان نیست. به گفته خدای عصر جدید حیوان است. آن هم نه شیر و ببر و خرس. بلکه گوسفند !
ترجمه: فقط به گفته اغنام الله توجه فرمایید. بقیه معارف و معانی ژرف و بلند ایه رو فعلا بی خیال شید.
---------------------------------
جالب توجه است که فرقه ای که اساس اعتقادی آن تقلید است یعنی فرقه شیعه دوازده امامی، دینی را که اساس آن تقلید را ریشه کن می کند و بر مبنای تحری حقیقت و تحقیق استوار شده است، مورد توهین قرار می دهد.
البته عدم درک استعاره و تشبیه معمولا از نبود ادراک و ذوق ادبی است ولی در این مورد ناشی از حق پوشی و کوششی در راستای فرافکنی است. الغریق یتشبث بکلّ حشیش (شخص در حال غرق شدن به هر چوبی متوسل می شود) و بهائی ستیزان نیز ناچار به هر حربه و تحریفی تن در می دهند تا شاید یکی دو روزی بیشتر مردم را اغفال کنند ولی روزگار آنان سپری شده است.
اگر حضرت بهاالله بندگان را به اغنام الله و خداوند را به شبان و نگهبان تشبیه کرده اند تنها از جهت مظلومیت آنها بوده است.
ادبیات فارسی و عربی از لحاظ کاربرد تشبیه و استعاره بسیار غنی است و این هردو از صنایع بدیع ادبی است و اکثر ادیبان و سخنوران از آنها استفاده میکنند. سعدی می آورد که:
پادشه پاسبان درویش است --- گرچه دولت به فر نعمت اوست
گوسفند از برای چوپان است --- بلکه چوپان برای خدمت اوست
در ادیان پیشین و کتابهای آسمانی آنها هم به چنین مواردی برمی خوریم:
"پیش روی ایشان بیرون رود و پیش روی ایشان داخل شود و ایشان را بیرون برد. ایشان را آورد تا جماعت خداوند مثل گوسفندان بی شبان نباشند" (تورات سفر اعداد باب ۲۷ آیه ۱۷)
"اما چون پسر انسان با جلال خود با جمیع ملائکه مقدس خویش آید آنگاه بر کرسی جلال خواهد نشست جمیع امتها در حضور او جمع شوند و آنها را از همدیگر جدا میکنند بقسمی که شبان میشها را از بزها جدا کند و میشها را بر دست راست و بزها را بر دست چپ قرار دهد" (انجیل متی باب ۲۵ آیه ۳۱)
"من شبان نیکو هستم شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندان می نهد" (انجیل یوحنا باب ۱۰ آیه ۱۱)
اسلام نیز استثنا نیست و دروازه تشبیه و استعاره در ادبیات اسلامی باز است.
به طور مثال یکی از القاب حضرت علی علیه السلام "اسدالله الغالب" است و البته تشبیه آن حضرت به شیر به خاطر شجاعت ایشان بوده است نه سرعت ایشان در شکار حیوانات یا غرش رعداسای حضرت. همچنین در جای دیگر میفرمایند "انا یعسوب الدین" و یعسوب یعنی زنبورملکه عسل و این تشبیه اشاره به اهمیت و مرکزیت نقش ایشان دارد نه جنسیت. همچنین امام صادق علیه السلام در جواب سئوال از ناقه حضرت صالح میفرمایند "نحن ناقه الله" یعنی مائیم ناقه (شترماده) خدا البته مقصود آنحضرت این بوده است که چون شتر ماده صالح پیغمبر که ناقه الله بود دچار ظلم و آزار قوم صالح واقع شده آن حضرت و سایر ائمه اطهار هم چون گرفتار ظلم ستمگران بوده اند خودشان را از لحاظ مظلومیت به آن شتر ماده تشبیه فرموده اند.
باب تشبیه و استعاره در قرآن هم باز است و برای مثال در نمونه های زیر خداوند کفار را به گاو و خر بلکه پست تر از بهائم تشبیه کرده اند :
"اولئک کالاغنام بل هم اضل سبیلا و مثل الذین حملو التورات ثم لا یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفار" ( جمعه :۵) کفار مانند چهار پایان هستند بلکه ایشان پست تر از چهار پایان می باشند. مثل کسانیکه حمل می کنند تورات را پس متحمل مفاد و معنای تورات نشدند مانند خریست که حمل می کند کتابها را.
ارایت من اتخذّ الهه هویه افانت تکون علیه وکیلا. ام تحسب انّ اکثرهم یسمعون او یعقلون اِن هم الّا کالانعام اضّل سبیلا.(فرقان: ۴۳ و ۴۴) آیا دیدی حال آن کس را که هوای نفسش را خدای خود ساخت؟ آیا تو می توانی نگهبان و وکیل او باشی؟ آیا فکر می کنی که اکثر این کافران حرف شنوی دارند یا اهل فکر و تعقل هستند؟ اینان در بی عقلی مانند چهارپایان اند بلکه نادان تر و گمراه تر.
نیز در اصول کافی ج۸: "شیعیان ما با وقار و آرامش هستند. مانند شتری که مهار در بینی دارد. چون او را بکشند براه افتد و چون بر صخره ای بخوابانند، بخوابد"
در بیانات حضرت محمد نیز داریم: " کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته" همه شما چوپان اید و همه تان در برابر گله، مسئول.
اگر حضرت بهاالله بندگان را به اغنام الله و خداوند را به شبان و نگهبان تشبیه کرده اند تنها از جهت مظلومیت آنها بوده است و نه از جهت دیگری و در این موارد دشمنان را هم به گرگ تشبیه کرده اند. و با این نمونه از کلمات مکنونهء حضرت بهاالله در وصف روحانیت شیعه خشونت و گمراه کنندگی و به مسلخ کشی ایشان با ابزار تشبیه و استعاره کاملا روشن می شود:
ای جهلای معروف به علم! چرا در ظاهر دعوی شبانی کنید و در باطن ذئب اغنام من شده اید. مثل شما مثل ستارهء قبل از صبح است که در ظاهر درّی و روشن است و در باطن سبب اضلال و هلاکت کاروانهای مدینه و دیار من است.
و تعجب نخواهم کرد اگر در تجمع بعدی ردّیه نویسان که مغزهایی قوی و مستعد گرد میز می نشینند ایراد بگیرند که چرا بهالله سفر عرفانی انسان را به کاروان و مدینه تشبیه می کند؟ مگر انسان کاروان است؟ و چگونه است که آخوندها ستارهء پیش از صبحند؟ و ...
حضرت بهالله در آثار فارسی و عربی خود تشبیهات فراوانی را برای مومنین به کار می برند و از جمله آنها طیر است به معنی پرنده، ودیگری بلبل. حمامات و حمامه برای پبامبران و شخص خود ایشان و در جای دیگر عشق را به کبوتر تشبیه فرموده اند مانند "و ما تسدّف فی قلوبکم حمامه الحبّ."
نمونه ای دیگررا از یکی از الواح دیگر بهالله می آورم. و این لوح کوتاه از الواح دوره ادرنه است ولی حضرت بهاالله تبعید آینده خود را به شام (سوریه و شامل فلسطین) در آن پیشگویی می کنند. خواننده گرامی را به بررسی مفاهیم عمیق آن که وصف الحال بهائی ستیزان است دعوت می کنم و سخن را به پایان می برم.
بنام دوست...
گل معنوی در رضوان الهی بقدوم ربیع معانی مشهود و لکن بلبلان صوری محروم مانده اند. گل گوید ای بلبلان منم محبوب شما و بکمال لون و و نفحهء عطریه و لطافت و طراوت منیعه ظاهر شده ام. با یار بیامیزید و از دوست مگریزید. بلبلان مجاز گویند ما از اهل یثربیم و به گل حجاز انس داشته و تو از اهل حقیقتی و در بستان عراق کشف نقاب نموده ای. گل گفت معلوم شد که در کلّ احیان از جمال رحمن محروم بوده اید و هیچ وقت مرا نشناخته اید بلکه جدار و روافد و دیار را شناخته اید. چه اگر مرا می شناختید حال از یار خود نمی گریختید. ای بلبلان من نه خود از یثربم و نه از بطحاء و نه از عراق و نه از شام و لکن گاهی بتفرّج و سیر در دیار سایرم. گاهی در مصر و وقتی در بیت اللحم و جلیل و گاهی در حجاز و گاهی در عراق و فارس و حال در ادرنه کشف نقاب نموده ام. شما بحبّ من معروفید و لکن از من غافل. معلوم شد که زاغید و رسم بلبل آموحته اید. در ارض وهم و تقلید سایرید و از روضهء مبارکهء توحید محروم... (آثار قلم اعلی جلد ۴ ص ۳۳۶)
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت20:31 توسط سپهر
یكی از سایتهای بهایی ستیزی بنا به اظهار خودشان دست به ریسكی خطرناك زده و با ارائه چندین مورد از كتب ردیهنویسان از بهاییان خواستار ارائه پاسخی دندان شكن نسبت به آن تهمتها و بهتانها شدهاند تا كه انشاالله از این نمط به حلیه ایمان به حضرت بهاالله مطرز شده در صف عاشقان و جانفشانان آن حضرت درآیند. عجبا كه اقناع قلبی و عقلی خود را معلق به دریافت پاسخی كوبنده و دندان شكن برشمرده و در تاكید اشتیاق و میل خود به شنیدن جوابهای تند و درشت ، آن را مجددا در پاراگرافی جداگانه طلب كردهاند تا كه شاید آن پاسخهای دندان شكن سبب شود دست از ردیه نویسی بردارند! اما ما در پی دادن جوابهای دندان شكن به ایشان نیستیم بلكه در حد سعی و توان خود حقایقی از كتب آسمانی مستطاب اقدس و قرآن مجید را برای ایشان اظهار میداریم . دیگر تا مراتب انصاف و درجات قبول ایشان چه اقتضاء نماید.
نخستین مورد ایشان ، برداشتی بغایت ناروا و ناصحیح از حكم زنا در كتاب مستطاب اقدس است. دوستان سایت مزبور باید بدانند و مطمئن باشند كه در دیانت بهایی برعفت و عصمت بسیار تاكید شده و نصوص و دستورات اكید و شدیدی در خصوص حفظ پاكدامنی و تقوی وجود دارد. از جمله حضرت بهاالله میفرمایند :" یك ذره ای از عصمت اعظم از هزار سال عبادت و دریای معرفت است " بیان مبارك گویای آنست كه اگر كسی نیمه شبها به شب زندهداری در ذكر حضرت باری پرداخته و روزها را در معرفت حق به سرآورد ولی ذرهای عصمت در وجودش موجود نباشد ، در روز جزا ، آن روزان و شبان سپری شده به جویی نیارزد و نامه اعمالش مردود و سیاه خواهد بود. این تاكید در كتاب شارع دیانت بهایی به طور واضح در چندین آیه آمده از جمله میفرمایند « لا تكونوا فی هیماء الشهوات من الهائمین» یعنی نباشید در بیابانهای شهوت از سرگردانان . و در آیهای دیگر میفرمایند :" یا ملأ الانشآء لا تتّبعوا انفسکم انّها لامّارة بالبغی و الفحشآء اتّبعوا مالک الاشیآء الّذی یأمرکم بالبرّ و التّقوی انّه کان عن العالمین غنیاً " و همچنین در آیهای دیگر میفرمایند :" و یوصیکم بالبرّ و التّقوی امراً من عنده فی هذا اللّوح المنیر " ودر خصوص زنا نیز میفرمایند:" « قد حُرِِّم علیكم القتل و الزنا » یعنی به تحقیق حرام شد بر شما قتل و زنا . و حضرت بهاالله برای متمردین از دستور پروردگار جزایی دنیوی و اخروی مقدر فرموده و در كتاب مستطاب اقدس چنین میفرمایند:" قد حکم اللّه لکلّ زانٍ و زانیة دیة مسلّمة الی بیت العدل و هی تسعة مثاقیل من الذّهب و ان عادا مرّة اخری عودوا بضعف الجزآء هذا ما حکم به مالک الاسمآء فی الاولی و فی الاخری قدّر لهما عذاب مهین " یعنی خداوند از برای هر زانی و زانیه ، دیه مسلم و محتومی به بیت العدل حكم كرده است و آن عبارت از نه مثقال طلا است و اگر دفعه دیگر تكرار شود جزا دو برابر میگردد( یعنی دفعه دوم ۱۸ مثقال دفعه سوم ۳۶ مثقال و الی آخر.) این است آنچه را كه حكم كرد به آن مالك اسماء در این نشئه دنیا و ( غیر از این مجازات دنیوی ، مجازات اخروی هم برای آنها مقدر شده است و) در نشئه دیگر ( جهان آخرت ) هم برای مرد زناكار و هم زن زناكار عذابی است كه سلب عزت میكند و آنها را به ادنی درجه پستی و ذلت سرنگون میسازد . این حكم بنا به تبیین حضرت عبدالبهاء مربوط به فرد مجرد یعنی زنای غیر محصن است حكم افراد متاهل یعنی زنای محصنه و نیز تعیین مجازات مربوط به سایر تخلّفات جنسی ، من جمله زنای به عنف به تصمیم بیت العدل اعظم محوّل شده است . حال برای رفع شبهات توجه شما را به اشكالات موجود در نوشتارتان جلب مینماییم :
۱. در سایت شما ، با تاكید بر نه مثقال طلا سعی شده تا وانمود گرددكه در شریعت بهایی به این گناه عظیم چندان قدر و اهمیتی داده نشده و این مقدار جزا ناچیز است. اگر در آیه كتاب مستطاب اقدس به دقت نظر نمایید میبینید كه خداوند فرموده است در آخرت برای این دو فرد خاطی عذابی مهین مقرر ساخته است. یعنی پرداخت ۹ مثقال طلا به تبیین حضرت عبدالبهاء فقط از جهت جنبه مجازات اجتماعی و تشهیر و رسوایی مرتكبین این اقدام شنیع است و نه آمرزش گناه. همچنین این ۹ مثقال به بیت العدل پرداخت میشود و هنگامی كه در پایان سال بیت العدل صورتحساب سنواتی خود را برای جامعه منتشر مینمایند در آن بیلان ، اسم افراد خاطی در جز افرادی كه جریمه مادی دادهاند در سطح جامعه اعلان خواهد شد.آیا این تشهیر به این وسعت و بدین صورت و معرفی افراد خاطی در بین عموم مردم موجب سرافكندگی و رسوایی آنها در جامعه نخواهد بود؟ ناراحتی و بیآبرویی كه این تشهیر به همراه دارد به مراتب از جریمه نقدی سنگینتر است و البته وقتی فردی بداند كه چنین عمل زشتی چنین عاقبت سوء و رسوا كنندهای برای وی دارد مسلما برای حفظ آبروی خود هیچوقت مبادرت به این عمل نخواهد كرد در واقع این حكم الهی عامل بازدارنده بسیار قوی در حفظ و صیانت افراد جامعه است.
۲. پرداخت ۹ مثقال طلا سبب آمرزش گناه نمیشود همچنانكه در بند فوق معروض گردید در جهان آخرت عذابی سخت در انتظار خاطیان خواهد بود و این نه مثقال حداقل و شروع مجازات است
۳. در سایت خود مطالبی زننده نوشتهاید كه برای رفع شبهه و كشف سوء نیات نویسندگان ، آنها را بررسی مینماییم . آورده اید كه : " ... به عبارتی سادهتر شما نه مثقال طلا فراهم كنید و به ناموس هر بهایی كه خواستید تجاوز بكنید." در این جمله ركیك و بیادبانه تان همه خوانندگان خود را افراد زناكار فرض كرده كه مستعد ارضا امیال حیوانی و شهوانی خود بوده و منتظر اجازه و فتوای شما میباشند. سایت شما خواسته یا ناخواسته حس شهوانی را در ایشان تحریك كرده ، آنها را تشویق به عمل زنای به عنف مینماید. در واقع مسئولین سایت دانسته یا ندانسته ، با درج این جمله بسیار بیشرمانه ، خط بطلان بر حرمت زنا كشیده و حكم جدیدی در دین اسلام بدعت مینهند. ظاهرا در اسلام ناب محمدی نگارندگان سایت بهاییستیزی زنای به عنف حلال شده و با این فتوای بشارت گونه خود ، آن را به همه جهانیان عنوان مینمایند. همانگونه كه در بالا ذكر گردید ۹ مثقال جهت زنای غیر محصن بوده و حكم زنای به عنف با بیت العدل اعظم است. لذا این خیال شیطانی قلم پردازان سایت منطبق با پرداخت ۹ مثقال طلا نمیباشد. در ادامه نوشتهاید :" بالاترین دیه یا مجازات آن نه مثقال طلا است. با نه مثقال طلا به در خانه هر بهایی كه خواستید بروید و كام دل از نوامیس آنها بستانید." با توضیحات پاراگراف نخست دیگر بایدمتوجه شده باشید كه بالاترین مجازات نه مثقال نیست بلكه كمترین آنها نه مثقال است آنهم نه برای تجاوز و زنای به عنف و نیز ۹ مثقال به بیت العدل پرداخت میشود نه به افراد خاطی كه باز خوانندگان خود را شیطان پرست قلمداد كرده كه منتظر فتاوی غیر انسانی و شیطانی شما بوده و حكم حریت و عنان گسیختگی شهوات را برای ایشان تجویز كرده اید. نویسندگان آن مقاله با این جملات سراسر قبیح و شرمآور ماهیت شیطانی و غیر انسانی خود را بر همگان چه مسلمان و چه بهایی آشكار و مبرهن ساخته اند و عدم اعتقاد قلبی خود به موازین اخلاقی و انسانی را در نهایت وضوح و با شدت تمام اعلان نموده اند. معلوم نیست كه اگر نویسندگان سایت بهاییستیزی ، چشمشان بر سوره مائده آیه ۱۵ قرآن باز شود چه غوغایی در جهان برپا مینمایند در آن آیه پیامبر اسلام میفرماید« و اقرضتم الله قرضا حسننا لاكفرن عنكم سیئاتكم و لادخلنكم جنات تجری من تحتها الانهار » یعنی وام بدهید خداوند را وامی نیكو كه هر آینه درگذرم از شما گناهان شما را و در آورم شما را در بهشتی كه در آن نهرهایی است كه در جریان میباشد. حتما آن مشوقین تعدی به عنف و مراجع تجاوز به نوامیس مردمان با خوشحالی و مسرتی بی پایان بشارت میدادند كه ای جهانیان به درب هر خانه مسلمانی كه خواستید بروید و با مقدار اندكی وام كه در مقایسه با نه مثقال طلا پشیزی نیز نیست به نوامیس آنها تجاوز كنید چه كه هم كام شهوانی خود ستانده اید هم با پرداخت وام ناچیز ، گناه خود را شستهاید و روح خویشتن را آمرزیدهاید و هم در بهشتی كه حوریان وپریان در انتظار شمایند وارد میشوید. دیگر منتظر چه میباشید كه كام دل و دنیا و قول بهشت و نعمای بی منتها تنها با پرداخت وامی اندك مهیا میباشد . ضمنا اگر این مقدار اندك را نیز ندارید از هر كس كه خواستید بدزید و قسمت كوچكی از آن را به عنوان وام بپردازید كه هم گناه دزدی شسته و مالتان پاك و مطهر و هم جهان آخرت را به فلسی خریداری كرده اید!!! دیگر معاملهای از این شیرینتر و پرسودتر به ذهنتان میرسد؟؟ براستی اگر روزی متصدیان سایت مزبور و متولیان ردیهنویسی بر علیه بهاییان ، مسلمانان را مقهور خود نمایند چه برداشتهایی سو و ناروایی میتوانند از ایشان بنمایند كه متاسفانه این عمل را نیز انجام میدهند. چنانكه در زمان ریاست جمهوری جناب آقای خاتمی ماجرای آن آخوندی كه دادستان كرج بود و خانه اسلامی برپا كرده و نوامیس مسلمین را به كشورهای جنوب خلیج فارس صادر میكرد مدتی جار و جنجال به راه انداخت ولی بعدا قضیه مسكوت و به فراموشی سپرده شد!! حال روی سخن با قلم پردازان سایت مزبور است كه چگونه است كه معترضین حكم الهی كتاب مستطاب اقدس ، آیه قرآن را كه میگوید وام بدهید تا خداوند شما ببخشاید بالاجبار قبول نموده لكن بر بیان شارع بهایی كه جریمه نقدی را فقط به خاطر مجازات دنیوی مقرر فرموده است قبول نمینماید؟
۴. معترضینی كه بر حكم كتاب مستطاب اقدس ایراد میگیرند و این حكم را نمیپسندند آیا برایشان ممكن است حكم دیگری را جایگزین این حكم الهی نمایند ؟ پاسخ مطلقا منفی است . معمولا معترضین خود را در پشت قرآن و اسلام پنهان میكنند لذا از ایشان سوال مینماییم كه در قرآن راجع به حكم زنا چه ذكر شده است؟ اگر جستجو نمایند سوره نور را خواهند یافت كه حكم صد تازیانه در آن آمده است البته مفسرین چه شیعه و چه سنی معتقدند این آیه مخصوص زنای غیر محصن است یعنی اگر جوانی با دوشیزهای این عمل ننگین را انجام دهد و این فعل بر جامعه ثابت گردید باید به هریك صد تازیانه زده شود .اگر طرفین بر این عمل ننگین خود اقرار نمودند كه حد بر آنها جاری خواهد شد و الا ثبوت این عمل بسیار مشكل است زیرا باید چهار شاهد عادل كه از حیث رویت از حیث شرح جزییات از حیث زمان و از حیث مكان و سایر شئون با یكدیگر متنق القول باشند ، شهادت بدهند و اختلافی در بین شهادتشان نباشد كه ما به چشم خود مشاهده كردیم كه چنین عملی انجام شده است. بنا به این شروط است كه این مسئله قابل اثبات نیست زیرا در آن محلی كه خاطیان خلوت كردهاند چنین شهدایی اصلا وجود ندارند كه ناظر جمیع جزییات باشند. پس زنا اولا مطابق این حكم قرآن كه باید شهدایی عادل شهادت بدهند ثابت نمیشود و تا شهدا شهادت ندادهاند عمل زنا اثبات نمیشود و تا عمل اثبات نشود حد تعلق نمیگیرد. پس ملاحظه میفرمایید كه در اسلام چقدر با این مسئله به تسامح برخورد شده است . اما در ارتباط با زنای محصن و محصنه ابدا حكمی ذكر نشده است گرچه فقهای شیعه و سنی در كتبشان نوشتهاند كه حكم زانی محصن و محصنه سنگسار است ولی این حكم منصوص قرآن نیست و علمای دین جهت حفاظت امت و عدم رسوایی و مسدود شدن راه آن عمل ناشایست چنین حكمی از جانب خود صادر كردهاند. و الا در قرآن نه مجازات دنیوی و نه مجازات اخروی هیچكدام ذكر نشده است لذا چون دیدند كه ممكن است همگان به آن مبتلا شوند ، چنین حكمی آوردهاند. حتی برای همان زانی غیر محصن و زانیه غیر محصنه نیز فقط همان صدتازیانه است دیگر ذكر عذاب اخروی نشده و به هیچ وجه خداوند نمیفرماید كه در آخرت آنهارا معذب میكند . میگوید اگر فقط ثابت شد صد تازیانه بزنید ولی اكنون ثابت شد و شما فهمیدید كه ثبوت آن فعل شرمآور محال است. چطور میشود كه چهار شاهد عادل بیایند و شهادت بدهند كه ما به چشم خودمان این عمل ننگین را با تمام جزییاتش مشاهده كردیم! هیچوقت این عمل قابل تبوت نیست . از آن طرف نیز برای زانی محصن و زانیه محصنه در قرآن نه حكمی است نه كفارهای است و نه مجازاتی است و نه عذاب اخروی. دیگر معترضین بر آیات الهی كتاب اقدس حق چه اعتراضی دارند و چه دستاویز مشروعی برایشان باقی می ماند كه بخواهند در برابر آیات پروردگار سركشی و نافرمانی كرده آن را از روی تمایلات و تصورات شیطانی خود تمسخر نمایند؟ اگر حكم كتاب مستطاب اقدس كه در نهایت وضوح و جامعی است و به این آشكاری كفاره دنیوی برایش مقرر شده ، رسوایی و بدبختی جهانی برای خاطیان از پس آن رقم خورده و از طرفی هم عذاب آخرت كه شدیدترین عذاب است وعده داده شده نتواند جلوگیر و بازدارنده این عمل باشد آیا حكمی كه در قرآن اصلا وجود ندارد میتواند مانع گردد؟
دومین مورد كه به صورت استهزاء و طعنه آورده شده و نه به صورت سوال این جمله است :" بهایی انسان نیست . به گفته خدای عصر جدید حیوان است آن هم نه شیر و ببر و خرس ، بلكه گوسفند! ترجمه : فقط به اغنام الله توجه فرمایید بقیه معارف و معانی ژرف و بلند آیه رو فعلا بی خیال شید. "
در آیه كتاب مستطاب اقدس آمده : " یا رجال العدل کونوا رعاة اغنام اللّه فی مملکته و احفظوهم عن الذّئاب الّذین ظهروا بالاثواب کما تحفظون ابنآئکم کذلک ینصحکم النّاصح الامین " مضمون آیه به فارسی چنین است . ای اعضای بیت العدل باشید به منزله چوپانها و شبانهایی كه گوسفندان خدا را رعایت میكنید در مملكتش . حفظ كنید این گوسفندان را از گرگهایی كه ظاهر میشوند به لباس انسانی همچنانكه فرزندان خود را حفظ میكنید.این طور نصیحت میكند شما را نصیحت كننده درستكار . البته در چند آیه دیگر از كتاب مستطاب اقدس مومنین به گوسفندان خدا و معرضین و دشمنان دین به گرگها تشبیه شدهاند. اعتراض و فریاد ردیهنویسان همواره این بوده كه چرا خداوند مومنین را به گوسفند تشبیه كرده است. و نفس حضرت حق و یا پیامبران و جانشینانش را به چوپان. اگر در این تشبیه قدری تفكر و تعقل روا میداشتند معنای گسترده و فراوانی كه هدف از خلقت انسان است را در مییافتند. این تشبیه ملیح نفس قربان و فدا شدن انسان در راه امر حضرت منان را بیان مینماید. همچنانكه مقصود چوپان از حفظ و پرورش گوسفندان ، قربانی آنهاست هدف و اصل حیات و كمال هر انسان فدا و قربانی شدن در سبیل حضرت رحمن است و این منتها درجه كمال و اعتلا روح آدمیان است كه در ادیان آسمانی از آن عمل به عنوان شهادت و یا منتهای عبودیت تجلیل و تكریم گردیده است.
معترضین آیات الهی هیچگاه ملتفت این حقیقت نیستند كه ریشه تمام ادیان آسمانی یكی است و این قبیل استعارات و تشبیهات ، متداول در میان كلیه ادیان الهی از جمله یهود و مسیح و اسلام است. كلمات حضرت حق نه از جهت تخفیف و تنزیل شان مقام بندگان بلكه از لحاظ توجه و تفكر ایشان نسبت به مقام رفیع و ارجمندشان نازل میگردد.
در تورات در وصف مومنین و هدایت ایشان چنین آمده است " پیش روی ایشان بیرون رود و پیش روی ایشان داخل شود و ایشان را بیرون برد . ایشان را آورد تا جماعت خداوند مثل گوسفندان بی شبان نباشند ." (سفر اعداد باب ۲۷ آیه ۱۷ )
در انجیل حضرت مسیح چنین میفرماید:" من شبان نیكو هستم شبان نیكو جان خود را در راه گوسفندان مینهد ( یوحنا باب ۱۰ آیه ۱۴ و ۱۵ ) و نیك میدانیم كه آن پیامبر عشق و محبت جان شیرینش را جهت استخلاص بندگان فدا و قربان نمود.
در دیانت اسلام علاوه برلفظ گوسفند از سایر اسامی حیوانات در تجلیل مقام مومنین استفاده شده است . حضرت امیر در خطبه مخزون كه در بحار الانوار مجلسی و اصول كافی شیخ كلینی مندرج میباشد فرمود « انا یعسوب الدین » ( یعسوب ) در لغت به معنای پادشاه زنبور است . یعنی من پادشاه زنبوران هستم . همچنین یكی از القاب آن حضرت اسدالله الغالب است حال از قلم به دستان سایت بهایی ستیزی باید پرسید زمانی كه امام اول شیعیان خود را زنبور و یا شیر خطاب كرده آیا شما از ایشان بالاترید كه لفظ گوسفند را بر خود نمیپسندید؟ انشاءالله روزی بیاید كه خود را زنبوری كوچك و ضعیف بیابید كه پادشاه شما حضرت علی است آن روز ، روز تولد و شروع كمال شما خواهد بود.ایضا این حدیث در كتب اسلامی مذكور است « عن جابر بن عبدالله قال قلنا یا رسول الله كانك رعیت الغنم » یعنی جابر عبدالله گفت : گفتیم ما ای رسول خدا مثل اینكه شما مانند شبان چوپانی گوسفندان میكنید گفت بلی . ایضا در كنوز الحقائق در صفحه ۱۱۷ مذكور است « ما بعث الله نبیا الا راعی غنم » یعنی خدا هیچ پیامبری را مبعوث نفرمود مگر آنكه شبان گوسفندان باشد. اگر معترضین مایل نیستند لفظ غنم بر ایشان صادق آید لاجرم صفت ذئب بر خود میپذیرند چه كه مطابق این حدیث همه مومنان همانند گوسفند در تحت حفظ و حمایت و حراست چوپان مهربان یعنی خالق جهان بوده و همو شبان مهربان است و دشمنان چوپان و گوسفندان خدا گرگان دریده و خونخوار بوده كه به خیال واهی خود، گمان مینمایند میتوانند با چوپان مقتدر و توانا به ستیز و تیزچنگی پردازند.
اگر اطلاق لفظ گوسفند بر مومنان ناشایست است آیا اطلاق آن اسم بر آیات الهی و سورههای قرآنی كه شان و مرتبتی فزونتر از انسان دارند ، شایسته است ؟ اطلاق كلماتی مانند گاونر ، فیل و مورچه و غیره در كنار كلماتی چون مریم ، یونس ، ابراهیم ، محمد و غیره چه سنخیت و همگنی دارد؟ و چرا تاكنون جای اعتراضی در ذهن معترضین كتاب مستطاب اقدس باز نكرده است؟
البته در مقامی حضرت بهاالله پیروان خود را به چوپان نیز تشبیه فرمودهاند كه باید سبب هدایت سایر بندگان شوند . ایشان میفرمایند :" طوبی لمن یدعو الناس خالصا لوجه ربه الكریم . كونوا رعاة اغنام الله ان احفظوهم من الذئاب كذلك یعلمكم من عنده علم السموات و الارضین. "(آثار قلم اعلی جلد یك ص ۳۳۹ ) لذا مطابق شان بندگان درگاه الهی ، گهی اطلاق گوسفند جهت مظلومیت و فداكاری ایشان است و گهی استعمال لفظ چوپان به مناسبت ایمان به جمال جانان و وظیفهاشان در تبشیر جان مشتاقان به مژده حضور و ظهور طلعت یار بر سر بازار.
سومین اتهام مقاله مزبور چنین قلم خورده :" از محارم فقط آمیزش با زن بابا اشكال دارد . بقیه حلالند و لواط هم ظاهرا بلامانع است !! .. به عبارتی ازدواج با عمه و خاله و خواهر ومادر هم هیچ مشكلی ندارد ( به شرط داشتن نه مثقال طلا) و لواط هم كه دیگر حلالتر از شیر مادر است. خداوند شرم و حیا فرمودند از اینكه حكم لواط را بفرمایند!! "
این اتهام شایعترین تهمتی است كه در كلیه كتب ردیهنویسان تكرار شده و با بستن چشمشان بر حقیقت و گشودن دهان خود آنچه كه از روی میل و خواهش نفسانی خود آرزو دارند منتسب به احكام الهی دیانت بهایی مینمایند.
حضرت بهاالله در كتاب اقدس میفرمایند :" قد حرّمت علیکم ازواج آبائکم انّا نستحیی ان نذکر حکم الغلمان اتّقوا الرّحمن یا ملأ الامکان و لا ترتکبوا ما نهیتم عنه فی اللّوح و لا تکونوا فی هیمآء الشّهوات من الهآئمین " حرام است بر شما زن های پدران شما یعنی نامادری . ما شرمسار هستیم از اینكه نامی ببریم از مسئله حرمت آمیزش با غلمان . بپرهیزید و از خدا بترسید ای مردم جهان و اموری را مرتكب نشوید كه خدا از آنها نهی كرده است در لوح و نباشید در بیابان بی سروته شهوات حیوانی از نفوس سرگشته و سرگردان.
ردیهنویسان از اینكه حرمت بستگان درجه یك در آیه كتاب اقدس نیامده است شگفت زده شدهاند و آن را دلیل بر اباحت دانستهاند. در حالی كه اگر ذكر آن محارم میآمد نوع انسان باید در بلوغ خویش شك میكرد. طفل در دوران كودكی خود ، بسیار هشدارها و باید و نبایدها از والدین خویش میشنود كه همه آنها بجا و صحیح و لازم و ضروری است ولی با بزرگتر شدن طفل و ورود او به دوران نوجوانی و جوانی دیگر ذكر برخی از مسائل نه تنها نیاز به گفتن ندارد بلكه ذكر آن مطالب جنبه توهین و تحقیر نسبت به این جوان بالغ نیز پیدا خواهد كرد. مگر یك عده بسیار قلیل كه از جنبه عقلی عقبمانده و نابالغ و ضعیف باقی مانده باشند كه باید مانند اطفال با ایشان صحبت كرد. در این دور بدیع كه دوران بلوغ آدمی است دیگر برخی مسائل مانند حرمت ازدواج با مادر و خواهر و بستگان نزدیك برای همه مردم جهان حل شده است و كسی مرتكب این عمل نمیشود و شارع قدیر من باب همین جنبه است كه نیازی نمیبیند در ام الكتاب خویش پیرامون این مسئله توضیح دهد.
در اینجا بسیار بجا و مناسب است كه از مقاله جناب آقای بخت آور كه در باب مسئله فوق و نگارش پدیدآوردندگان چنین طرز فكری ترقیم شده ، استفاده گردد. ایشان مینویسند:" .... قبلا این نكته را باید متذكر دارم كه شخص معترض در ردیه خویش نه تنها شبهت و تهمت غیرمنصفانه ای بر جامعه مهذب و معتقد به اصول اخلاقی بهایی وارد كرده بلكه گاهی هم عفت قلم را كه باید زیب هر اثری خصوصا اثر مذهبی باشد نادیده گرفته و با كلمات عامیانه و غیرمودبانه بر تعالیم الهیه ایراد و اشكال نموده است. به تصور اینكه این طرحات طلایع هدایت و مقرون به صواب و حقیقت است و اگر اعتراضات مذكور به حلیه طبع آراسته گردد احدی بر صراط مستقیم تعالیم الهی باقی نخواهد ماند غافل از آنكه هر نفس صاحب درایتی رائحه متعفن بغض و عناد و تعصب را از آن اوراق ناریه استشمام مینماید و سو نیت نگارنده را به خوبی در می یابد. به قول عارف ربانی مولوی مثنوی:
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد.
به هر صورت برای اینكه بطلان چنین داوری مغرضانه و قضاوت كودكانه بر همگان آشكار شود و اثبات گرددكه حرمت زنان پدر مجوزی بر حلیت سایرین نمی تواند باشد لذا اختصارا دلایلی را ذكر و امیدوار است گره گشای متحریان حقیقت قرار گیرد.
اول ـ علمای شیعه در ( ما لا نص فیه ) آرا مختلف دارند برخی از اصولیین خصوصا مجتهدین معاصر كه مسائل فقهیه و اصولیه را از كتبی مانند جواهر الكلام شیخ محمد حسن نجفی و فوائد الاصول مرحوم شیخ مرتضی انصاری اخذ و اقتباس نموده اند به مقتضای ( اصل در اشیاء اباحه است) و آنچه را كه نص بر وجوب یا تحریم یا استحباب و كراهت از شارع در باره آن وارد نگشته مباح شمرند بر خلاف عموم اخباریین و قسمتی از علما اصولیین سلف كه به اصل حرمت در اشیاء معتقدند و گویند جمیع اشیاء ملك طلق حق است و عباد را بدون اذن خاص یا عام حق استفاده و تصرف در ملك مولای خود نیست مگر آنكه مجوزی بر آن در نص موجود باشد و دلائلی محكم از كتاب و سنت بر این عقیده اقامه نموده اند اكنون با توجه بدین اصل فقهی معلوم است اكثر علمای شیعه علی الخصوص سابقین آنچه را كه در شریعت الله حكمی در باره آن صدور نیافته به مقتضای (اصل تحریم ) به محرمات ملحق داشته و تصاحب آن را مكروه میدانند. اكنون بسیار عجیب است كه معترض با آنكه بر طبق فقه مورد اعتقاد خویش تصرف در چیزی را بدون مجوز نصی غیر ممكن میداند ولی وقتیكه به آثار بهایی برخورد مینماید فقدان نص را جوازی بر تصرف میشمارد . در صورتی كه اهل بهاء از جمیع این اجتهادات پوسیده وفاسد بركنار بوده و قدمی بدون اذن صریح از مصدر امر برندارند .توضیح بیشتر آنكه از آنجایی كه دیانت بهایی دینی عمومی بوده و باید مطابق با مقتضیات عصر حاضر و موافق با علم وعقل باشد لذا آنچه را كه حكم و قانونی در باره آن وجود ندارد و به اصطلاح فقه اسلامی ( ما لا نص فیه ) میباشد به بیت العدل اعظم مرجوع گشته و احكام آن در ردیف احكام الهیه قرار گرفته است شارع بهایی خود در اشراقات صفحه ۷۹ میفرمایند « چونکه هر روز را امری و هر حین را حکمتی مقتضی لذا امور به بیت عدل راجع تا آنچه را مصلحت وقت دانند معمول دارند»." ایضا در اشراقات صفحه ۱۲۳ میفرماید « آنچه از حدودات در کتاب بر حسب ظاهر نازل نشده باید امنای بیت عدل مشورت نمایند آنچه را پسندیدند مجری دارند »
دوم ــ علمای حقوق و قانون را عقیدت بر این است كه وضع احكام مدنی و قوانین جزایی باید علل موجبه داشته باشد یعنی اول باید احتمال و امكان تحقق جرم و اعمالی خلاف نظم اجتماعی موجود باشد تا ایجاد و وضع قانون را ضروری نماید و در صورتیكه موجبات و عوامل ارتكاب یك عمل خلاف وجود نداشته باشد وضع قانون نیز موردی پیدا نخواهد كرد فی المثل در صورتیكه شهری در كنار رودخانه ای قرار گرفته باشد و در آن رودخانه نیز صید ماهی امكان پذیر باشد در صورت وجود چنین شرایط و عوامل امكان وقوع خلاف و جرم ممكن بوده و لازم میآید كه قانون مردم را از ارتكاب آن و مبادرت به صید ماهی منع نمود و برای مرتكبین قانون مجازات وضع كرد والا در جایی كه علل موجبات تحقق جرم وجود ندارد یعنی رودخانه ای موجود نمی باشد و صید ماهی در آن میسر نمیگردد وضع قانون در مورد منع صید بی مورد بوده و ایجاد چنین قانونی به هیچوجه محمل منطقی و عقلانی نداشته و عملی عبث و بی فایده خواهد بود اكنون با این توضیح مختصر به حضور معترض معروض میدارم كه در زمان حضرت باب كسی در ایران و یا سایر نقاط جهان با خواهر و مادر خود ازدواج نمینمود تا شارع ادامه و ارتكاب چنین اعمالی را ممنوع اعلام فرماید و یا برای مرتكبین آن مجازاتی در نظر بگیرد اگر در گذشته تاریخ در میان برخی از قبایل وحشی و بدوی چنین اعمالی انجام میگرفت لكن با توسعه تمدن این اعمال متروك گردید و در قرن نوزدهم كه مقارن ظهور حضرت باب است چنین اعمالی در میان ملل شرق و غرب متداول نبوده است تا امر به منع آن و یا وضع قانون ضرورت داشته باشد اگر هم چنین مسئله ای تصادفا اتفاق میافتاد شخص عامل از نظر جامعه مردود بوده و مورد تنفر مردم واقع میگردید .
اما اگر شخص معترض سوال نماید پس چرا در باره حرمت ازدواج با ازواج آباء را حضرت بهاالله عنوان فرمودند و آیا این مسئله چه ضرورتی داشته است كه شارع بهایی وارد چنین بحثی گشته است؟ در جواب باید معروض دارم علت بحث حضرتشان در باره عدم ازدواج با زنان پدر دو مسئله كلی بوده است اول اینكه قرآن كریم در باره ازواج آباء میفرماید« لا تنكحوا ما نكح ابائكم من النساء » به قول فقهاء ( لا تنكحوا) نهی غیر موكد بوده به سبب آنكه كلمه فانكحوا واجب نبوده بلكه مستحب میباشد. شارع بهایی به جای ( لاتنكحوا ) كلمه ( قد حرمت ) را بكار برده و خواسته اند نهی غیر موكد را به حرمت موكد تبدیل نمایند. دوم اینكه در دنباله جمله لاتنكحوا ما نكح ابائكم من النساء كلمه الا ما قد سلف ذكر شده است و به قول فقها این كلمه اخیر استثنایی بر عدم ازدواج با زنان پدر بوده و به قول حقوقیون عطف بما سبق نمیگردد. شارع بهایی خواسته است این حكم استثناء را مرتفع نموده و هیچكس در هیچ زمانی مجاز بر چنین عملی نباشد.
در مكاتیب جلد سوم صفحه ۳۰۷ مذكور است كه حضرت عبدالبهاء فرمودند « در خصوص حرمت نكاح پسر زوجات پدر را مرقوم نموده بودید صراحت این حكم دلیل بر اباحت دیگران نه مثلا در قرآن میفرمایند حرمت علیكم المیته و الدم و لحم الخنزیر » این دلیل بر این نیست كه خمر حرام نه » انتهی .
در تشریح آیه فوق در یادداشتها و توضیحات كتاب مستطاب اقدس چنین آمده است :"
۱۳۳- قد حرّمت علیکم ازواج ابآئکم (بند ١٠٧)
در این آیه مبارکه حرمت ازدواج پسر با زن پدرش تصریح شده است . همین حرمت در مورد ازدواج دختر با شوهر مادرش نیز مجری است . احکامی را که جمال مبارک در باره روابط بین زن و مرد نازل فرمودهاند ، با در نظر گرفتن تفاوتهای لازمه جزئیه بالسّویه در مورد هر دو اجرا می گردد مگر در مواردی که این امر غیر ممکن باشد .حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی امراللّه بیان فرمودهاند که هر چند در کتاب مستطاب اقدس منحصراً حرمت نکاح پسر با زوجات پدر ذکر شده ولی این دلیل بر آن نیست که ازدواج با سایر محارم جایز باشد . جمال اقدس ابهی میفرمایند که تشریع احکام مربوط به حلّیت و حرمت نکاح اقارب راجع به بیت العدل اعظم است (سؤال و جواب ، فقره ٥٠) . حضرت عبدالبهاء می فرمایند : در اقتران هر چه دورتر موافقتر زیرا بعد نسبت و خویشی بین زوج و زوجه مدار صحّت بنیه بشر و اسباب الفت بین نوع انسانی است .
۱۳۴- حکم الغلمان (بند ١٠٧)
مقصود از کلمه غلمان در این مورد رابطه جنسی شخص مذکّر با پسران است . حضرت ولی امراللّه در تبیین این حکم فرمودهاند که مراد تحریم همه نوع روابط جنسی بین افراد هم جنس است . روابط جنسی بر حسب تعالیم بهائی منحصراً در ظلّ ازدواج حلّیت دارد و بنیان جامعه بشری بر آن استوار است و مقصد از این تعالیم مبارکه حمایت و تقویت آن اساس الهی است . بنا بر این شریعت بهائی روابط جنسی را فقط بین زن و مردی که با یکدیگر ازدواج نموده باشند مشروع می شمارد . در توقیعی که حسب الامر حضرت ولی امراللّه تحریر یافته چنین مذکور است : هر قدر عشق و محبّت بین دو هم جنس شدید و خالص باشد ، اگر به روابط جنسی منجر گردد نادرست و خطا است و اگر گفته شود که این روابط کمال مطلوب عشق و محبّت است چنین ادّعائی عذری است نامقبول . حضرت بهاءاللّه هر نوع انحراف و فساد اخلاقی را به کلّی تحریم فرمودهاند و نیز رابطه نامشروع بین دو هم جنس را علاوه بر آنکه بر خلاف قانون طبیعت است از انحرافات اخلاقی محسوب فرمودهاند . ابتلا به چنین بلیهای ثقلی عظیم بر روح هر فرد با وجدانی تحمیل می کند ، امّا نفوس مبتلا قادرند که با مشاوره و مساعدت اطبّاء و اراده و سعی راسخ و دعا و مناجات بر این ضعف و مشکل فایق آیند . (ترجمه) حضرت بهاءاللّه تعیین مقادیر حد زنا و لواط را به بیت العدل اعظم محوّل فرمودهاند (سؤال و جواب ، فقره ٤٩) . انتهی
اما نظر معترضین باید به این نكته جلب شود كه در قرآن برای آمیزش با غلمان ابدا و اصلا حكمی وجود ندارد. فقط در قصه حضرت لوط اشاره مختصری شده كه خدا خطاب به آن قوم ذكر میكند این عمل ناشایست است ولی در شریعت اسلام به هیچوجه اشارهای به حرمت این عمل نشده و بالطبع وقتی فعلی حرام اعلام نشده باشد حد و مجازاتی برای آن نیز وجود نخواهد داشت نه دنیوی و نه اخروی . آیا حكمی كه در قرآن اصلا وجود ندارد میتواند مانع گسترش این پدیده شوم گردد؟
در چهارمین مورد ترجمهای غلط و ناقص از آیه كتاب اقدس آورده شده كه بعینه با همان اغلاط و كم وكاستیهایش مینویسیم :" هر كس خانه را عمدا بسوزاند او را بسوزاند (! ) و كسی كه قتل نفسی بكند او را بكشید. بگیرید روشهای خدایی را با دستهای توانا سپس ترك نمایید روش نادانان را. این حكم را به دادگاههای سراسر دنیا عرضه كنید و ببینید كدام عقلی یك چنین حكمی را میخرد! "
اصل آیه چنین است : " من احرق بیتاً متعمّداً فاحرقوه و من قتل نفساً عامداً فاقتلوه خذوا سنن اللّه بایادی القدرة و الاقتدار ثمّ اترکوا سنن الجاهلین * و ان تحکموا لهما حبساً ابدیاً لا بأس علیکم فی الکتاب انّه لهو الحاکم علی ما یرید " مضمون آیه اینست كه كسی كه بسوزاند خانهای را از روی عمد ، عامل این مساله را بسوزانید و كسی كه بكشد كسی را از روی عمد او را بكشید . بگیرید محكم احكام الهی را با دستهای قدرت و اقتدار و رها كنید راه و رسم مردم نادان را و اگر چنانچه در باره كسی كه خانه كسی را آتش میزند یا كسی كه كسی را به عمد میكشد حبس ابدی قائل بشوید آنهم گناهی ندارد خداوند حكم میكند برانچه كه میخواهد.
شهید بزرگوار جناب بخت آور نزدیك به سی سال قبل در رد ایراد مزبور چنین مرقوم فرمودهاند :"
قبلا لازم میدانم نظر معترض را بدین نكته معطوف دارم كه از قرن هیجدهم كه ماشین و برق وارد حیات مردم گردید و كلیه مایحتاج خانواده ها از طبخ ـ استحمام ـ آرایش ـ مسافرت و غیره به وسیله ماشین و برق انجام گرفت گرچه یك نوع آسایش نسبی به وجود آمد ولی به همان میزان نیز خطراتی مانند آتش سوزی تولید نمود و مضرات سنگین آتش سوزی به حدی مدهش بود كه هر كشوری مجبور شد تاسیسات و اداره منظمی به نام (اطفائیه) آتش نشانی به وجود آورد تا بتواند از بلای مدهش كه گاهی شهری را به آتش كشیده و صدها انسان را نابود نموده است جلوگیری نماید. به طوریكه جان ماركوییست در كتاب ( جنایت ) كه جزء سلسله انتشارات چه میدانم ترجمه و منتشر گشته است مینویسد اغلب این آتش سوزیها به طور عمدی انجام میگرفته است.
اصولا محركاتی كه برخی از انسانهای خودخواه جانی را به چنین جنایت وادار كرده بسیار است كه از آن جمله میتوان ( كینه و انتقام) و یا (سودجویی ) را نام برد. مثلا اكثر دیده شده است آنهایی كه در معرض خطر ورشكستگی هستند به امید اینكه از طرف شركت بیمه پول هنگفتی دریافت نمایند خانه و یا شركت خود را آتش میزنند یا گاهی این حریق برای انتقام بوده و كارگری كه به وسیله اربابش بیكار شده است یا مستاجری كه از طرف موجرش مجبور به تخلیه خانه مسكونی شده است آن را به آتش میكشد.
واضح است با توسعه خانه های آپارتمانی (مجتمع مسكونی ) كه امروزه در اروپا و امریكا متداول و به تدریج در ممالك آسیایی نیز رونق میگیرد اگر یك خانه دچار حریق شود به وسیله ارتباطی كه به وسیله كابل برق و گاز با ساختمانهای دیگر دارد ممكن است صدها خانه گرفتار حریق شده و صدها خانواده از زندگانی ساقط گردند و یا در طبقات فوقانی آسمان خراشها گرفتار خفگی شوند و این حادثهای است كه صدها بار اتفاق افتاده است.
اكنون با توجه بدین مسئله مهم لازم میدانم نظر معترض را به یك اصل حقوقی معطوف دارم و آن این است (هر قدر آثار و نتایج جرمی وسیعتر و بیشتر باشد به همان میزان مجازات باید سختتر گردد) اكنون بر هر انسان بصیری واضح میباشد كه خطرات حریق به مراتب بیشتر از قتل است به همین لحاظ در كلیه مجموعه قوانین دنیا حریق عمدی را جزء جنایات محسوب دانسته و مجازات شدیدی بر آن در نظر گرفته اند . نكته انحرافی نظر معترض آنست كه وی در انطباق دادن این قانون با زندگانی مردم امروز تنها زندگی روستائیان را در نظر گرفته است و حال آنكه شارع بهایی در وضع قانون موقعیت اكثریت مردم جهان را كه در شهرهای متراكم و در ساختمان بلند چندین طبقه و كارخانه ها و ادارات و شركت ها را در نظر گرفته و بنابر شرایط و مقتضیات زندگانی موجود وضع قانون فرموده است . به اضافه شارع بهایی در باره حریق عمدی دونوع قانون جزاء مقرر فرموده كه یكی كشتن و دیگری حبس ابد میباشد . چنانچه در دنباله همین آیه در فوق ذكر شد میفرمایند « و ان تحكموا لهما حبسا ابدیا لا باس علیكم » یعنی اگر حكم بكنید بر شخص مجرم حبس ابد را باسی نیست . اكنون ملاحظه میفرمایید كه متاسفانه شخص معترض قانون جزایی اولی را ذكر كرده و از قانون اخیر تجاهل ورزیده است ." انتهی
جالب است كه آن شهید مجید ، نزدیك به سی سال قبل تجاهل ردیه نویسان امروزی از قانون جزایی دوم را پیش بینی كرده و دیدهاند و كاملا با اطوار و حركات مغرضانه و ناشیانه این دسته آشنایی دارند.
در یادداشتها و توضیحات كتاب مستطاب اقدس ذیل این آیه چنین میخوانیم :"
۸۶- من احرق بیتاً متعمّداً فاحرقوه و من قتل نفساً عامداً فاقتلوه (بند ٦٢)
حضرت بهاءاللّه فرمودهاند که قتل نفس و حرق بیوت به طور عمد مجازاتش اعدام است ، هر چند به جای اعدام حبس ابد نیز مجاز است (یادداشت ٨٧) . حضرت عبدالبهاء در آثار مبارکه فرق بین مجازات و انتقام را بیان و میفرمایند : انّ البشر لیس له حقّ الانتقام لانّ الانتقام امر مبغوض مذموم عنداللّه ولی مقصد از مجازات انتقام نیست بلکه اجرای حکم در حقّ مجرم است چنانکه در کتاب مبارک مفاوضات تأیید می فرمایند : هیأت اجتماعیه حقّ قصاص را از مجرم دارند و این قصاص به جهت ردع و منع است . حضرت ولی امراللّه در این باره در توقیعی که حسب الامر مبارک صادر گشته چنین توضیح می فرمایند : در کتاب مستطاب اقدس حضرت بهاءاللّه مجازات قتل را اعدام مقرّر فرمودهاند . امّا به جای آن حبس ابد را نیز اجازه دادهاند و هر دو با احکام مبارک تطابق دارد . ممکن است بعضی از ما با بینش محدود خود حکمت بالغه این حکم را درک ننمائیم ، ولی باید آن را بپذیریم و بدانیم که مراتب حکمت و رحمت و عدالت مُنزل آن کامل و فی الحقیقه کافل نجات اهل عالم است . اگر نفسی سهواً محکوم به مرگ گردد ، آیا نباید معتقد بود که خداوند مقتدر و توانا چنین بی عدالتی در این جهان را هزاران برابر در جهان دیگر جبران فرماید . البتّه نمیتوان به خاطر این احتمال نادر الوقوع که ممکن است یک فرد بی گناه سهواً مجازات شود از این حکمی که نفعش به عموم راجع است صرف نظر کرد . (ترجمه) جمال اقدس ابهی جزئیات مجازات قتل و حرق را که به هیأت اجتماعیه آینده تعلّق دارد نازل نفرمودهاند . فرعیات این احکام ، از قبیل اینکه درجات جرم تا چه حدّ است و آیا باید عوامل مؤثّر در تخفیف جرم را منظور داشت ، و کدام یک از دو نوع مجازات باید مجری گردد کلّاً به بیت العدل اعظم محوّل گشته که با ملاحظه شرایط زمان در وقت اجرای حکم تصمیمات لازم را اتخاذ نمایند . نحوه اجرای حکم نیز به بیت العدل اعظم راجع است . در مورد حرق ، حدّ مجازات وابسته به این است که چه مکانی مورد حرق قرار گرفته است . بدون شک مجرمی که انباری خالی را آتش زند و کسی که مدرسهای پر از کودک را بسوزاند درجات جرمشان تفاوت بسیار دارد .
۸۷ - و ان تحکموا لهما حبساً ابدیاً لا بأس علیکم فی الکتاب (بند ٦٢)
در جواب سؤالی از این آیه کتاب مستطاب اقدس حضرت ولی امراللّه تصریح فرمودهاند که گر چه به حکم کتاب قاتل را میتوان اعدام نمود ولی به جای آن حبس ابد نیز جایز است و به این وسیله از شدّت مجازات به مراتب کاسته می شود . همچنین می فرمایند که جمال مبارک حقّ انتخاب بین این دو حکم را عنایت فرموده و جامعه بشری را مختار ساختهاند که با در نظر گرفتن جوانب این حکم آنچه مقتضی باشد مجری دارد . چون دستورات صریح و مشخّص در باره تنفیذ این حکم موجود نیست لهذا درآتیه تشریع قوانین مربوط به این امر به بیت العدل اعظم راجع است ." انتهی
پنجمین اعتراض در مورد حكم كفن بهاییان است! نوشتهاند:" ... احتمالا به این خاطر امر فرمودند ۵ كفن كه مرده سرما نخورد ! ۵ كفن حریر به مرده پوشانیدن چه عمل ثوابی است و چه خاصیتی دارد در حالی كه میلیونها انسان در سراسر دنیا( افریقا) سطر عورت نداشته و مثل جدشان حضرت آدم برهنه زندگی میكنند."
برای تنویر ذهن ارباب بصیرت توضیحاتی كه در این خصوص در یادداشت ها و توضیحات كتاب مستطاب اقدس عینا درج میگردد:
۱۵۱ - و ان تکفنوه فی خمسة اثواب من الحریر او القطن (بند ١٣٠)
حضرت اعلی در کتاب مبارک بیان مقرّر فرمودند که جسد در پنج پارچه حریر یا کتان پیچیده شود . جمال اقدس ابهی این حکم را تأیید نموده و اضافه فرمودند : من لم یستطع یکتفی بواحدة منهما . وقتی از حضور مبارک سؤال شد که آیا مقصود از اثواب خمسه مذکور در آیه فوق پنج پارچه سرتاسری است یا (( پنج پارچه ای است که در قبل معمول میشد ))، در جواب فرمودند که مقصود پنج پارچه است (سؤال و جواب ، فقره ٥٦) . در آثار مبارکه بیانی که حاکی از طرز پیچیدن جسد در پنج پارچه مجزّا و یا در یک ثوب باشد موجود نیست . در حال حاضر اهل بهاء در اجرای این امر مختارند . انتهی
شاید سایت بهایی ستیزی ، حكم مزبور را به خوبی درك نكرده و متوجه نشدهاندكه منظور از پنج پارچه ، پنچ تا عدد كفن نیست بلكه پنچ تكه پارچه مجزا است كه یكی سرتاسری هست و چهارتای دیگر را هم به سر و پا و بدن متصاعد الی الله میپیچند و دفنش میكنند . حكم تكفین اموات در همه ادیان از جمله اسلام نیز آمده چنانكه پس از انقضای عصر حجر در هیچ دین و آیینی مردگان برهنه به خاك سپرده نمیشوند و مسلما اگر حق جل جلاله ارتباطی بین زندگان برهنه و كفن مردگان مییافت در زمان ظهور اسلام كه به مراتب انسانهای برهنه نسبت به زمان حال بیشتر بودند حكمی نازل میفرمود! شاید هم سایت مزبور تمامی این موارد را دانسته و تجاهل می كنند و از سر عناد و لجاجت میخواهند ایرادی ولو به رفتگان و كفن ایشان كه پس از چندی آن نیز پوسیده خواهد شد وارد كنند. در گذشته ایام كم نبودند عالمانی كه عبا از تن در آورده و عمامه خویش را از سر برداشته و با آن تن یتیمی را میپوشاندند و هیچگاه راضی نمیشدند كه یتیم و برهنهای را بیلباس بیابند و خود بیتفاوت از كنار ایشان بگذرند. اگر معترضین به راستی در ادعای خود صادقند و سنگ میلیونها انسان برهنه را به سینه میكوبند ، برای اثبات گفتار خود میتوانند در سبیل عالمان گذشته سلوك كرده و مطابق رفتار ایشان عمل نمایند.
ششمین مورد اعتراض چنین نوشته شده :"... اموات را در تابوت های بلور و سنگهای قیمتی گذاردن و به خاك سپردن كار انسان عاقل نیست . شاید آقا خدا مانند مصریان قدیم بقاء روح را به بقاء جسم مربوط میدانستهاند و به وسیله تابوت بلور ... بقیه را از كتاب آقای كیایی مطالعه فرمایید."
آیه كتاب مستطاب اقدس چنین است :" قد حکم اللّه دفن الاموات فی البلّور او الاحجارالممتنعة او الاخشاب الصّلبة اللّطیفة و وضع الخواتیم المنقوشة فی اصابعهم انّه لهو المقدّر العلیم " مضمون آیه مباركه به فارسی چنین است ، خداوند حكم فرموده است كه دفن كنید مردگان را در بلور ( یعنی صندوقی از بلور بسازید گه باقی میماند ) یا صندوقهایی بسازید از سنگهای بسیار محكم یا از چوبهایی كه بسیار سخت و در عین حال لطیف و نرم باشد و انگشتری كه در آن آیه مخصوص اموات نقش شده در انگشت آنها قرار میدهید خدا مقدر است یعنی هرطور كه بخواهد حكم میكند و علیم است یعنی حكمش از روی علم است . همانطور كه مشخص است در این آیه به هیچوجه ذكری از دفن مردگان همراه با سنگهای قیمتی نشده است . در یادداشتهای كتاب اقدس ذیل این آیه چنین آمده است :
قد حکم اللّه دفن الاموات (بند ١٢٨)
حضرت اعلی در کتاب مبارک بیان امر فرمودهاند که اموات درتابوتهائی از بلور یا حجر مصیقل دفن شود . حضرت ولی امراللّه در توقیعی که حسب الامر مبارک به انگلیسی صادر گردیده می فرمایند که این حکم مبین این نکته است که جسد انسان چون زمانی محلّ تجلّی روح ابدی انسانی بوده شایان احترام است . در مورد تابوت ، مراد از حکم آن است که حتّی المقدور از مصالح پردوام ساخته شود از این رو بیت العدل اعظم تصریح فرمودهاند که برای ساختن تابوت علاوه بر مصالحی که در کتاب مستطاب اقدس مذکور است میتوان از محکمترین چوبی که در دسترس است یا از سیمان استفاده نمود . در حال حاضر اهل بهاء در انتخاب مصالح تابوت مختارند . انتهی
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت18:2 توسط سپهر
و اما در سایت بهائی ستیزان آمده است که:
حال در این پست چشم انداز جوان قصد دارد به ریسکی خطرناک دست بزند. باد آباد. میگویند یا زنگی زنگ یا رومی روم. به قول معروف یا این وری یا اون وری. تصمیم داریم چشممان را بر روی تمام اشکالات و ایرادات درست و منطقی که به کتب و عقاید مختلف بهائیت از قبیل ایقان و بیان و فرائد و ...، وارد است ببندیم و از زبان آقای کیایی پنج سوال و اشکال را که فقط و فقط به کتاب مستطاب اقدس وارد است (آن هم از دهها اشکال و خرده ایشان که به کتاب اقدس گرفته اند) را مطرح نماییم و البته بی انصافی نکرده و عین پنج ایراد را از کتاب اقدس از کتابخانه آثار بهائی کلیشه نماییم. اگر عزیزان و دوستان بهائی و غیر بهائی پاسخی دندان شکن در زمینه این چند سوال (ترجمه و حکمت این آیات) به ما دادند، قول میدهیم که انگشت ندامت به دهان گرفته با کمال شرمساری دست از تایپ و انعکاس مطالب در رد بهائیت کشیده و چه بسا پس از یک عذرخواهی مفصل قلم به تایید این فرقه مظلوم وبه حق بچرخانیم...
و اما ایراد اول:
ترجمه: به تحقیق حکم کرده است خداوند برای مرد و زن زنا کننده دیه که به بیت العدل تسلیم نمایند و آن دیه عبارت از نه مثقال طلا است. اگر دوباره تکرار کردند شما هم تکرار کنید به دو برابر جزاء(هیجده مثقال طلا) این است آنچه حکم کرده است به آن دارنده نامهای دنیا وآخرت و مقدر شده برای آن عذاب بزرگ.
به عبارتی ساده تر شما نه مثقال طلا فراهم بکنید و به ناموس هر بهائی که خواستید تجاوز بکنید. بالاترین دیه یا مجازات آن نه مثقال طلا است. با نه مثقال طلا به در خانه هر بهائی که خواستید بروید و کام دل از نوامیس آنها بستانید.
آنچه كه در چشمانداز جوان درج شده تشكیل شده از مقدّمهای كه خودش جای حرف بسیار دارد و سخنان دیگر كه به یكایك این نكات میپردازیم. نمیتوانم به اینها مطلب بگویم، چون كلمهء مطلب فی نفسه گویا موارد خواسته شده یا طلب شده است كه اینها به كلـّی نیست و كسی كه تحت عنوان آقای كیایی اینها را نوشته دیده بر خود و كتاب خویش بسته و اینگونه داد سخن داده است. فقط نكتهای را گوشزد نمایم كه چون مقدّمهنویس با تمسخر و ریاكاری وارد میدان شده است، بنده نیز متأسّفانه مجبورم چشم به روی آسمانی بودن قرآن ببندم و ایرادهای این كتاب را بگیرم و خوب هم بگیرم.
و امّا مقدّمه:
۱- در كلام اوّل نوشتهاید "ایرادات درست و منطقی"؛ كسی كه با این زمینهء فكری وارد میدان میشود به زبان حال میگوید كه بنده هیچ گوش شنوایی به جوابهای شما ندارم و ایرادات من كاملاً وارد است و منطقی است. معمولاً وقتی گوش شنوایی وجود نداشته باشد، سخنی نباید بر زبان راند. امّا چون این آقا یا خانم بیمنطق در پایان مقدّمهء خود قولهایی دادهاند كه هیچكدام را هم عمل نخواهند كرد، بنده فقط از ایشان میخواهم كه بعد از شنیدن پاسخ، دیگر از این مهملبافیها نكنند و فقط به ایرادات لاتعدّ و لاتحصای قرآن جواب بدهند.
۲- ما در صدد شكستن دندان هیچ كس نیستیم و پاسخ دندانشكن نمیدهیم. بلكه سعی میكنیم كسی را كه صرفاً به دنبال یافتن راهی جهت منكوب كردن دیگران است قانع كنیم كه راهی را كه میرود خطا است. اگر از قرآن نكتهای در این یادداشت ذكر میشود، نه به جهت ایراد گرفتن به این كتاب سماوی است، بلكه برای آن است كه بگوییم اگر ما هم به دنبال خطاهای قرآن بودیم، هرآینه فراوان میتوانستیم فراهم آوریم و این كتاب را زیر سؤال ببریم، همانطور كه مسیحیان و یهودیان بردند و مسلمانان هیچ جوابی برای آنها نداشتند و هنوز هم خود را به كری میزنند و جواب مسیحیان را نمیدهند.
۳- شما بارها قول دادهاید كه انگشت ندامت به دندان بگزید و نگزیدید؛ بارها قول دادید و عمل نكردید؛ عاقبت هم به قتل و غارت بهائیان دست زدید و مصادره اموال را پیشه كردید. با این كه در طول تاریخ عهدشكنی شما بارها ثابت شده، باز هم به شما اعتماد میكنیم و این چند سطر را مرقوم میداریم. نیازی هم به عذرخواهی شما نداریم. تأییدی هم از شما نمیخواهیم و نیازی به طعنهء شما كه مینویسید "این فرقهء مظلوم" هم نیست. دیگران باید قضاوت كنند چه كسی ظالم است و چه كسی مظلوم.
۴- و امّا این كه به طعنه مرقوم فرمودهاید "خدای مرحوم" یا "آقاخدا"؛ این نیز از آن طعنههایی است كه باید در موقع خود با توجّه به آیات قرآن جوابش را خودتان بدهید. حضرت محمّد تیری انداخت و سپس فرمود، "این تیر را من نینداختم خدا انداخت." یعنی من كه خدا هستم، تیر را انداختم. در مورد دیگری وقتی با حضرات مسلمین بیعت میفرمود و میدانید كه همه دستها را روی هم میگذارند و بیعت میكنند و دست حضرت محمّد روی همهء دستها قرار گرفت و فرمود، "یدالله فوق ایدیهم". در واقع قبل از آن هم فرموده بود كسانی كه با تو بیعت كردند با خدا بیعت كردند. حالا، اگر حضرت محمّد خدا است و میشود با او بیعت كرد و دستش فوق دستها قرار گیرد میشود یدالله، بگذار حضرت بهاءالله هم خدا باشد. لطفاً نفرمایید كه خداوند فرمود؛ شما باید این نكته را برای غیرمسلمانی كه قرآن را قبول ندارد ثابت كنید نه برای خودتان.
۵- و امّا خارج شدن كلمهء "الله ابهی" از زبان و قلم شما، توهینی به این كلام مقدّس است. بهتر است نه به این عبارت تكلـّم كنید و نه از قلم خود جاری سازید. چون بنا به بیان حضرت امام
محمّد باقر اسم اعظم الهی در دعای سحر اسلامی است و شكـّی نیست كه در اسمهای خداوند كه در این دعا ذكر شده، اوّلین اسم اسم اعظم است و در تقدّم قرار میگیرد. طالبان مراجعه فرمایند.
و امّا بعد؛
در مقام اوّل به مسألهء زنا پرداختهاید و فقط عبارتی را انتخاب كرده و به آن قناعت كردهاید. اگر مثله كردن كلام و استنباط از آن كار درستی است، باید "كلوا و اشربوا" را از قرآن بگیرید و "لاتسرفوا" را فراموش كنید. بنابراین، بهتر است اوّلاً، كلام را به طور كامل بیان كنید، ثانیاً سایر آیات الهی را در این مورد به دقـّت مورد بررسی قرار دهید؛ ثالثاً حكم قرآن و طریق اثبات زنا در آن كتاب را نیز بیان فرمایید تا ببینیم ناموس بهائی در خطر است یا ناموس مسلمان (البتـّه اگر ناراحت نمیشوید و حمل بر توهین نمیفرمایید).
بنابراین، ابتدا به آیهء كتاب اقدس كه بخشی از آن را برای خوانندگانی كه كتاب را در دست ندارند ذكر كنیم تا ببینیم این آیه چه معنایی دارد. قبل از آن مقدمةً ذكر نمایم كه به موجب آیهء "قد حُرّم علیكم القتل و الزّنا..." (بند ۱۹) این عمل حرام است. آنطور كه حضرت عالی به اشتباه مرقوم فرمودهاید، این عمل حرام نیست و با پرداخت مبلغی حلـّیت مییابد و موضوع فیصله پیدا میكند. هر عمل جزایی دارد كه به موجب آن خاطی مجازات میشود. این جزا دو جنبه دارد؛ جنبهای مربوط به این عالم مادّی است و دیگری مربوط به عالم بعد است. در این عالم اگر كسی نتواند كفّ نفس كند و این خطا را مرتكب شود، به پرداخت جزای نقدی محكوم میشود و نامش علناً اعلام خواهد شد (مبین آیات در این مورد توضیح داده است: "این جزا به جهت آن است تا رذیل و رسوای عالم گردد و محض تشهیر است و این رسوایی اعظم عقوبت" – گنجینه حدود و احكام، ص۳۰۱). اگر خاطی با مجازات دو جنبهای اوّل (یعنی مجازات نقدی و اعلام علنی نامش) متنبّه نشود، دفعهء دوم به دو برابر دفعهء قبل محكوم میشود (كه به قول شما ۱۸ مثقال است)؛ دفعهء سوم ۳۶ مثقال خواهد بود و دفعهء چهارم هفتاد و دو مثقال و به همین ترتیب تضاعف یابد. و امّا جنبهء عالم بعد را كه شما عمداً از قلم انداختهاید، عذابی دردناك است. تصوّر نشود كه به همین سادگی خداوند از خطای فرد خواهد گذشت. در دنبالهء آیه فرموده است، "و فیالاُخری [عالم بعد] قُدّر لهما [هر دو] عذابٌ مُهین" (بند ۴۹). یعنی هم عذاب است و هم تحقیر و تذلیل.
و امّا نكتهء دوم در مورد سایر بیانات حق است كه راجع به عصمت و عفـّت ذكر شده و شما عمداً به آن بیتوجّهی كردهاید. حضرت بهاءالله میفرمایند، "إنـّا نأمُرُ عبادالله و إمائه بالعصمة و التـّقوی لیقومنّ مِن رقد الهوی و یتوجهنّ إلی الله فاطر الأرض و السّماء." (امر و خلق، ج3، ص۴۲۵) و در مقام دیگر میفرمایند، "اهل بهاء نفوسی هستند كه اگر بر مدائن ذهب مرور كنند نظر التفات به آن ننمایند و اگرچه جمیع نساء ارض به احسن طراز و ابدع جمال حاضر شوند، به نظر هوی در آنها نظر نكنند." (گنجینه حدود و احكامة ص۲۹۹) و در مقام دیگر میفرمایند، "طراز اعظم از برای اماء عصمت و عفـّت بوده و هست. لعمرالله نور عصمت آفاق عوالم معانی را روشن نماید و عرفش به فردوس اعلی رسد." (امر و خلق، ج۳، ص۴۲۵) و در مقام دیگر میفرماید، "هر نفسی از او آثار خباثت و شهوت ظاهر شود او از حق نبوده و نیست." (گنجینه حدود و احكام، ص۲۹۹) حضرت عبدالبهاء، مبین آیات حضرت بهاءالله، میفرمایند، "عندالله امری اعظم از عصمت و عفـّت نیست. این اعظم مقامات عالم انسانی است و از خصائص این خلقت رحمانی و دون آن از مقتضیات عالم حیوانی." (بدائعالآثار، ج2، ص۲۶۸) و در مقام دیگر میفرمایند، "اهل بهاء باید مظاهر عصمت كبری و عفـّت عظمی باشند. در نصوص الهیه مرقوم و مضمون آیه به فارسی چنین است كه اگر ربّات حجال به ابدع جمال بر ایشان بگذرند، ابداً نظرشان به آن سمت نیفتد. مقصد این است كه تنزیه و تقدیس از اعظم خصائص اهل بهاء است. ورقات موقنهء مطمئنّه باید در كمال تنزیه و تقدیس و عفـّت و عصمت و ستر و حجاب و حیا مشهور آفاق گردند تا كلّ بر پاكی و طهارت و كمالات عفـّتیه ایشان شهادت دهند. زیرا ذرّهای از عصمت اعظم از صدهزار سال عبادت و دریای معرفت است." (مكاتیب عبدالبهاء، ج۱، ص۴۵۰) برای جلوگیری از تطویل كلام از ذكر بقیه بیانات مباركه خودداری میشود.
و امّا قرآن و حكم زنا: حرمت زنا كه اصلاً ذكر نشده است، مگر آن كه آقای كیایی استنباطاً مرقوم فرمایند. یعنی در قرآن اشاره ای به "حرام بودن" زنا نشده است. فوقش این است که می فرماید از آن دوری کنید.( اسراء/۳۲). فقط استنباط می شود که در ادیان قدیم زنا گناهی بزرگ بوده (و دلالت بر زشتی زنا دارد و نه حرمت آن. دوم، با نگاهی به سورهء نور معلوم میشود كه اوّلاً موضوع مهمّی مثل زنا را باید در سورهای به نام "نور" مطرح كرد. حالا چه رابطهای بین "زنا" و "نور" وجود دارد، لابد خدای محمّد بهتر میداند. و امّا بعد، اگر كسی زنا كرد، (شاید برای انتظام اجتماع) صد ضربه شلاّق بزنید و رهایشان كنید بروند به كارشان برسند. صحبتی هم از مجازات آن جهانی نیست! بعد هم زانی برود با زانیه ازدواج كند و خوش باشد؛ البتـّه این ارفاق هم دربارهء او شده كه با زن مشرك هم میتواند ازدواج كند (كه البتـّه این ایراد وارد است كه زن پاك و باعصمت غیرمسلمان، یعنی مشرك، با زن مسلمان زانیه یكسان است؛ یعنی تو مسلمان باش امّا زانیه باشی اشكال ندارد، بهتر از آن است كه مشرك باشی و باعصمت باشی!)
حالا میرسیم به اصل موضوع و آن این كه هر كسی خواست زنا را ثابت كند باید حتماً چهار شاهد پیدا كند. (آخر خودتان انصاف دهید ای مردمان منصف، كدام آدم عاقلی میآید در مقابل چهار نفر به كاری دست بزند كه بعداً صد ضربه شلاّقش بزنند؟!) میدانید اگر كسی به شخصی تهمت زنا بزند و نتواند چهار شاهد پیدا كند خودش باید هشتاد ضربه شلاّق بخورد. در اینجا است كه حتـّی اگر سه نفر احیاناً شاهد جریانی باشند و بروند شهادت بدهند و نفر چهارم را نتوانند پیدا كنند یا (به هر ترتیب) قانع كنند كه شهادت بدهد، خودشان باید هشتاد ضربه شلاّق را نوش جان فرمایند تا دیگر شاهد ارتباط مخفیانهء دو مسلمان نباشند و دیگر هم از آنها شهادت قبول نكنید و ناموس مسلمان هم تكلیفش معلوم است. حالا، یك راه دیگر باقی مانده و آن این كه شوهری بخواهد زنش را رسوا كند، یا به ترتیبی بدهد صد ضربه شلاّقش بزنند، دیگر نیازی به چهار شاهد ندارد؛ هر وقت عشقش كشید میتواند برود و به جای چهار شاهد شهادت بدهد و قال قضیه را بكند و تازه جالب اینجا است كه "لمن الصّادقین" هم محسوب شود. فقط اگر دروغ گفته باشد، لعنت خدا بر او باشد. حالا اگر زن هم این وسط بیاید و چهار بار به خدا قسم بخورد كه این كار را نكرده است، از او رفع اتـّهام خواهد شد. یعنی زن مسلمان برود و ناموس را بفروشد به شهوتی و سپس شوهرش بفهمد و تنهایی به جای چهار شاهد شهادت دهد و زن چهار بار به خدا قسم بخورد، شهادت یك تنهء شوهرش را كه به اندازهء چهار نفر ارزش داشته به تنهایی باطل كند. در اینجا دو حالت قابل پیشبینی است: اوّل آن كه شوهری هر كاری كه دلش بخواهد میتواند انجام دهد و زنش تا چهار شاهد پیدا نكند نمیتواند عمل خلاف او را ثابت كند؛ ولی شوهر به تنهایی میتواند. بنابراین، زنش باید ساكت باشد و حرف نزند تا او به كارش برسد. حالت دوم؛ زن مسلمان هر كار دلش میخواهد بكند و با چهارتا قسم خدا از خودش رفع اتـّهام كند. آخر كسی كه رفته زنا كرده، دیگر چكار خدا دارد كه قسم بخورد و پای قسمش هم بایستد. اگر قدری انصاف داشته باشید تأیید میفرمایید كه حكم زنا در اسلام بسیار سست است و اگر بنا به استنباط سخیف آقای كیایی بخواهیم پیش برویم، باید بگوییم كه ناموس زن مسلمان به مراتب بیشتر بر باد است تا زن بهائی.
و امّا التفاتاً ذكری هم از لواط فرموده بودید. نمیدانم در كجای قرآن كریم این عمل نهی شده است كه به اقدس بند كردهاید. امّا به این بیان حضرت بهاءالله توجّه فرمایید، "قد حرّم علیكم الزّنا و اللـّواط و الخیانة. أن اجتنبوا یا معشر المقبلین. تالله قد خـُلِقتُم لتطهیر العالم عن رجس الهوی. هذا ما یأمركم به مولی الوری إن أنتم من العارفین. مَن ینسب نفسه الی الرّحمن و یرتكب ما عمل به الشـّیطان، إنّه لیس منـّی. یشهد بذلك كلّ النـّواة و الحصاة و كلّ الأشجار و الأثمار و عن ورائها هذا اللـّسان النـّاطق الصـّادق الأمین." (گنجینه حدود و احكام، ص۳۳۹) شاید شما معنای "لیس منـّی" را ندانید؛ حضرت بهاءالله از او سلب نسبت به خود میفرمایند؛ یعنی در زمرهء بهائیان نیست. امّا در اسلام با این عمل چگونه برخورد میشود، نمیدانم. لطفاً فقط از كتاب قرآن شاهد مثال بیاورید و استنباطات مجتهدین را كه معلوم نیست كه از كدام مجتهد حكم اجتهاد گرفتهاند كه خود او هم معلوم نیست از چه كس دیگری حكم اجتهاد گرفته، ذكر نفرمایید كه حكم الهی نتواند محسوب شد.
و امّا این كه در كتاب اقدس فرموده، "إنـّا نستحیی أن نذكـُرَ حكم الغلمان" از شدّت قباحت این عمل است كه حیا فرموده به آن بپردازد. امّا باز هم آن را رها نكرده و افزوده، "اتـّقوا الرّحمن یا ملأ الإمكان و لاترتكبوا ما نُهِیتُم عنه فی اللـّوح و لاتكونوا فی هیماء الشـّهوات من الهائمین." از آن گذشته تعیین جزای آن را نیز به بیتالعدل محوّل فرموده است (گنجینه حدود و احكام، ص۳۳۹)
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت16:22 توسط سپهر
عکسی زیبا از نیلوفر آبی از
(برای دیدن در اندازه بر روی عکس کلیک کنید.)
[ مکانهای بهائی ]
+ ارسال شده در ساعت22:50 توسط سپهر
مقدمه: مقاله ای که ذیلاً به نظر خوانندگان ارجمند می رسد مطالعه ای است کلّی در مفهوم کار در دیدی فلسفی و علمی در پرتو روشنائی که اصول و تعالیم بهائی در این مسئله می افکند. اگرچه مجال آن نخواهد بود که بتوانیم در جزئیات و مناظر گوناگون موضوع کار که در جریان مراحل صنعتی و بعد صنعتی
(Industrial & post – industrial) جامعۀ انسانی روز بروز پیچیده تر می شود وارد شویم ولکن در دیدگاه بسیار کلّی سعی می نمائیم نقطۀ شروع خطوط اصلی این مسئله را مشخص نمائیم.
کار چه در مباحث علوم اقتصادی و چه در اقتصاد به عنوان یک فرایند (Process) حیاتـی جوامـــع انسانــی از عناصر و عوامل اصلی است. بسخــن کولیــر (1986) A. J. Culyer : "ماشین – ساعت و کار – ساعت و یا کارگر – ساعت از درآیندهای (Inputs) های اصلی در ساختار – کنش Structure – Function تولید هستند" (1) نباید فراموش کرد که هیچ ماشین حتّی پیچیده ترین دستگاه خودکار (Robot) مستقل از اندیشۀ انسانی که آنرا بوجود آورده و آنرا مراقبت و نگهداری می کند و صحت کار آنرا کنترل و تضمین می نماید نیست. باید قبول کرد که سرانجام همه چیز به انسان، هوش، اندیشه و توانائی او در آفریدن باز می گردد. در پیامی از حضرت شوقی ربّانــی ولیّ امرالله می خوانیم: "هر اندازه ماشین های مختلف پیشرفته شوند انسان بهرحال پیوسته برای کسب معاش باید به کار و زحمت پردازد. کوشش بخشی جدائی ناپذیر از زندگی انسان است. کار ممکن است با تغییر شرایط اشکال مختلف بخود بگیرد ولی همیشه بعنوان عاملی در زندگانی ما موجود است. زندگی یک تلاش است. پیشرفت همیشه در سایۀ تلاش ممکن می شودو بدون آن زندگی مفهوم و معنای خود را از دست می دهد پیشرفتهای ماشینی کار و کوشش را غیرضروری ننموده است بلکه بآن شکل تازه ای بخشیده و بر ما در این مسئله دریچۀ تازه ای گشوده است" ترجمه (2).
باز هم متذکر می شویم که مدعی آن نیستیم که این مقاله بررسی جامع و فراگیری از موضوع کار باشد.
واژه شناسی - کار واژه ای پهلوی است و دارای معنای گوناگون چون پیشه – هنر – امر – شأن- رفتار – کردار – رنج – زحمت – ساختمان – نیاز – پند – فن و غیره است. در زبانهای باختر زمین کلمه (labor) یا (labour) دقیقاً بهمان معنای فوق می آید و واژۀ (Travail) در زبان فرانسه بمعنای کار از کلمۀ Tripalus اشتقاق یافته که آلتی است سه شاخۀ آهنین که برای مهار کردن چهار\ایان در موقع نعل کردن آنها بکار می رود و لغت Travailler یعنی کار کردن ریشۀ لاتینش Tripaliar که معنایش شکنجه دادن است. ما در مطالعۀ مسائل مختلف واژه شناسی را تقریباً بطور ثابت، در حدود امکان و جهد همّت خود قرار داده ایم بدان جهت که این اغتنام فرصتی است تا با صرف وقتی کم و با نظری کوتاه باستان شناسی واژه را که در حقیقت نمایان گر تحول دانش شناسی Epistemology آنهاست مورد توجّه قرار داده بر آگاهی خود بیافزائیم.
تعریف کار - تعریف مسئله در آغاز یک مقالۀ تحقیقی فقط به آن خاطر است که نگاهی بآنچه تاکنون دیگران در آن مورد گفته اند کرده باشیم و آن موجب نمی شود که در پایان مقاله بار دیگر تعریف جدیدی را بدست ندهیم. زیرا بهرحال از خلال خود مقاله عناصر و ابعاد تازۀ مسئله روشن و مورد بحث قرار می گیرد و تعریف تازه ای را با وسعت و عمق بیشتر ممکن می سازد. مطالعۀ تعریف هم بموازات بررسی واژه شناسی روش دیگری است برای مقایسه مراحل تحولی "دانش شناسی" موضوع مورد بحث اُ. تول (1973) O. Toole کار را چنین تعریف می کند: "کار فعالیتی است که چیزی دارای ارزش از آن بوجود آید" (3) دیویس و شکلتــــــــــون (1975) Davies & Shakleton می نویسند که کار در رابطه با فرد دارای نقش های گوناگون است و بوجه اخص در عزّت نفس از دو طریق ملاحظه می نماید. اوّلاً بفرد اجازه می دهد که آقای خود و محیط زندگی خود باشد. ثانیاً با اشتغال به فعالیتی که تولید کنندۀ محصولی "مفید" و دارای ارزش باشد فرد می تواند ارزش و لیاقت اجتماعی خود را بسنجد و به ثبوت رساند" (4) البتّه در دیدی صرفاً اقتصادی و در ارتباط با کار ارزش بگونه ای دیگر تشریح می شود. در تئوری ارزش در رابطه با کار Labor Theory of Values انعکاس مخارج تولید در ارتباط با زمانی که کار برای تحقق لازم دارد با ارزش تعبیر می شود (5) ولی ما به موضوع ارزش در این مقاله از دیدگاه عمومی تری می نگریم.
در بارۀ مسئلۀ وجود ارزش بعنوان یکی از معرف های اصلی پدیدۀ کار کارل مارکس K. Marx می گوید: " هیچ چیز نمی تواند دارای ارزش باشد بدون آنکه معرف نوعی "فایده" باشد. اگر آنچه حاصل می شود بی فایده است پس آنچه بآن می انجامد نیز فاقد ارزش است" (6).
پ فولکیه P. Foulquie می نویسد که کار عبارت از فعالیّتی است منظّم با هدف تولید "محصولی" "مفید" (7) در اینجا اوّلاً کلمات "محصول" و "مفید" با یکدیگر آمده است و ثانیاً نظم بعنوان عاملی اصلی و مهمّ در کار ذکر شده است. همۀ این عناصر ما را بتفکر می خوانند یادآور می شویم که در دید اقتصادی کار یک عنوان کلّی است که به مجموعۀ خدماتی که به تولید محصول Product می انجامد و نیروی انسانی و توانائی و امکانات جسمی و روانی وی را بکار می برد اطلاق می گردد.
منشأ و ماهیت کار - م – جی – آدلر (1993) M. J. Adler می نویسد "ویژگی کار به عنوان داشتن "محصول" "مفید" در رابطه با عوامل اقتصادی و ملاحظاتی بر منافع اجتماعی بیان شده است. این معنی که کار الزاماً بر داشتن محصول مادی استوار باشد ناقض معنی آن نیست وقتی که از کار محصولی که ظاهراً از جهت مادی و مالی در ثروت ملّی نمی افزاید" (8) آدام اسمیت A. Smith می گوید "کار، گاهی محصولی مادی دارد ولی اوقات دیگری هم هست که کار محصول مادی ندارد. بعضی اوّلی را تولیدی می انگارند و دومی را غیر تولیدی بسی کارها که بسیار مورد احترام جامعه است می تواند باین اعتبار غیر تولیدی بحساب آید. اسمیت می گوید همۀ کسانی که در سیستم قضائی یا دستگاه انتظامی یک مملکت بخدمت مشغولند ظاهراً فاقد تولیدند و بنابراین کار نمی کنند. این منطقی نیست آیا کار یک هنرپیشه، یک سخنران در مسائل اجتماعی و تربیتی و نغماتی که یک موسیقی دان ایجاد می کند و آنهمه روح افزاست. چون چیزی علمی الظاهر تولید نمی کند کار نیست؟" (9).
ما از مرزهای اسمیت هم پا فراتر می نهیم و تبسم یک کودک یکساله به مادر و پدر را در نظر می گیریم آیا این را برای کودک نمی توان کاری محسوب داشت؟ شاید در این مورد گفته شود که مداخله نقش محسوب داشت؟ شاید در این مورد گفته شود که مداخلۀ نقش آگاهی (Consciousness) را در عناصر اصلی کار نیز باید منظور داشت. کودک در این سن آگاهانه تبسم نمی کند چون هنوز "خویشتن" وجودی (Existential self) خود را نمی شناسد. با این همه آنچه در این مورد از کودک ظاهر شده کار اوست و محصول آن یعنی تبسم دارای ارزش است اگرچه دارای قیمتی نمی باشد و شاید بتوان گفت که جز در بازار محبّت آنهم تنها با معاملۀ پایاپای خریداری ندارد. وقتی مادر تبسم خودرا ابراز کرد کودک با تبسم متقابل بآن پاسخ می دهد.
"لبخند نهاد بر لب من بر غنچه گل شکفتن آموخت "(ایرج)
آیا کار مادر هم همراه کار کودک چون محصولی مادی ندارد کار محسوب نیست؟
اگر مادر دیدگاهی صحیح و وسیع آگاهی را در مسئلۀ کار مداخله ندهیم نتیجه اش اینست که نقش عامل "آگاهی" جز تحدید مفهوم عظیم کار حاصلی دیگر نداشته باشد. تحلیل و تشریح این نقش و خود عامل آگاهی ما را به اهمیّت آگاهی در دیدگاهی وسیع تر واقف می سازد.
کامبل فلاماریون (1925 – 1842) C. Flamarion در اثری تحت عنوان کار جهانی آنرا یک فرایند جهانی (Universal Pricess) قلمداد می کند. وی آفرینش را سیستمی عظیم و پیچیده می داند که در آن هیچ چیز متوقّف نیست و هرجا حرکت است فعالیت است و همه جا در عالم وجود حرکت است و جمیع این حرکات را علتی و غایتی و هدفی است و اگر نیک بنگریم همه در چارچوب نظمی جهانی صورت می گیرد. اگر آگاهی انسان را در حصول کار بعنوان مفید و تولید کننده مداخله دهیم آنوقت ناگزیر بخشی عظیم از کار جهانی را باید انکار کنیم در حالیکه:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخــوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبــردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری (سعدی)
معنای این فرمانبرداری پیوستن به این فرایند عظیم جهانی است. هم آهنگی با آن و شناخت آنچه ما را مقدر است و بر آن مقدریم بآن فرایند جهانی بپیوندیم. از کوچکترین ذرات تحت اتمی گرفته تا کهکشانها و کرات و اقمار، از موجودات تک یاخته ای گرفته تا نباتات و حیوانات و بالاخره انسان همه منعکس کنندۀ این اصل جهانی و فرایند جهانی یعنی کار هستند. حضرت عبدالبهاء می فرمایند: "بلی سعی و کوشش و جهد و ورزش لازم و واجب و فرض و قصور و فتور مذموم و مقدوح بلکه شب و روز آنی نباید مهمل بود و دقیقه ای نباید از دست داد. چون کائنات سائره باید لیلاً و نهاراً در کار مشغول شد و چون شمس و قمر و نجوم و عناصر و اعیان ممکنات در خدمت مداومت کرد" (10)
ما به هیچ وجه منکر اهیمّت آگاهی در این مورد نیستیم بلکه با توجّه به جهانی بودن این فرایند عظیم معتقدیم که آگاهی جهانی Universal Consciousness که از عقل کل Univesal Reason تشتّت می گیرد ودر همه جا مدخلیت دارد خاص انسان و آگاهی انسانی Human Consciousness نام دارد (1985) H. Khazrai (11).
عواملی را که تاکنون علما و فلاسله به آن پرداخته اند شامل تولید "محصول" (Product) و فایده (Utility) و ارزش (Value) و آگاهی (Consciousness) بوده اند. نقش اخلاق در میان این گروه عوامل از آنجا که اوّلاً سخن از ارزش رفته است و ثانیاً آگاهی از شروط و عوامل اصلی است آشکار است. بعبارت دیگر آگاهی اخلاق (Conscience) در مسئلۀ آگاهی عمومی بر خود این آگاهی حکم داور را دارد.
منشأ کار در انسان -کار به عنوان برآیند (Out put) سیستم پیچیدۀ وجود انسان ریشه اش در هستۀ عاطفی روان (Psyche) قرار دارد. نیازهای گوناگون در مجموعه های غامض تشکیل هستۀ اصلی نیرو یا انرژی روانی را می دهد که بعضی انسان را بسوی کار می رانند و بعضی دیگر وی را بانجام آن می خوانند. نیازهای فیزیولوژیک مانند احتیاج به غذا، لباس و مسکن همه اصالۀ جنبۀ مادی دارند و انسان را بسوی کار کردن "می راند" بعضی دیگر نیازها مانند نیاز به محبّت به دیگران که بروزش ادای وظایف Duty است (با تکلیف Obligation اشتباه نشود) و قطب دیگر آن یعنی نیاز به محبّت دیدن و مورد محبّت واقع شدن و نیاز بحرمت (Respect) که دو قطبش نیاز به حرمت نهادن به دیگران یا به آدابی رسومی و یا قانونی است از یک سو و نیاز به مورد حرمت قرار گرفتن که در مرکز آن عزّت نفس (Self Respect) قرار دارد می باشد و یا نیاز به ارتباط و زیستن با دیگران و نیاز به مفید بودن و مثبت بودن و بسیاری نیازهای دیگر که ورود در بحث در بارۀ آنها می تواند ما را از موضوع مورد بررسی که در پیش داریم باز دارد. ولی بهرحال برآیند تحول یافته و تکامل یافته بر آنها حالت تحقق خویشتن Self Actualization (1967 A. Masliw ) قرار دارد (12) ما را به کوشش و کار می خوانند.
نظری کوتاه به تاریخچۀ جهت گیری اجتماعی انسان در برابر کار
بررسی های انجام شده (1982) Tilgher (13) نشان داده است که یونانیان به کار با تنفر می نگریستند و آنرا نوعی نفرین می انگاشتند. رومیان و عبرانیان نیز جهت گیری اجتماعی – عاطفیشان از همین قبیل بود. مسیحیان در آغاز سنت یهودیان را پیروی نموده کار را نوعی تنبیه از طرف خداوندی تلقّی می کردند. اساس این نحو تفکّر و جهت گیری ذهنی مربوط به افسانۀ مذهبی است که در کتاب عهد عتیق در سفر پیدایش باب سوم از نافرمانی آدم و خوردن وی از درخت شناسائی نیک و بد مذکور است و در آن می خوانیم که آدم و حوا هردو تنبیه شدند:
"و بزن گفت الم حمل تو را بسیار افزون گردانم. یا الم فرزندان خود را خواهی زائید... و بآدم گفت چون سخن زوجه ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت از آن با رنج خواهی خورد... تا وقتی که بخاک راجع گردی که از آن گرفته شدی... پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن گرفته شده بود بکند" (14) در جامعۀ مسیحی بتدریج این نگرش تغییر یافت و اندیشه های مارتین لوتر و کالون کار را پدیده یا فرایندی مثبت معرفی نمودند.
در اسلام پیروان بکار تشویق شدند و کار از وظیفه ها و فریضه های دینی قلمداد شده است: "و جعلنا نومکم سباتاً و جعلنا اللیل لباساً و جعلنا التها و معــاشاً" (15) و نیز می فرمایند"لاتجعل یدک مغلولةُ الی علقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً (16).
مفهوم کار در مبادی روحانی و تعالیم بهائی.
در دیانت بهائی پیروان از دوری گزیدن از اجتماع و پرداختن بریاضات نهی شده اند و به زیستن در میان جامعه و همگان را از ثمرۀ کوشش خود بهره منــد نمودن تعلیم یافته اند.
"... الیوم باید از انزوا قصد فضا نمایند و بما ینفعهم و ینتفع به العباد مشغول گردند" (17).
"یا اهل الارض انزوا و ریاضات شاقه بعزّ قبول فائز نه. صاحبان بصر و خرد ناظرند باسبابی که سبب روح و ریحانست. امثال این امور از صلب و ظنون و بطن اوهام ظاهر و متولّد، لایق اصحاب دانش نبوده و نیست..." (18) در دیانت بهائی تکدّی نیز نهی شده است: لا یحلّ السؤال و من سئل حرّم علیه العطاء قد کتب علی الکلّ ان یکسب و الّذی عجز فللوکلاء و الاغنیاء ان یعیّنوا له ما یکفیه..." (19) در تبیین این آیۀ مبارکه حضرت عبدالبهاء می فرمایند:
"...تکدّی حرام است و بر گدایان که تکدّی را صفت خویش نموده اند انفاق نیز حرام است" (20) تکدّی را صفت خویش قرار دادن یعنی بی آنکه براستی فقیر باشند تفاقر نمایند و خود را نیازمند و بینوا معرفی کنند و از این رهگذر زندگی فارغ از زحمتی برای خود فراهم آورند و ای بسا ثروت هم بیاندوزند. در صورتیکه چه بسیار فقراء حقیقی که بخاطر عزّت نفس از اظهار فقر و بینوائی خودداری می کنند. در حقّ این فقرا حضرت بهاءالله می فرمایند: "فقرا امانت منند در میان شما پس امانت مرا درست حفظ نمائید و براحت نفس خود تمام نپردازید (21).
و امّا در مسألۀ کار در کتاب اقدس نازل: "یا اهل البهاء قد وجب علی کلّ واحد منکم الاشتغال بامر من الامور من الصنایع و الاقتراف و امثالها و جعلنا اشتغالکم بها نفس العبادة لله الحقّ. تفکّروا یا قوم فی رحمة الله و الطافه ثم اشکروه فی العشی و الاشراق" (22) و نیز می فرمایند: "هر نفسی به صنعتی یا کسبی مشغول شود و عمل نماید آن عمل نفس عبادت عندالله محسوب" (23) و در لوحی دیگر می فرمایند" "کل را بصنعت و اقتراف امر نمودیم او را از عبادت محسوب داشتیم. در اوّل امر باید ثوب امانت را از ید عطا که مقام قبول است بپوشی چه که اوست اوّل باب برکت و نعمت" (24) و باز می فرمایند: " ... زیرا هر نفسی باید کار و کسب و صنعتی پیش گیرد تا او بار دیگران را حمل نماید نه اینکه خود حمل ثقیل شود" (25) در آیۀ مبارکۀ کتاب اقدس اهل بهاء به اندیشه و تعمّق در این دستور خداوند خوانده شده اند (تفکّروا یا قوم) حال به تفکّر بنشینیم تا بر ما روشن تر شود که عوامل اصلی این دستور الهی کدامند. اوّلاً معلوم می گردد که کار کردن از واجبات است. امّا فراموش نکنیم که هیچ حکمتی در دیانت بهائی داده نشده مگر آنکه دقیقاً مبیّن رابطه ای از روابط ضروریۀ منبعث از حقائق اشیاء باشد. زیرا بفرمودۀ حضرت عبدالبهاء:
"دین مجموعۀ روابط ضروریه منبعث از حقائق اشیاء است" (26) وجوب کار گواه وجود عواملی در نهاد انسان و حتّی در نهاد کلّ عناصر عالم وجود است که در همۀ مراتب حرکت و جنبش و مآلاً کار را بشکلی سبب می شوند. در انسان این عوامل درونی راجع هستند بوجود همان سلسله نیازهائی که مختصراً آنها را یادآور شدیم و عبارتند از نیازهای حیاتی و سپس نیازهای برتر (Meta Needs)که آبراهام ماسلو (19) A. Maslow (27) آنها را به خوبی تشریح نموده است از قبیل نیاز به مفید بودن و خود را برای دیگران مفید یافتن و نیاز به تحکیم عزّت نفس خویشتن، نیاز به مشاهدۀ خشنودی کسیکه که بیاری ما نیازمند است، نیاز به خلاقیّت، نیاز به تفسیر و تحویل، نیاز به عدالت و بالاخره نیاز به بی نیاز بودن بدیگران است.
نیاز اگرچه ظاهراً گواه ضعف است ولی در حقیقت همانگونه که الفرد آدلر A. Adler می گوید قدرت انسان از ضعفش سرچشمه می گیرد و ما می گوئیم احساس این ضعف که منشأ قدرت است نفس نیازمندی در مفهوم وسیع و عمیق آن است. جمیع این نیازها در هستۀ عاطفی روان انسان منشأ نیروئی عظیمند و همگی شروع یک سلسله بهم تافته از انگیزه ها که در حقیقت بخش جنبش زای زندگی انسان می باشند. لهذا فریضۀ کار در دیانت بهائی یادآور پاسخ گوئی به این همه نیازهای فطری است که در وجود انسان بودیعه نهاده شده است و خشنود ساختن آنها موجب حیاتی طبیعی و سالم برای وی می باشد. از این رو کار در دیانت بهائی بــر خلاف آنچه گذشتگان می پنداشتند نه تنبیه محسوب است و نه شکنجه بلکه برعکس به تصدیق علوم اجتماعی و علوم انسانی عامل اصلی خشنودی و سرور محسوب می آید. اندیشه در این بیان خداوند: "... جعلنا اشتغالکم بها نفس العباده..." روشنائی شناخت را از دو خاستگاه بر این مسئله می افکند.
اوّلاً اینکه در همان هستۀ عاطفی در کنار نیازهای مذکور در فوق نیاز فطری دیگری هم وجود دارد که بفرمودۀ حضرت عبدالبهاء نیاز باعتلاء است (28) که در دیدی علمی مورد تحقیق و تحلیل روانشناسی با شهرت جهانی بنام اریک فرم E. Fromm (29) قرار گرفته است. کار علی الظاهر گویای کوششی مادّی و دنیوی است و مفهومی که در این دیدگاه از آن مستفاد می شود بکسب معاش و وسیلۀ نان آوری تعبیر می شود. اندیشه بر نیاز باعتلاء (Need to Transcendence) ما را به کشف مفهوم تازه ای برای کار هدایت می نماید. در فرایند کار ستایش و نیایش خدا را در دیدن اعتلاء بخشیدن Transendentalization به آن است. در حالیکه ما بآن اعتلاء نمی بخشیم ما با کوشش و کنکاش اعتلائی که داراست می بینیم. کار هم مثل هر ساختار دیگری دارای دو قطب است یکی مادی و دنیوی و دیگری معنوی و روحانی. شاید چنین بنظر رسد که همیشه قطب دنیوی و مادّی کار بر قطب معنوی و روحانی آن غلبه دارد. در واقع چنین نیست. اوّلاً تعادل Equilibrium از خواص همۀ ساختارها منجمله ساختار کار است در میان دو قطب آن. اگر در نظر آوریم که تمام مفاهیم اوّلیه ای که در تشکیل مفهوم پیچیدۀ کار شرکت می نمایند خود فرو ساختارهائی Sub – Structure هستند که قطبیت (Polarity) از ویژگی های آنهاست بنابراین ساختار غامض کار نیز معرف این قطبیت است، قطبیتی تمامیت یافته (An. Integrated Polarity) کار دارای محوری اصلی است بنام حرکت. و قطبیت در حرکت به صورت حرکت انجذابی و حرکت دفعی چهرۀ خویش را بما نشان می دهد. حضرت عبدالبهاء می فرمایند: "... الحرکه ملازمه الوجود جوهریاً و عرضیاً روحیاً و جسمیاً..." (30) و نیز می فرمایند: "حرکت از برای وجود لزوم ذاتی است انفکاک ندارد یا حرکت ذاتیه است یا حرکت کمیه یا حرکت روحیه یا حرکت جوهریه..." (31) واضح است که هر حرکتی را علّتی است. علیّت در حرکت نیز خود حاکی از قطبیت است. روان انسان عرصۀ بروزات روحانی و جسمانی هر دو است و از آنجا علیّت روحانی و علیّت جسمانی یا مادی مشترکاً حرکت را که محور اصلی "کار" است بوجود می آورد (32) فرو ساختارهائی که در ساختار کلّی کار مشارکت دارند همگی واجد ویژگی قطبیت می باشند. این فروساختارها عبارتند از:
فایده (Utility) درای دو قطب است فایده برای خویشتن در جهتی خودگرا (Egocentric) و فایده برای دیگران در جهت دیگری گرائی (Altro – centric) حضرت بهاءالله می فرمایند: "ای بندگان من شما اشجار رضوان منید باید باثمار بدیعۀ منیعه ظاهر شوید تا خود و دیگران از شما منتفع شوند" (33).
محصول (Product) هر محصولی به هر شکل باشد معرف دو قطب است مادی و معنوی و لذتی که از آن حاصل می شود نیز هم مادی است هم معنوی. از یک محصول ممکن است دقیقاً آن نقش عملی که از آن انتظار داریم برآید ولی در همان حال ممکن است فاقد زیبائی باشد. جمال جنبۀ معنوی هر محصول است.
آگاهی (Consciousness) آگاهی از خویشتن و آگاهی از دیگران و دنیای خارج قطبین اصلی ساختار آگاهیند. ملاحظۀ داخلی در هر کار مترادف مداخلۀ این هر دو قطب آن است. حضرت بهاءالله می فرمایند:
"طراز اوّل و تجلّی اوّل ... در معرفت انسان است بنفس خود و بآنچه سبب علوّ و دنوّ و ذلّت و عزّت و ثروت و فقر است..." (34).
آگاهی اخلاقی (Conscience) عبارت است از آگاهی و تمایل به ایثار نفس خود برای ساختن چیزی مفید تر و دنیائی بهتر. این در مقابل تمایل و آگاهی ماست باحراز جایگاهی درخور موارد احترام برای خودمان بآن هدف که انسانی مفید شناخته شویم و این را عزّت نفس می نامند.
جمیع این فروساختارها نمایانگر یک حقیقتند که کار ساختاری و یا فرایندی است دارای دو قطب که یکی از آنها معنوی و روحانی است و دیگری مادی و دنیوی.
بحث و نتیجه (Discussion & Conclusion)
اکنون وقت آن رسیده که همۀ نکات اصلی که در جریان این مقاله تا اینجا مطرح شده مورد بحث قرار بدهیم.
وقتی شرائط کار را در قرون وسطی و وضعیتی که در آن کارگران و رعایا زندگی می کردند بخاطر می آوریم می توانیم از خود بپرسیم آیا آن نحوۀ کار نوعی شکنجه نبود. شکنجه ای که نه تنها در دوران نصیب کارگران بود که در واقع بردگانی بیش نبودند که شاید تنها فرقشان با غلامان این بود که خرید و فروش نمی شدند. بلکه به این نظر باید تاریخ غم انگیز خود بردگی را در سراسر جهان بر آن بیافزائیم. این نگاه به گذشته در وضعی صورت می گیرد که در زمان خود ما در شرائطی که بیش از 6/1 مردم جهان از گرسنگی مزمن رنج می بردند که همه زادۀ بی کاری و یا کاری غیر عادلانه پرداخت شده و حتّی اصولاً فقدان میان کار و فعّالیت است. از همه بدتر در زیر سنگینی فشار احتیاج جمعیتی عظیم از کودکان معصوم را می بینیم که در سنینی که باید در کلاسهای درس لااقل به آموختن خواندن و نوشتن مشغول باشند ناگزیرند با تن های رنجور و دلهای نومید بدنبال لقمه نانی از بام تا شام کارهائی که آشکارا مافوق توان آنهاست انجام دهند. اشک این محرومان را از قلم نویسندگانی چـون جـان اشتاین بک John Steinbeck در آثاری چون خوشه های خشم که شرح بخشی از آلام و دردهای جامعۀ بشری است در ادوار و مکانهای مختلف می خوانیم.
چنین است که بشر کار را مترادف شکنجه قلمداد نمود و در زبان فارسی هم چنانچه دیدیم یکی از معانی کار زحمت و رنج است. ژان لاکروا 1960 (J. Lacroix می نویسد: "کار کوششی دردآور است برای نجا ت از موقعیت. کار درگیری ماست با محیط تا بمنظور بهتر زیستن آنرا تغییر دهیم" (35) این وضعیت در طی قرن ها بلکه هزاره ها تا به امروز موجب بروز احساسات کهنی Archaic Feeling نزد انسان ها شده است که در افراد نوعی تنفر از کار بدرجات و اشکال مختلف ابراز می شود. عدم شوق و شور بکار و تحرک که به تنبلی تعبیر می شود گونه های مختلف دارد. یکی تنبلی با منشأ روانی است بعبارت دیگر جسم مستقیماً در آن نقش اصلی را ندارد و بیشتر پایه اش همین احساسات کهن است و ما آنرا تنبلی روانی ابتدائی می نامیم Primary Psychogenic Laziness دیگری تنبلی بخاطر داشتن شوق کاری است ک بآن فرد گماشتـه شده است. این تنبلی روانی ثانوی است Secondary Psychogenic Laziness در این مورد اختلل در کار انگیزه است بعلت عوامل خارجی این عوامل خارجی یا اجتماعی هستند و مربوط به عناصر انسانی در مراتب مختلف از کارگر تا کارفرما و یا مربوط به محیط کار می شوند که در چهارچوب محیط و ابراز کار فصول قابل توجّهی را از روانشناسی کار در کتب اشغال می نمایند (36).
ژان لاکروا سخن زیبائی در مورد کار دارد می گوید: " کار دنیا را انسانی می کند و انسان را روحانی می سازد" (37) کار آدمی را به جهان مرتبط می سازد و هردو یعنی انسان و دنیای خارج از وجود او دستخوش تحویل و تغییر می شوند انسان در حال تغییر دادن محیط تغییر می یابد. این خطاست اگر تصور کنیم که محیط در برابر انسان "منفعل" است و ما "فعال". روانشناسی محیط زیست و روانشناسی اجتماعی هردو بما می گویند چقدر محیط از مردمان گرفته تا شهر و خیابان کوه و دشت رودخانه با حضور فعّال خود ما را تغییر می دهند در حالیکه ما نیز آنها را بنحوی دگرگون می سازیم ویالاتو (1953) J. Vialatoux به تشخیص سه نوع فعّالیت در زندگی انسان پرداخته است.
1 – فعّالیتهای ابتدائی که به دوام زندگی انسان بخصوص از جهت مادّی مربوط است.
2 – فعّالیتهائی که مربوط به حیات مادّی نیست بلکه صرفاً روحانی است و معمولاً بدون تلاش خاصّ و فارغ از موانع به هدف می رسد(مگر اینکه این موانع مربوط به حیات مادّی باشد).
3 – در میان این دو فعالیّت بگفتۀ ویالاتو نوع فعّالیت دیگری است که هردو نوع قبل را بخدمت می گیرد یا به قول نویسنده فعالیّتهای حیاتی مادی را در خدمت مساعی روحانی بکار می برد (38) این همانیست که ما آنرا "کار" می نامیم. در جریان این نوع سوم است که روح در جهان مادّی نفوذ می کند و بگفتۀ لاکروا آنرا روحانی می سازد. لاکروا سخن پرودوم Proudhom را در بررسی خود از کار که گفته است "کار تراوش روح است" (Le travel est L emission de I esprit) ذکر نمود، و اضافه می کند که بر این تراوش روح بخارج آگاهی حضور دارد. آگاهی کمال یافته ترین فرآیند روان انسان می باشد و چه در تصوّر و چه در تحقّق به صورتی همراه است. گابریل مـــــدینیه G. Madinier می گوید که در آگاهی نقشی مترتب است (39) این نقش چیزی جز صورت و تصویری از کار نیست. لاکروا در مورد فوق گفته لاول Lavelle را تأکیــــــد می کند که "حضور کامل آگاهی بر بروز این محتوای روح (یعنی کار) در عالم خارج نامش نیک بختی است" آن کارگری که در دست هایش که از زحمت کار پینه بسته است و شامگاهان لوازم زندگی را برای همسر و کودکانش می برد و آنگاه که بآستانۀ کاشانه اش می رسد فریاد شادی فرزندانش از ورود او و آوردن آنچه خریــداری نمـــوده است می بیند سروری احساس می کند که هیچ شادی با آن برابری نتواند. آن دانشمندی که در بازگشت بآشیانه اش در خاطر کشف و شناخت اسرار تازه ای از هستی را می نگرد و با تبسمی بر لب همسر و فرزندانش را که در آشیانه را بر وی می گشایند در آغوش می کشد و آن اندیشمند (فیلسوف) که با تفکرات خود و محتوای خروشان گوناگون و پیچیدۀ خود دریائی را در نظرش مجسّم می کند که گاه اینجا و آنجا حقائقی بدیع را در نظر او جلوه گر می نماید، آن آموزگاری که با مشاهدۀ تغییر و تحوّل در اندیشه و احساس شاگردانش نقش اصیل توسعه و تحوّل را در نسل های آتیه می نگرد، آن موسیقی دان که با ساختن نغمات دلپذیر بروح ما قوّت می بخشد و تن های خسته از رنج های دنیوی را آسودگی می دهد و با چشمانی آکنده از اشک شادی و خشنودی در برابر تحسین انسانهائی که به ارزش هنری کار وی پی برده اند و آنرا دریافت نموده به تکریم ایستاده کف می زنند سر تعظیم فرود می آورد همه "کار" انجام میدهند و همه "نیک بخت" هستند. یک آرشیتکت و یک مهندس ساختمان همه با هم کار می کنند و سومی می کوشد آنچه را آن دو دیگر طرّاحی و محاسبه نموده اند بدرستی تحقّق بخشد. همۀ آنها کار می کنند و همۀ آنها بآنچه انجام میدهند یعنی به کـارشان عشق می ورزند. عشق حقیقی آنست که پیوسته خاطر ما را بخود مشغول دارد. آنچه نامش محصول است تجلی عشق ماست. ما بی عشق از ساختن و آفریدن هرچیزی عاجز خواهیم بود.
حضرت بهاءالله می فرمایند:"علّت آفرینش حبّ است" (40) این یک فرمول جهانی است و حضرت بهاءالله می فرمایند روح محبّت است. با کار ما روح ما در اشیاء دمیده می شود و بدینگونه است که آنچه از کار حقیقی ما حاصل آید تجلّی عشق ماست. این سخن ضمناً اشاره ایست بانتخاب کار که وظیفۀ اصلی سیستم اداری اجتماع است تا باستقرار عدالت بر اساس فرصت مساوی برای آماده کردن خود همۀ افراد کاری را بعهده بگیرند که برای آن ساخته شده اند. کاری که انسان برای آن ساخته شده به آن عشق می ورزتد. عشق در مقام نیاز می شود گفت نیاز نیازهاست. وقتی می توان گفت که ما نیازمند دانستن هستیم که بدانستن عشق می ورزیم. به این اعتبار عشق همه جا هست از آغاز تا انجام. زمانی دکارت گفت می اندیشیم پس هستیم. باید می گفت عشق می ورزیم پس هستیم. در خمودگی های روحی کار در نزد فرد کم کم به صفر می رسد. عشق هم در همین موقع بصفر رسیده است. در خمودگی های شدید روحی (Endogenous Depressions) اگرچه در تن چراغ زندگی با فروغی ناچیز روشن است ولکن مرگ روانی سایۀ غم انگیز خود را بر فرد افکنده است در نزد وی عشق همراه انگیزۀ کار کردن و اندیشیدن و خواستن مرده است. حال وقت آن است که دگر باره کار را در یک سخن کوتاه آخر (Short Epilogue) تعریف بکنیم.
سخن آخر
کار فرایندی است جهانی و در مورد انسان برآیندی است (Out put) از جوهر وجود (Essence of Existence وی بعنوان یک ساختار و سیستم (Structure – System) و بنابراین دارای دوقطب است: روحانی و جسمانی. خاستگاه انگیزۀ این فرآیند در انسان نیازهای فطری در هستۀ عاطفی شخصیّت وی هستند که پس از عبو از قلمروهای خِرَد و کنش بصورت کار بروز می نماید. در خاستگاه عاطفی نقش "عشق" در کار برترین است و گذشتن از قلمرو و خِرَد گواه حضور "آگاهی" (Consciousness) و داوری آگاهی اخلاقی (Conscience) بر آن می باشد. نیازهای اکتسابی در طی تحوّلات و تغییرات تاریخی – فرهنگی و فنی در هستۀ عاطفی شخصیّت سبب گسترش خاستگاه کار و دگرگونی در ساختار انگیزۀ آن و شکل و نقش کار در زندگی انسان می باشند. کار مجموعۀ روابط ضروریه منبعث از حقیقت انسان و حقیقت آفرینش (در دیدگاهی فراگیر) است که موجب تغییر و تحوّل انسان و دنیای برون از وجود وی هردو است. کار عبادت (بندگی) انسان است در هر دو دیدگاه زیر:
بعنوان عبد (بنده) یا آفریده در ارتباط با آفرینش (انسان – محیط زیست و کیهان)
نمودی از ستایش و نیایش وی در پیشگاه آفریدگار.
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت5:59 توسط سپهر
ديرزمانى است که مصلحين و متفکّرين جوامع بشرى با توجّه بهترس و هراس وحشتناکى که زندگى روزانهٴ بشر را در بر گرفته و لطمات و خرابىهائى که جنگهاى پى در پى در کرهٴ خاک ببار آورده و نياز مبرمى که بهصلح و آشتى و همکارى و همزيستى مسالمتآميز بين نفوس بشرى احساس شدهاست مسئلهٴ اتّحاد و اتّفاق ملل و دول عالم را بهپيش کشيده و طرحها و نقشههائى براى اين اتّحاد تهيّه و پيشنهاد نمودهاند ولی با کمال تأسّف بسيارى از اين طرق بهنتيجهٴ واقعى منتهى نگرديده و آنچه نيز تاکنون بهمرحلهٴ عمل درآمده يا بکلّى از وصول بمقصود ناتوان بوده و يا اثرى ضعيف در زمينهٴ صلح و آشتى از خود نشان داده است.
بيتالعدل اعظم الهى در بارهٴ مرامهاى خودساختهٴ بشر که عاجز از ترويج منافع عمومى عالم انسانى است چه زيبا بيان حضرت ولىّ امرالله را زيب پيام "وعدهٴ صلح جهانى" کردهاست:
"اگر مرامهاى مطلوب نياکان و مؤسّسات ديرپاى پيشينيان و اگر بعضى از فرضيّات اجتماعى و قواعد دينى از ترويج منافع عمومى عالم انسانى عاجزند و حوائج بشر را که دائماً رو بتکامل مىرود ديگر بر نمىآورند چه بهتر که آنها را بهطاق نسيان اندازيم و بهخاموشکدهٴ عقايد و تعاليم منسوخه در افکنيم. در جهان متغيّرى که تابع قوانين مسلّم کون و فساد است چرا آن مرامها را بايد از خرابى و زوال که ناگزير جميع مؤسّسات انسانى را فرامىگيرد معاف و مستثنى دانست؟ و آنگهى معيارهاى حقوقى و عقايد و قواعد سياسى و اقتصادى فقطّ براى آن بوجود آمده که منافع عموم بشر را محفوظ دارد نه آنکه بخاطر اصالت يک قانون يا يک عقيده بشر قربانى شود." (١)
صلح اعظم _ صلح اکبر _ صلح اصغر
در آثار مقدّسهٴ بهائى بهکرّات کلمات صلح اعظم، صلح اکبر، صلح اصغر، صلح عمومى، صلح محکم، آمده است. حضرت بهاءالله در بيان صلح اکبر مىفرمايند:
"بايد وزراى بيت عدل صلح اکبر را اجرا نمايند تا عالم از مصاريف باحظه فارغ و آزاد شود ... " (لوح دنيا)
و باز مىفرمايند:
"لابدّ براين است مجمع بزرگى درارض برپا شودوملوک و سلاطين درآنمجمع مفاوضه در صلح اکبر نمايند و آن ايناست که دول عظيمه براى آسايش عالم به صلح محکم متشبّث شوند." (٢)
و در بيان صلح اصغر مىفرمايند:
"لَمّا نَبَذْتُمْ ٱلصُلْحَ ٱلاَکْبَرَ عَنْ وَرائِکُمْ تَمَسَّکُوا بِهٰذَا ٱلصُّلْحِ ٱلاَصْغَر لِعَلَّ بِهِ تُصْلِحُ اُمورُکُم." (٣)
و همچنين مىفرمايند:
"جميع را بهصلح اکبر که سبب اعظم است از براى حفظ بشر امر نموديم. سلاطين آفاق بايد باتّفاق بهاين امر که سبب بزرگ است از براى راحت و حفظ عالم تمسّک فرمايند ... " (٤)
حضرت عبدالبهاء مىفرمايند:
" ... شمس حقيقت اشراق کرد و انوار صلح اعظم و وحدت عالم انسانى و عموميّت عالم بشريّت ساطع گشت ... " (٥)
وباز مىفرمايند:
"امروز نور جهانافروز پرتو حبّ الهى و شعاع صلح اعظم و صلاح امم است و در جميع کتب مقدّسه اين يوم موعود مذکور که جنگها بهصلح انجامد ... هرچند بظاهر اين نجم هدىٰ در افق عالم باهر نه ولی صبح مبينش ساطع و عنقريب شمس منيرش طالع گردد." (٦)
بموجب بيانات مبارکهٴ حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء و همچنين تبيينات حضرت ولىّ امرالله و توضيحات بيتالعدل اعظم الهى چنين بنظر مىرسد که وصول به صلح اکبر(صلح اعظم مذکور در بيانات حضرت عبدالبهاء) و استقرار نظم بديع جهانى حضرت بهاءالله در کرهٴ خاک مراحلی را بشرح زير طىّخواهد نمود.
١_ حضرت بهاءالله ملوک و سلاطين و فرمانروايان عالم را هدايت ميفرمايند که در بارهٴ صلح اکبر (که حضرت ولىّامرالله آن را Lesser Peace يا صلح اصغر ترجمه نمودهاند) بهمذاکره بنشينند.
٢ _ مظهر الهى که امرا و سلاطين و اصحاب سياست و کشوردارى را از استقرار صلح اکبر عاجز مشاهده فرمودند آنان را بهبرقرارى صلح اصغر يا صلح ملوک که بارى سبب راحت اهل مملکت بوده توصيه ميفرمايند. نتيجهٴ چنين صلحى که بوسيلهٴ حکومات عالم استقرار مىيابد تشکيل حکومت جهانى، يا جامعهٴ مشترکالمنافع جهانى World Comonwealth خواهد بود.
حضرت ولىّامرالله در توضيح و تبيين بيانات مبارکهٴ حضرت بهاءالله در مورد طرحى که براى تأمين صلح عمومى و اصل امنيّت مشترک بهفرمانروايان جهان ابلاغ فرمودهاند چنين مىنگارند:
"آن بيانات عاليات را معنائى جز اين نيست که مقدّمهٴ ضرورى براى تشکيل جامعهٴ مشترکالمنافع تمام ملل جهان که همانا تقليل شديد قدرتهاى بيحدّ و حصر ملّىاست بوجود آيد. يعنى بايد يکنوع حکومت عالی که مافوق حکومات ملّىاست بر اثر تکامل جهان تدريجاً قوام گيرد که تمام عالم در راه استقرارش بهطيب خاطر حقّ اعلان جنگ و محاربه را براى خود تحريم کنند و از بعضى از حقوق در وضع ماليات و نيز از کليّهٴ حقوق تسليحات مگر باندازه و بمنظور حفظ نظم داخلی کشورهاى خود صرفنظر نمايند." (٧)
٣ _ در عين حال ملاحظه مينمائيم جمال مبارک اجراى صلح اکبر را (که حضرت ولىّامرالله بازهم آن را Lesser Peace ترجمه فرمودهاند) بهعهدهٴ وزراى بيت عدل نهادهاند.
بيتالعدل اعظم در دستخطّ مورّخ ٣١ ژانويهٴ ١٩٨٥ خطاب بهيکى از احبّاء مرقوم مى دارند:
"صلح اصغر بهنوبهٴ خود از مراحلی عبور خواهد کرد. در مرحلهٴ مقدّماتى حکومات عالم بهاختيار خود عمل خواهند نمود بدون اينکه از تأثير و نفوذ امر الهى در اين جريان آگاه باشند. سپس بهنحوى که حضرت ولىّامرالله در "هدف صلح جهانى" آن را تشريح نمودهاند در وقت خود نفوذ امر بهائى در آن بمنصّهٴ ظهور خواهد رسيد. بيت العدل اعظم در بارهٴ اقداماتى که لازم است در مراحل مذکور بهعمل آيد تصميم لازم را اتّخاذ خواهد نمود." (ترجمه بهمضمون) (٨)
٤ _ استقرار"جامعهٴ مشترکالمنافع بهائى" (Bahá'í Comonwealth) بوسيلهٴ بيتالعدل اعظم الهى. ٥ _ و بالاخره استقرار صلح اعظم (يا صلح اکبر مذکور در لوح ملکهٴ ويکتوريا که حضرت ولىّامرالله آن را The Most Great Peace ترجمه فرمودهاند) مقارن با وحدت عالم انسانى است که کرهٴ خاک را رشک عالم بالا نمايد. (٨)
سياست _ حکومت
براى اينکه بتوانيم تصويرى از اين حکومت عالی جهانى و يا جامعهٴ مشترکالمنافع ملل جهان را بهدست آوريم بايد ناچار مقدّمتاً بهمعانى کلماتى چون سياست، حکومت و دولت بطور اختصار اشاره کنيم.
سياست در لغت علاوه بر کيفر و مجازات به معناى وسيعترى نيز دلالت دارد و آن ادارهٴ امور جوامع بشرى است. اين معنا که در غرب با کلمهٴ Politics مشخّص ميشود به تنظيم و تنسيق امور يک مؤسّسه، يک خانواده، و حتّى يک موضوع محدود نيز سرايت داده مىشود. ريشهٴ لاتين اين کلمه همان پليس به معناى شهر و اجتماع انسانها است. (٩)
بهر حال براى اجرا و اعمال سياست و ادارهٴ امور اجتماع به تدريج قوانين و مقرّرات وضع شده و براى اطمينان از اطاعت از قوانين حکومت و دولت به وجود آمد.
صرفنظر از اين که مأخذ و منبع قوانين و مقرّرات و تشکيل جوامع و حکومات بطور کلّى احکام دينى و قواعد الهى بوده، تاريخ نشان دادهاست که پيدايش حکومت اعمّ از اينکه همهٴ قواى آن در وجود يک فرد بشرى مجتمع شده باشد و يا فرامين اوليّهٴ آن از وحى سماوى بدست آمده باشد با اجتماع بشر به صورت خانواده، قبيله، شهر و کشور مقارن بوده است.
اينکه در کتب از پدر سالارى فىالمثل نامبرده مىشود مؤيّد اين مطلب است که حتّى در يک اجتماع کوچک بدوى، پدر خانواده در حقيقت براى تنظيم و تنسيق امور اين اجتماع چند نفرى براى خود سياستى و روش حکومتى داشته، قوانين را اقتباس و يا مقرّراتى را وضع و بموقع اجرا گذاشته و در مواقع لزوم اختلافات بين اعضاى خانواده، همسران و فرزندان خود را حلّ و فصل کرده و آنان را که از اجراى اوامرش سرباز زدهاند، در صورت دارا بودن قدرت کافى، سياست و مجازات نموده است. در حقيقت در اين حال پدر خانواده خود را نه تنها بوجود آورندهٴ همهٴ افراد فاميل مىدانسته بلکه واجد و دارندهٴ قواى مقنّنه، اجرائّيه و قضائيّه مىشناخته است.
امّا افراد ديگر اجتماعات نيز که از وضع ادارهٴ آن ناراضى بودهاند در اين عرصه بيکار ننشستند. دانشمندان و فلاسفه راههاى بسيارى را پيشنهاد کردندکه ازاين قدرتفزايندهٴ مطلق العنان تاحدّىجلوگيرى کند.
البتّه کسانى نيز بودهاند که چون به فضيلت ذاتى نوع انسان اعتقاد داشتند اصولاً منکر لزوم حکومت بوده (مانند آنارشيستها و تا حدّى خوارج در تاريخ اسلام که فرياد لا حاکم الاّ الله سر ميدادند) و با هر حاکم و فرمانروائى سر ناسازگارى داشته و حتّى به ترور و اعدام شاهان و سلاطين دست زدهاند، ولی اکثريّت متفکّرين که به لزوم اداره کننده جامعه پى برده بودند سعى کردند با شرکت دادن افراد عادى اجتماع در حکومت از قدرت مطلقهٴ آن بکاهند.
نخست حکومت را حقّ همهٴ اعضاء اجتماع دانستند و همگان را شريک در حکمرانى شناختند ولی اين کار عملاّ غير ممکن مىنمود و هيچگونه نظمى بوجود نمىآورد، پس فرمانروا را بر آن داشتند که افرادى از اجتماع را يرگزيند و در حکومت شريک خويش گرداند ولی اين بار افراد يا بهصورت بازيچهاى در دست حاکم در آمدند و يا حاکم اوليّه را از اريکهٴ قدرت به پائين کشيده و خود بصورت فردى و يا دستجمعى به فرمانروائى و ديکتاتورى پرداختند. بار ديگر مقرّر داشتند که افراد ملّت خود بهانتخاب نمايندگانى براى شرکت در حکومت مبادرت ورزند و در حقيقت پايهٴ اصلی و اساس دموکراسى را بنا نهادند و گرچه اين تجربه بيش از ساير تجربيّات مثمر ثمر واقع شد ولی بازهم بعلل مختلف نتيجهٴ ايدهآل بدست نيامد. گاه اين منتخَبين با حکومت اصلی ساختند و در عوض حفظ منافع منتخِبين، مصالح آنان را در مقابل منافع خود فروختند و زمانى چنان ضعف و سستى از خود نشان دادند که بصورت عروسک خيمهشببازى در دست حاکم درآمدند و بدتر ازهمه چون براى انتخاب شدن شديداً بهتبليغات احتياج داشتند آنانى بهحکومت راه يافتند که بهتر توانستند کالاى نداشتهٴ خود را عرضه کنند و کمالات معدوم خود را موجود جلوه دهند و گاه نيز در عوض نمايندگان واقعى ملّت وابستگان بهحکومت، سرمايهداران بزرگ، رهبران مذهبى و حتّى اعضاء حزبى سياسى شريک حکومت شدند و بديهى است که در چنين شرايطى حقوق جامعه فداى اقليّت مخصوصى مىگرديد.
بهرحال سيستمهاى حکومتى مشروطهٴ پارلمانى و جمهورى که دو سيستم ممتاز دموکراسى در دنياى کنونى محسوب ميگردند و هردو بر اساس انتخاب نمايندگان ملّت براى کنترل قدرت حکومتى مبتنى گرديده، چون نمايندگان انتخاب شده مسؤول انتخاب کنندگان خود مىباشند اجباراً تحت تأثير و نفوذ گروههاى متشکّل از اقليّتهاى بانفوذ واقع ميگردند و عملاً از تأمين نيازمندىهاى همهٴ افراد جامعه بازمىمانند.
در سيستم دموکراسى جمهورى براى جلوگيرى از حکومت مطلقه و ايجاد نظم و ترتيب در جامعه و حفظ حقوق همهٴ افراد قواى حکومتى را تقسيم نمودند و هر قدرتى را در اختيار مقام مخصوصى قرار دادند و باين طريق قواى مقنّنه، اجرائيّه و قضائيّهٴ حکومتى از يکديگر تفکيک گرديد
گرچه اين اصل يعنى تفکيک قواى حکومت و عدم دخالت يکى در ديگرى مورد قبول بسيارى از ملل جهان قرار گرفته و بظاهر بموقع عمل گذاشته شده است ولی اين طريقه نيز قطعيّاً حکومتى ايدهآل را بوجود نياورد، زيرا چه بسا قوّهٴ مقنّنه با عدم تصويب لوائح قانونى دولت، قوّهٴ اجرائيّه را تحت فشار قرار داده و يا دولت که درحقيقت بازوى عمل حکومت و نمايندهٴ قوّهٴ اجرائى است با وتو کردن و يا عدم اجراى قوانين مصوّبه، پارلمان و قوّهٴ مقنّنه را عاجز مىسازد. زمانى قوّهٴ قضائيّه که در بيشتر حکومات منتخَب قوّهٴ مجريّهاست با تبيين و تفسير قوانين ارزش و قدرت قوّهٴ مقنّنه را تضعيف مىکند و در وقتى قوهٴ مقنّنه با تصويب قانون مخصوصى امر قضا را مختلّ مىسازد و بالاخره قوّهٴ اجرائيّه بهبهانهٴ موقعيّت مخصوص با اخذ امتيازات ويژهاى عملاً هر دو قوّهٴ ديگر را مسلوب الاختيار مىکند.
اشکال بزرگ ديکر که در اين زمينه وجود دارد آناست که اختلافات و عکسالعملهاى اين سهقوّه نسبت بيکديگر موجبات تضعيف کلّ حکومت را فراهم مىسازد و آن را از مقصد اصلی که ادارهٴ کشور و حفظ مصالح افراد اجتماع و تأمين رفاه و سعادت جامعه و جلوگيرى از ظلم و بسط عدالت است باز مىدارد. ايناست که گفته شده گرچه دموکراسى حکومت ايدهآل نيست ولی در حال حاضر چون حکومت بهترى در نظر نيست که باوجودآن ازدموکراسىصرفنظر شود بايدباآن ساخت وبهآن قانع بود.
انواع حکومتها
در حال حاضر بر اساس سوابق تاريخى، قبول و يا عدم قبول اصول دموکراسى، وجود اختلافات سياسى، قبول مسلکهاى اقتصادى، اعتقاد بهباورهاى مذهبى، ايمان بهمکاتب فلسفى و ساير علل، انواع حکومات با رويّههاى متفاوت و تشکيلات مختلف و مقرّرات مغاير و اسامى و القاب بخصوص وجود دارد. هرچند تشخيص و تفکيک انواع حکومت ها را بر طبق معيارها و مقياسهاى بسيار ميتوان انجام داد ولی در اين مقال براى وصول به مقصود به پنج نوع طبقهبندى اکتفا شدهاست:
١ _ حکومتهاى جهان را از حيث ميزان تمرکز امور حکومتى در مرکز واحد ميتوان بهسه دسته تقسيم کرد:
اوّل حکومات با مرکزيّت واحد است که در اين نوع حکومات همهٴ شهروندان مستقيماً بهدستگاه حکومتى وابسته بوده و در تحت ادارهٴ آن حکومت واحد قرار دارند. افراد اجتماع ماليات مربوطه را به آن حکومت (و يا شعب آن حکومت) پرداخته و خدمات عمومى و فردى را از آن دريافت ميدارند و بهرحال همهٴ مصاديق حکومتى در محلّ واحدى متمرکز ميگردد. نمونهٴ چنين کشورهائى در دنياى کنونى بسيار است و در اين رده مىتوان از ژاپن، مکزيک و مصر نامبرد.
دومين نوع حکومت از نقطه نظر ميزان مرکزيّت قوا، کنفدراسيون است. اين نوع حکومت در حقيقت مجموعهاى از حکومتهاى با مرکزيّت واحد بوده و شهروندان عضو کنفدراسيون بهيچوجه با سازمان مرکزى مرتبط نمىباشند. افراد ملّت مالياتهاى مربوطه را به حکومات خود مىپردازند و خدمات را نيز انحصاراً از همان حکومت دريافت مىکنند. در اين حالت استقلال کشورهاى عضو کنفدراسيون بطور کلّى محفوظ مانده و حکومات مستقلّ فقط در بعضى مسائل کم و بيش مربوط بهسياست خارجى، اقتصادى و فرهنگى به کنفدراسيون ملحقّ مى گردند و مؤسّساتى که تحت نظر کنفدراسيون بوجود مىآيد حاکميّتى نسبت بهمؤسّسات کشورهاى عضو ندارد. در دنياى کنونى کمتر مىتوان به نمونهٴ کامل کنفدراسيون برخورد نمود. شايد بازار مشترک اروپا يا کشورهاى مشترکالمنافع بريطانيا را تا حدّى بتوان در زمرهٴ اين اتّحاديّهها دانست. اخيراً نيز چندين بار کشورهاى مصر و ليبى، مصر و سوريّه، سوريّه و عراق و ليبى براى تشکيل کنفدراسيون فعّاليّتهائى انجام دادند که بهنتيجهٴ مطلوب نرسيد.
سومين نوع حکومت از نظر ميزان مرکزيّت قوا، حکومت فدرال است. در اين نوع حکومت علاوه بر کشورهاى عضو، حکومت مرکزى نيز بمعناى کامل کلمه "حکومت" محسوب مىگردد.
افراد اجتماع نهتنها تابع حکومت کشور عضوهستند بلکه شهروند حکومت مرکزى نيز محسوب مىشوند، ماليات خود را بههر دو حکومت پرداخته و خدمات عمومى و فردى را از هر دو حکومت دريافت مىدارند. حکومت مرکزى و کشورهاى عضو در محدودهٴ مشخّصى داراى قوّهٴ مقنّنه، اجرائيّه و قضائيّه بوده و بالاستقلال بانجام وظائف خود مىپردازند. قوانين و مقرّرات مصوّبهٴ حکومت مرکزى و کشورهاى عضو براى همهٴ شهروندان لازمالاتّباع است.
ممالک متّحدهٴ امريکاى شمالی، کانادا، آلمان فدرال و اتّحاد جماهير شوروى سوسياليستى (سابق) نمونههاى اين نوع حکومت محسوب مىگردند.
٢ _ وامّا از نقطه نظر ايدئولوژى اقتصادى _ اجتمائى _ فلسفى حکومات کشورهاى جهان به دو دستهٴ بزرگ تقسيم مىشود:
اوّل حکومتهاى سوسياليستى که در آن مالکيّت وسائل توليد براى شهروندان ممنوع گرديده و تجارت کلاً در اختيار دولت قرار گرفته است. افراد اجتماع همگى کارگزاران و کارگران حکومت محسوب شده و بهرهورى از سرمايه و يا کار کارگر مجاز شناخته نمىگردد. از نظر حکومت سوسياليستى طبقات اجتماعى وجود خارجى نداشته و مالکيّت جنبهٴ عمومى بخود گرفته و تملّک شخصى از ميان رفته است.
در مقابل اين نوع حکومات، کشورهاى سرمايهدارى يا کاپيتاليستى وجود دارد که در آن نهتنها مالکيّت اموال تجويز شده و استفاده از منابع اقتصادى مجاز شناخته شده بلکه انتقال سرمايه از سرمايهدار قبلی بهديگرى چه بصورت فروش، وام، هبه و واگذارى بلاعوض و چه بصورت ارث آزاد خواهد بود. دولت و حکومت حدّاقلّ دخالت در امر بازرگانى آنهم بصورت راهنمائى را بعهده دارد. بهرهورى از سرمايه و انسان (البتّه بصورت کارگر نه برده!) بلامانع بوده و هرکس باندازهٴ استعداد و توانائى و حتّى تا حدّ دلخواه کارمىکند و از حدّ اکثر درآمدش بهرهمند مىگردد. گرچه در اين نوع کشورها طبقات و درجات اجتماعى وجود دارد ولی وصول به طبقات و درجات عالی اجتماع براى هيچ فردى منع نگرديده و غير ممکن نمىباشد. در اين نوع کشورها اقدام بهر عملی براى کسب ثروت مجاز شناخته شده مگر اينکه بحسب قانون مشخّصى منع گرديده باشد.
٣ _ از نقطه نظر وجود يا فقدان مذهب رسمى دولتى، کشورهاى جهان به حکومتهاى مذهبى، ضدّ مذهب و آزادِ مذهبى تقسيم مىشود.
در حکومتهاى مذهبى، مذهب يا مذاهب خاصّى، رسمى شناخته شده و ديانت در تشکّل حکومت جزء لاينفکّ آن محسوب مىشود. در اين نوع حکومات احکام و حدود شرعى نسبت بهقوانين و مقرّرات عرفى ارجحيّت داشته و متصدّيان حکومتى يا خود از رهبران مذهبى بوده و يا مستقيماً و يا غير مستقيم تحت نظر مراجع مذهبى قرار دارند. اغلب حکومتها در گذشتهٴ دور در حقيقت جزء کشورهاى مذهبى محسوب گرديده و حتّى گاه فرمانروايان اين کشورها در زمان حيات و يا پس از مرگ بهمقام خدائى ارتقاء پيدا مىکردند. ولی بتدريج از تعداد چنين کشورهائى کاسته شده و در حال حاضر کشورهائى نظير ايران، عربستان سعودى و پاکستان کم و بيش نمونهٴ چنين حکومتى محسوب مى شوند.
در کشورهاى آزاد مذهبى حکومت داراى مذهب بخصوصى نبوده، سياست و کشوردارى از باورهاى مذهبى و دينى بکلّى مجزّا شده و عوامل مذهبى از دخالت در سياست بنام مذهب بخصوصى ممنوع گرديدهاند ولی در عين حال براى مذهب احترام قائل بوده و همگان را در اختيار مذهب و اِعمال مراسم آن آزاد مىگذارد. در اين کشورها هيچگونه قيد مذهبى براى وصول بهمقامات عالی حکومتى وجود نداشته و حتّى در بسيارى از موارد ذکر مذهب در اوراق رسمى (فىالمثل اوراق استخدام دولتى) ممنوع گرديدهاست.
کشورهاى فرانسه، هندوستان، کانادا و آلمان نمونههائى از اين نوع کشورها محسوب ميگردند.
در حکومتهاى ضدّ مذهب بر حسب نظريّات فلسفى _ اقتصادى بطور کلّى مذهب را مانع وصول جامعه بهسعادت دلخواه ميشناسند. و نهتنها از دخالت ديانت و عناصر مذهبى در سياست و کشوردارى ممانعت مىنمايند بلکه رسماً تبليغات ضدّ مذهبى را آزاد گذاشته و از آن حمايت مىکنند. بطور معمول کشورهاى سوسياليستى در زمرهٴ اين نوع کشورها محسوب شده است. همانطور که ميدانيم در اثر وقايع اخير از تعداد ايننوع کشورها بهشدّت کاسته گرديده است.
٤ _ از نقطهنظر استقلال يا تابعيّت دولت، حکومتها را ميتوان بهکشورهاى مستعمره و تحتالحمايه و کشورهاى مستقلّ ملّى تقسيم کرد.
گرچه در قرن اخير بيش از شصت کشور مستعمره و تحتالحمايه در جمع ممالک مستقلّ ملّى وارد شدند و جمع کشورهاى مستقلّ که عضويّت سازمان ملل متّحد را پذيرفتهاند از مرز يکصد و هشتاد گذشته است، با وجود اين در حال حاضر صرفنظر از کشورهائى که ظاهراً مستقل بوده ولی عملاّ و رسماً تحت نفوذ ساير حکومات واقع شده اند، هنوز تعدادى کشورهاى تحتالحمايه وجود دارد.
بهر حال تمام کشورهاى عضو سازمان ملل متّحد اعم از کشورهاى فدرال يا واجد مرکزيّت واحد، سوسياليستى ياسرمايه دارى، مذهبى يا غير مذهبى ظاهراّ از جمله کشورهاى مستقلّ ملّى محسوب مىشوند.
٥ _ البتّه حکومتها از نقطه نظر نحوه و شکل ادارهٴ امور به حکومت مطلقه که رأى و نظر فرمانروا قاطع و مرجّح بر کليّهٴ قواى حکومتى و در اختيار يکفرد يا يک مقام قرار دارد؛ دموکراسى که قواى حکومتى در اختيار نمايندگان ملّت گذاشتهمىشود؛ سلطنتى که معمولاً موروثى مىباشد، (در گذشتهپادشاهان داراى اختيارات وسيعى بوده و در حقيقت کشور را بصورت حکومت مطلقه اداره ميکردند، در حال حاضر بسيارى از آنها اختيارات خود را به پارلمان و دولت واگذار کرده و صورتى تشريفاتى يافتهاند)؛ جمهورى که خود نوعى حکومت دموکراسى است و قواى حکومتى در اختيار ملّت قرار گرفته و رؤساى قواى حکومتى مستقيماً از طرف ملّت انتخاب مىشوند و بسيارى انواع ديگر نيز تقسيم مىشود که در اين مقال مجال ذکر آنها نيست.
اين حکومتها روابط سياسى را اداره مى کنند، امور اقتصادى را فيصله مىبخشند بهکار قواى انتظامى و حلّ و فصل مسائل نظامى مى پردازند، قوانين تازه وضع مى کنند، تصميمات تقنينى و قضائى را به مرحلهٴ اجرا در مى آورند، فرهنگ و بهداشت، آموزش و پرورش، وسائل رفاهى و حياتى جامعه را فراهم مىکنند، ماليات وصول مىکنند و هزينه هاى کشور را تأمين مى نمايند.
البتّه اين استقلال مطلقهٴ حکومات ملّى گاهگاه به سبب ميثاقها و قراردادهاى دوطرفه، منطقهاى و بين المللی محدود مى شود و در بعضى مواقع سازمانهاى بينالمللی در روابط بين کشورها دخالتهائى کم و بيش مؤثّر بکار مىبرند ولی اصولاً فعاليّت هاى اين سازمانهاى بين المللی فقط تا مرز عدم معارضه با استقلال ملّى (و يا گاهگاه خواستهاى قانونى و يا غير قانونى عمّال حکومت) پيش خواهد رفت و بهر حال هيچگونه ضامن اجرائى مؤثّرى براى احکام صادره از اين سازمانهاى بينالمللی وجود ندارد. چه حدّ اکثر ضمانت اجرائى آراء صادره از اين مراجع بينالمللی عکس العمل ساير کشورهاى عضو بوده که خود آنان با توجّه به همبستگىهاى سياسى و کسب منافع اقتصادى از اِعمال مجازاتهاى پيشنهادى رسماً و علناً خوددارى مىنمايند و يا غير مستقيم و در خفا از اجراى آن جلوگيرى بهعمل مىآورند. نمونهٴ اين وضع بسيارى از قرارها و مصوّبات سازمان ملل متّحد است که بندرت و در موارد بسيار محدود مورد قبول قرار گرفته و يا از طرف جميع کشورهاى عضو اِعمال و اجرا شده است.
سازمان ملل متّحد، جامعهٴ کشورهاى مشترک المنافع بريطانيا، بازار مشرک اروپا، سازمان کشورهاى امريکاى مرکزى، اتّحاديهٴ اعراب، اتّحاديهٴ کشورهاى جنوب شرقى آسيا، جامعهٴ کشورهاى مشترک کارائيب، سازمان وحدت افريقا، سازمان کشورهاى امريکائى، شوراى جنوب پاسيفيک و همچنين سازمانها و جوامع مذهبى مثل جامعهٴ يهود، کليساى کاتوليک و کليساى مقدّسين اخير عيسى مسيح (مورمون) جزء اين مؤسّسات بينالمللی شناخته شدهاند.
اين نکته را نيز بايد بخاطر داشت که تقسيمات فوق هيچگاه بهطور مطلق در کشورهاى جهان تحقّق نيافته و اين حکومات کم و بيش واجد تعدادى از خصوصيّات ساير کشورها نيز مىباشند فى المثل گرچه کشور انگلستان داراى حکومتى مذهبى است و بطور معمول فرمانرواى آن رئيس کليساى انگليکان شناخته مىشود ولی در عين حال براى همهٴ مذاهب ديگر احترام قائل بوده و بطور کامل از خصوصيّات يک کشور آزاد مذهبى نيز برخوردار است و يا در کشور اتحّاد جماهير شوروى (سابق) که مادر کشورهاى سوسياليستى شناخته شده بود اخيراً مالکيّت ابزار توليد مشروط بر آنکه موجب بهرهورى از کار کارگر ديگرى نشود آزاد شده و توارث و انتقال اموال از شخص متوفّى به خانوادهٴ او بطور محدود مجاز گرديده و بهرحالشمّهاى ازمختصّاتيککشورکاپيتاليستى درآن بوجود آمده بود.
حکومت جهانى
اکنون با توجّه به بيانات مبارکهٴ حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء و تبيينات و توضيحات حضرت ولىّ امرالله و همچنين با دقّت در مندرجات بيانيّهٴ بيتالعدل اعظم الهى خطاب به اهل عالم در بارهٴ وعدهٴ صلح جهانى بايد ديد که اين حکومت عالی پيشنهادى که مافوق حکومات ملّى است و يا اين جامعهٴ مشترک المنافع جهانى داراى چه خصوصيّاتى بوده و با کداميک از مصاديق حکومات مذکور در فوق تطبيق نموده و در کدام محلّ از تقسيمبنديهاى بالا قرار مى گيرد.
١ _ از آنجا که "چنين حکومت اعلائى بايد متضمّن يک قوّهٴ مجريّهٴ مقتدرى باشد که سلطهٴ بلامنازعش را عليه هر عضو طاغى اتّحاديهٴ جهانى تنفيذ نمايد و همچنين يک پارلمان جهانى داشته باشد که اعضايش را تمام مردم در هر کشور انتخاب و دولتهاى متبوعه نيز آن را تأييد نمايند و همچنين داراى محکمهٴ کبراى بينالمللی باشد که رأيش براى همه حتّى کشورهائى که به طيب خاطر حاضر به رجوع به آن محکمه نبوده اند نافذ و جارى باشد" شباهت بيشترى به کنفدراسيون دارد چه اين حکومت اعلی بهيچوجه به امور داخلی کشورهاى عضو مداخلهاى ندارد و با شهروندان اين کشورها مستقيماً مرتبط نمىباشد. سر و کار قوّّّّهٴ مجريّه اش با حکومتهاى عضو است و انتخاب اعضاء پارلمانش بايد به تأييد دولتهاى متبوعهٴ ايشان برسد و محکمهٴ کبرايش در دعاوى و اختلافات حاصلهٴ بين کشورهاى عضو مداخله کرده و له و يا عليه حکومتهاى متّحد رأى صادر مى نمايد.
البتّه در اين "کنفدراسيون" قوّهٴ مجريّه، پارلمان جهانى و محکمهٴ بين المللی از حدّ اکثر قدرت براى اِعمال سلطه برروى کشورهاى عضو برخوردار خواهد بود و در بعضى مواقع براى اعمال قوانين و مقرّرات مصوّبهٴ پارلمانش از حدّ و مرز استقلال کشورهاى عضو فراتر رفته و در اجراى احکام صادره از محکمهٴ کبرايش از مجازات و اعمال فشار بر روى حکومتهاى مستقلّ ملّى دريغ نخواهد نمود. با اين همه اين اتّحاديّهٴ جهانى بعلّت فى المثل وضع قانون ماليات مخصوصى از بعض مختصّات يک حکومت فدرال نيز بر خوردار خواهد بود.
٢_ در اين جامعهٴ مشرکالمنافع "تمام موانع اقتصادى بکلّى مرتفع مى گردد و وابستگى سرمايهداران و کارگران و لازميّت و ملزوميّت آن بالصّراحه تصديق مى شود". بنابر اين حکومت بينالمللی مذکور در زمرهٴ حکومتهاى سوسياليستى و اشتراکى محسوب نگرديده بلکه حکومت سرمايه دارى محدود بشمار مى رود.
٣ _ در اين حکومت اعلی "عربده و هياهوى تعصّبات و مشاجرات دينى و مذهبى تا ابد مسکوت ميماند"، بنابر اين چنين حکومتى ، مذهبى يا ضدّ مذهب نبوده بلکه از اين حيث حکومتى "آزادمذهب" محسوب شده و آزادى ايمان و مذهب را تأمين کرده و کشورهاى عضو را از هر گونه تبعيض مذهبى ممانعت خواهد کرد.
٤ _ کشورهاى تحت سلطهٴ اين اتحاديّهٴ جهانى "کشورهاى مستقلّ ملّى" بوده و از هر گونه تحتالحمايگى، استعمار و استثمار از جانب اين حکومت جهانى جلوگيرى بعمل خواهدآمد.
٥ _ کشورهاى عضو اين اتّّحاديّه نه تنها استقلال خود را حفظ مىنمايند بلکه "مؤسّسات آنها تبديل مىشود تا تنوّعات نژادى (و نه تعصّبات نژادى)، آب و هوا، زبان (ملّى)، تاريخ ، سنن، افکار و آداب را متناسب با وضع خود تأمين نمايد" و "خصوصيّات ملّى واحدهاى آن بسيار متنوّع و گوناگون باقى بماند."
وظايف و اختيارات حکومت جهانى
حدود و اختيارات و وظائف اين کنفدراسيون عبارت خواهد بود از:
الف _ تأمين اتّحاد سياسى و حلّ و فصل روابط بين دول عضو. "اساساً حصول امنيّت اجتماعى فقط بر مبناى پيمانهاى سياسى، خيالی واهى و باطل است". (١٠)
ب _ گسترش اتّّحاد در آمال روحانى تا اينکه "موضوع صلح از مرحلهٴ صرفاً عملی و اجرائى به سطحى بالاتر يعنى توجّه به موازين اخلاقى و اصولی ارتقاء داده شود". (١١)
ج _ اتّحاد در امور اقتصادى بينالمللی بهمنظور جلوگيرى از فاصلهٴ فقر و غناى فاحش. "اين امر نه فقط وابسته به لزوم تعديل معيشت و از ميان بردن فقر و ثروت مفرط است بلکه با حقائق روحانيّهاى مربوط است که ادراکش سبب اتّخاذ يک روش و رفتار جديد بين المللی مىگردد که خود سهم عظيم در حلّ آن مسئله دارد". (١٢) "منابع اقتصادى عالم تحت انتظام در خواهد آمد و معادن موادّ خام استخراج و مورد استفادهٴ کامل قرار خواهد گرفت. بازارهاى جهان با يکديگر هم آهنگ شده توسعه خواهند يافت و توزيع فرآوردهها به نحوى عادلانه انجام خواهد پذيرفت". (١٣)
د _ تسهيل مخابرات و ارتباطات جهانى. "دستگاهى براى مخابرات و ارتباطات جهانى ابداع خواهد شد که تمام کرهٴ ارض را دربر خواهدگرفت، ازموانع و قيودملّى آزادخواهد بود و با سرعتى حيرت انگيز و انتظامى کامل بهکار خواهد افتاد. يک مرکز بينالمللی بهمنزلهٴ مقرّ ارتباطات مدنيّت جهانى عمل خواهد کرد". (١٤)
ه _ اتّحاد در خطّ و زبان عمومى. (علاوه بر خطّ و زبان ملل عضو) "يک لسان جهانى ابداع و يا از بين السنهٴ موجوده انتخاب و در مدارس عالم علاوه بر لسان مادرى تعليم داده خواهد شد. رسمالخطّى جهانى، ادبيّاتى جهانى ... ارتباط و تفاهم بين ملل و نژادهاى بشرى را تسهيل و تسريع خواهد کرد". (١٥)
ز _ اتّحاد نظامى و ترتيب تشکيل ارتش بين المللی. "اين جامعهٴ متّحد جهانى تا حدّى که ما مىتوانيم تصوّر کنيم . . . مرکّب از يک مرکز تنفيذيّهٴ جهانى مستظهر بهنيروى بينالمللی خواهد بود که تصميمات متّخذهٴ هيئت تقنينيّهٴ جهانى را اجرا و قوانين موضوعهٴ آن را اعمال خواهد کرد و وحدت اصليّهٴ جامعهٴ متّحدهٴ جهانى را محافظت خواهد نمود." (١٧)
ح _ سلب قدرت حکومتهاى عضو از حقّ اعلان جنگ.
ط _ وضع مالياتى بينالمللی براى تأمين هزينههاى جامعهٴ متّحد جهانى.
ى _ حقّ تعيين حدود و مرزهاى بين دول عضو و همچنين تعيين مناطق و آبهاى بينالمللی.
ک _ خلع سلاح عمومى و تعيين مقدار اسلحهاى که هر کشور عضو براى حفظ نظم داخلی احتياج دارد.
"قواى عظيمى که در راه جنگ اقتصادى و سياسى بيهوده مصرف مىشود بهمقاصدى اختصاص خواهد يافت که متضمّن توسعهٴ دامنهٴ اختراعات بشرى و تکامل امور فنّى و بالا بردن سطح توليد در جامعه . . . است" . (١٨)
ل _ و بالاخره اين حکومت جهانى همهٴ قدرت خود را بکار خواهد برد تا بتواند از هرگونه تبعيض نژادى و مذهبى، تعصّب ملّى و وطنى و بىعدالتى در داخل کشورهاى عضو و خصومت و دشمنى بين حکومتهاى تحت سلطهٴ خود ممانعت نمايد.
حکومت جهانى و سازمانهاى بينالمللی
حال که تا حدّى حدود اختيارات و وظائف "جامعهٴ مشترکالمنافع جهان" روشن شد اين نکته نيز بايد دقيقاً مشخّص گردد که چنين حکومت جهانى با آنچه که تاريخ بشريّت تاکنون تجربه کرده است، اعمّ از اتّحاديههاى اروپائى مثل اتّحاد مقدّس روس_آلمان_اطريش و يا کشورهاى آلمان، ايطاليا و ژاپن که در جنگ دوم جهانى بعنوان "متّحدين" شناخته شدند و يا ممالک انگلستان، فرانسه، امريکا و چند کشور ديگر که بنام متّفقين خوانده شدند، و امپراطوريهاى بزرگ تاريخ مانند امپراطورى هخامنشى که کورش، داريوش و خشايارشا هريک بنوبهٴ خود، خويش را پادشاه چهار گوشهٴ دنيا و فرمانرواى جهان و شاهنشاه همهٴ پادشاهان زمين مىشناختند، يا امپراطورى روم که براستى قسمت اعظم دنياى شناختهشدهٴ آن زمان را بزير سلطهٴ خود درآورده بود و امپراطورى اسلام و خلفاى اموى، عبّاسى، فاطمى و عثمانى که از جنوب شرقى آسيا تا غرب اروپا و شمال آفريقا را در اختيار گرفته بودند و حتّى امپراطورىهاى عصر حاضر مانند امپراطورى آلمان، بريتانيا، هلند، اسپانيا و ديگران که در دو روى کرهٴ زمين ملل غير اروپائى را بزير سلطهٴ خود در آورده و بهغارت منابع اقتصادى آنان پرداختهاند و حتّى اتّحاديّههاى نظامى مثل اتّحاديّهٴ آتلانتيک شمالی و پيمان ورشو که فقط براى چنگ و دندان نشان دادن به رقباى زورمند و احياناً دفاع در مقابل تهاجم ديگران ساخته و پرداخته گرديده بکلّى متفاوت بوده و ادنى مشابهتى با آنها ندارد.
شايد بين اين اتّحاديّهٴ جهانى و انجمن اتّفاق ملل و يا سازمان ملل متّحد بتوان مختصر مشابهتى پيدا کرد ولی چنانکه قبلاً نيز متذکّر شديم بعلّت عدم ضمانت اجرائى تصميمات اين سازمانها و نبودن تساوى حقوق بين کشورهاى عضو و از همه مهمتر اينکه نمايندگان کشورها فقط و فقط حفظ منافع کشور خود را در نظر داشته و هيچگونه مسؤوليّتى در بارهٴ رفاه و سعادت ساير کشورها را وظيفهٴ خود نمى شمارند ذاتاً نمىتواند جانشين اتّحاديّهٴ جهانى مورد بحث گردد.
نظم بديع جهان آراى الهى
نکته اى که توجه به آن شايان کمال اهميّت است آن است که اين اتّحاديهٴ جهانى فقط شالوده و مقدّمه براى نظم بديع حضرت بهاءالله و حلول عصر ذهبى جمال اقدس ابهى است و به فرمودهٴ حضرت ولیّامرالله:
"تنها همين اتّحاد عالم مىتواند شالودهٴ نظم جهانى را که حضرت بهاءالله تصوير فرمودهاند پىريزى نمايد". (١٩)
بنابر اين اتّحاديهٴ مذکور همان حکومت جهانى بهائى و نظم بديع جهان آراى الهى نبوده و نمىتواند باشد چه باز هم بفرمودهٴ حضرت ولىّامرالله:
"ادّعاى احاطه بر کلّيهٴ مفاهيم نظم فخيم بهاءالله براى وحدت عالم انسانى يا درک اهميّت آن در اين برهه از زمان حتّى از جانب پيروان ثابت قدمش حرکتى متهوّرانه محسوب مىشود و کوشش در تصوير همهٴ امکانات و تصرّفاتش و احصاء برکات آيندهاش يا تصوير شکوه و جلال مقدّر آن حتّى در اين مرحلهٴ پيشرفته در تکامل حيات عالم انسان اقدامى عجولانه به شمار مىرود". (٢٠)
و همچنين مىفرمايند:
"هر نوع سازمانى که هنوز امکان دارد مساعى جمعى عالم انسانى به ابداع آن توفيق يابد. . . نمىتواند از حدّ صلح اصغر که شارع قدير اين امر اعظم بنفسه بدان اشارت فرموده است فراتر رود". (٢١)
بنابر اين آنچه در مورد حکومت متحدهٴ جهانى حضرت ولىّامرالله بهآن اشاره فرمودهاند در حقيقت پيشنهادى است که بر اساس بيانات حضرت بهاءالله بهملل جهان پس از استقرار صلح اصغر ارائه داشتهاند و بهيچوجه حکومت جهانى بهائى نمىباشد.
ما راجع به حکومت جهانى بهائى و استقرار نظم بديع حضرت بهاءالله و حلول عصر ذهبى شريعت جمال ابهى چيز زيادى نميدانيم و آنچه را مىتوان بيان داشت فقط همان نکته ها و اشارات کلّى است که شارع مقدّس آئين الهى و مرکز ميثاق ابّ سماوى در الواح نازله و آثار مقدّسه بيان داشته و مبيّن آثار و ولىّامر الهى ضمن تواقيع وتبيينات خود به آن اشاره فرموده و معهد اعلی، بيتالعدل اعظم الهى، ضمن دستخطها و پيامهاى متوالی توجّه همگان را به آن معطوف داشتهاند.
١ _ نظم نوينى بجاى همهٴ انظمهٴ جهان در عالم مستقر خواهد گرديد. حضرت بهاءالله مىفرمايند:
"عنقريب نظم جهان درهم پيچيده خواهدشد و نظم نوين جايگزين آن خواهد گرديد". (٢٢)
٢ _ حدود و احکام نازله از قلم اعلی من دون استثناء و براى همهٴ مردم جهان لازم الاجرا خواهد بود. حضرت بهاءالله مىفرمايند:
"اشراق سوّم اجراى حدود است چه که سبب اوّل است ازبراى حيات عالم". (٢٣)
حضرت ولىّامرالله مىفرمايند:
"از طرف ديگر صلح اعظم به نحوى که حضرت بهاءالله طرح فرمودهاند. ... نمىتواند جز بر اساس تعاليم ملکوتى اين نظم جهانى که به نام مقدّس حضرت بهاءالله منسوب گرديده تأسيس شود". (٢٤)
و همچنين مىفرمايند:
"بايد معتقد شويم که تاريکترين لحظات مقدّم بر طلوع عصر ذهبى آئين الهى هنوز فرا نرسيده است". (٢٥)
٣ _ بهموجب نصّ صريح جمال ابهى در لوح اتّحاد "وحدت نفوس" بين افراد بشر حکمفرما خواهد شد. حضرت ولىّامرالله مىفرمايند:
"هرچند ارکان نظم ادارى مرتفع گشته و مرحلهٴ تکوين دور بهائى آغاز شده ولی ملکوت موعودى که مقدّر است با به ثمر رسيدن نهال مؤسّسات آئين نازنينش بر کرهٴ زمين مستقرّ گردد هنوز چهره نگشوده است . . . هنوز وحدت اصليّهٴ نوع بشر شناخته نشده و يگانگى عالم انسانى اعلان نگرديده و علم صلح اعظم به اهتزاز در نيامدهاست". (٢٦)
و همچنين ميفرمايند:
"اين نظم بديع جهانى که وعودش در شريعت حضرت بهاءالله مندمج و اصول اساسيّهاش در آثار مرکز ميثاق مصرّح حدّ اقلّ متضمّن وحدت تمامى نوع بشر است". (٢٧)
٤_ همهٴ افراد کرهٴ ارض در ظلّ يک ديانت واحد در خواهند آمد. حضرت بهاءالله مىفرمايند:
"و الّذى جعلهاللهُ الدّرياقَ الاعظم والسّببَ الاتمّ لصحّته هو اتّحادُ من علی الارض علی امرًٍ واحدٍ و شريعةٍ واحدة". (٢٨)
٥ _ بيتالعدل اعظم الهى يگانه مرجع حکومت جهانى بهائى و مجموعهٴ قواى مقنّنه، اجرائيّه، و قضائيّه در کرهٴ خاک محسوب گرديده و قوانين موضوعهٴ آن(درمواردغيرمنصوصه)براى افرادبشر وهمهٴ جماعات و ملل لازمالاتّباع است.
حضرت بهاءالله مى فرمايند:
"اشراق هشتم چونکه هر روز را امرى و هر حين را حکمى مقتضى لذا امور به بيت العدل راجع تا آنچه مصلحت وقت دانند معمول دارند". (٣٩)
و باز مىفرمايند:
"اسّ اعظم که ادارهٴ خلق به آن مربوط و منوط آن که وزراى بيت العدل صلح اکبر را اجرا نمايند". (٣٠)
و نيز مىفرمايند:
"کلمة الله در ورق هشتم از فردوس اعلی. بايد امناى بيتعدل مشورت نمايند آنچه را پسنديدندمجرى دارند انّه يلهمهم ما يشاء و هو المدبّر العليم". (٣١)
و باز مى فرمايند:
"امور سياسيّه راجع است به بيت عدل". (٣٢)
حضرت عبدالبهاء مىفرمايند:
"هر مسئلهٴ غير منصوصه راجع به بيت عدل عمومى آنچه بالاتّفاق و يا به اکثريّت آراء تحقّق يابد همان حقّ و مرادالله است". (٣٣)
حضرت ولىّامرالله مىفرمايند:
"و چون دين بهائى در جمهور خلايق شرق و غرب نفوذ نمايد . . . آنوقت بيتالعدل اعظم به ذروهٴ قدرت و سلطهٴ خود خواهد رسيد و به عنوان اعلی مقام ممالک متحّدهٴ بهائى جميع حقوق و وظايف و مسئوليّت هاى متعلّق بهيک حکوتعلياى جهانى را بهعهده خواهد گرفت". (٣٤)
٦ _ عالم تحت لواى يک خانوادهٴ جهانى درخواهد آمد. حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
"از جمله . . . عَلَم الهى به جميع امّتها بلند خواهد شد يعنى جميع ملل و قبائل در ظلّ آن علم که نفس آن نهال ربّانى است در آيند و ملّت واحده گردند و ضدّيت دينيه و مذهبيّه و مباينت جنسيّه و نوعيّه و اختلافات وطنيّه از ميان برخيزد و کلّ دين واحد و قوم واحد شوند و در وطن واحد که کرهٴ ارض است ساکن گردند". (٣٥)
بيتالعدل اعظم الهى در "وعدهٴ صلح جهانى" چنين اعلام مىدارد:
"صلح پايدار در ميان ملل هرچند مرحلهاىاست مهمّ و ضرورى امّا حضرت بهاءالله بنفسه آن را مقصد غائى تکامل اجتماعى نوع انسان نمىدانند زيرا ماوراى تمام اينها يک مقصد غائى عالی نهفته است که عبارت است از اتّحاد و اجتماع اهل عالم تحت لواى يک خانوادهٴ جهانى." (٣٦)
٧ _ بفرمودهٴ حضرت بهاءالله در لوح اتّحاد وحدت نفوس، وحدت قول، وحدت دين، وحدت مال و وحدت مقام تأمين گشته و مؤاسات در عوض مساوات بين نفوس بشرى حکمفرما خواهد شد. (٣٧)
٨ _ بفرمودهٴ حضرت عبدالبهاء در لوح هفت شمع اتّحاد وحدت سياسى، وحدت آراء در امور عظيمه، وحدت آزادى (حدّ قانون و تساوى افراد اجتماع در مقابل قوانين و مقرّرات)، وحدت لسان (زبانهاى دوگانهٴ عمومى و ملّى بالمآل بهيک زبان بينالمللی منجرّ خواهد شد) در عالم انسان استقرار خواهد يافت . (٣٨)
٩ _ و بالاخره صلح اعظم و وحدت عالم انسانى، هدف نهائى و غائى امر جمال قدم، در بسيط غبرا رخ خواهد گشود.
درخاتمهٴ مقال بيان حضرت ولىّ امرالله را در مورد نظم فريد الهى يادآور مىشويم که مىفرمايند:
"قياس اين نظم فريد الهى با نظامات متنوّعهاى که عقول بشرى در ادوار مختلفهٴ تاريخيّه براى ادارهٴ مؤسّسات خويش ايجاد کردهاند کاملاً خطاء است. نفس اين قياس بخودى خود مىرساند که به شأن و منزلت صنع بديع مؤسّس عظيمالشّأنش پى نبردهايم و چون در نظر آريم که اين نظم بديع عيناً همان مدنيّت الهيّهاى است که شريعت غرّاى حضرت بهاءالله بايد در ارض مستقرّ سازد، البتّه چنين مقايسهاى را جايز نشماريم . . . هيچ نوع از انواع حکومات . . . نمىتواند مماثل و مطابق نظم ادارى بديعى بشمار آيد که بيد اقتدار مهندس کاملش ترسيم و تنظيم گشتهاست." (٣٩)
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت5:40 توسط سپهر
| | |
|
رسالۀ مَدنیّه، پُرطنین ترین مکتوبی که در پِگاهِ جنبشهایِ روشنفکریِ ایران بر طبایعِ آزادی خواهِ کشورمان اثر گذارد. این سند یکصد و سی سال پیش (۱۸۷۵م) در شهرِ عکّا از بلادِ فلسطین٬ جزوِ مستملکاتِ آن روزیِ امپراطوریِ عثمانی1 از قلمِ عبدالبهاء٬ زندانی و تبعیدیِ دولتینِ ایران و عثمانی صادر و چند سال بعد به صورتِ جُزوه ای مدوّن در هزاران نسخۀ چاپی از هندوستان به ایران رسید2. عبدالبهاء که به سائقۀ روح بی نیاز و اندیشۀ کارسازش از این اقدام، آرمانی جز آبادی و آزادیِ ایران و خیر و صلاحِ مردمش نداشت از ذکرِ نامِ خود در این رساله خودداری کرد. همین بی نام و نشان بودن به بهائیانِ ایران اجازه داد تا با آسودگیِ خاطرِ بیشتری آن را وسیعاً بینِ عامّۀ مردم، از درباریان گرفته تا رجال دولت و آحادِ ملّت پخش کنند، چنان که در اندک مدّت به اشتهار رسید و آوازۀ پیامِ مترقّیانۀ آن بر سرِ زبان ها افتاد. از جمله گروه هائی از شیفتگانِ آزادی و روشنفکران و دانش آموختگانِ زمان، مطلوبِ خود را در آن جستجو کردند. همین سرایت ها کافی بود تا واپسگرایانِ مذهبی و خودکامگانِ هم پیمانِ آنان را به تکاپو اندازد. البتّه این مکتوب تا آن زمان اثرِ خود را کرده و آرمانِ زایشِ یک سیستمِ دمکراتیک و انسانی را، لااقلّ در قلبِ لایه هایی از جدارِ روشنفکریِ ایران نشانده بود، حتّی آنان که مصونیّتِ اجتماعیِ بیشتری داشتند توانسته بودند نُسخههایی از آن را درکتابخانه هایِ خصوصیِ خود حفظ کنند. با این حال موضع خصمانۀ قشریّون موجب شد که این جامع ترین، سنجیده ترین و پُرطنین ترین اثرِ عصرِ تجدّد و تجدّد خواهی به صورتِ بزرگترین غایبِ تاریخِ معاصر درآید و ارادۀ سانسور، تاریخ نویسان را چه موافق چه مخالف، چه راست چه چپ، چه خوشبین چه بدبین، چه متخصّص چه غیرِمتخصّص، بَر آن داشت که به استثنایِ اشاراتی گُنگ و نارسا از بحث و تفصیلِ آن چشم پوشند. به غیر ِآن که نویسندۀ رسالۀ مدنیّه در زمانِ تحریرِ این رساله در ظلِّ پدر بزرگوار خود بهاءالّله، شارعِ آئینِ بهائی، میزیست و پس از رحلتِ ایشان پیشواییِ این آئین را عهده دار شد، و این جمله خود میزانی از احتیاط را در محیطِ خفقان آورِ ایران میطلبید، چه چیز یا چیزهایِ دیگری میتوانست کاوندگانِ تاریخِ تجدّدِ ما را از تامّل در این اثر باز دارد، و مگر محتوایِ آن چه بود که یک خاموشیِ دراز مدّت را از سویِ اهلِ قلم ایجاب میکرد؟ اجازه دهید خطوطِ اصلیِ رسالۀ مدنیّه را در قالبِ طبقه بندی هایی که امروزه از یک جامعۀ دمکراتیک به دست میدهند مرور کنیم ، بدان مقصد که به همزبانانِ عزیزمان علی الاطلاق، و هم قلمانِ هوشمندمان به خصوص، نشان دهیم که در آرمانِ آزادی خواهی و آرزویِ سرفرازیِ میهنمان، عبدالبهاء و پویندگانِ راهِ او با آنان هم دل بوده و هستند. (عباراتی که ذیلاً به نَقلِ از رسالۀ مدنیّه در گیومه خواهد آمد « » ، از چاپِ چهارمِ این رساله۔ آلمان۱۹۸۴م ۔ و توضیحاتِ داخلِ کروشه [ ] از نویسندۀِ مقاله است). در حوزۀ قوانینِ اساسی و مَدَنی: « عالَمِ سیاسی را دو قُوّۀ اعظمِ اَقوم لازم، قُوّۀ تشریعیّه و قوّۀ تنفیذیّه»(ص۴۴). قُوّۀِ تنفیذیّه یا شاخۀ اجرائی: «مرکزِقوّۀِ تنفیذیّه حکومت است»(ص۴۴). قُوّۀِ تشریعیّه یا شاخۀ قانونگزاری:« تشکیلِ مجالس و تأسیسِ محافلِ مشورت، اساسِ متین و بنیانِ رزینِ عالَمِ سیاست است»(ص۲۲). «مرجعِ قوّۀِتشریعیّه دانایانِ هوشمند»(ص۴۴).عبدالبهاء با علم به این که در آن اَوان کم بودهانددانایانِ هوشمندی که متخصّص در « ... ضبط و ربطِ مهامِّ داخلیّه و روابط و علاقاتِ خارجیّه و متفنّن در فنونِ نافعۀِ مَدَنیّه [باشند]...»(صص ۲۲ و ۲۳)، درادامۀ قولِ اخیر مرقوم میدارد: « چون این اوان چنین نفوسِ کاملۀِ جامعه، نادرالوجود است....لذا تأسیسِ هیاتِ علمیّه لازم که اعضایِ این مجلس هر چند نَفْس در فنّی از فنون مذکوره ماهر باشند، و به اقدام و جهدِ بلیغ در جمیعِ احتیاجاتِ حالیّه و استقبالیّه تفکّر نموده، امور را در نقطۀِ اعتدال و مرکزِ مستقیمی مرکوز نمایند»(صص۴۴و۴۵). اهلِ تحقیق آگاهند که همزمان یا کمی جلوتر از تاریخِ تحریرِ رسالۀِ مدنیّه، یک هیاتِ مشورتی از سویِ پادشاه تعیین شده بود تا در مهامِّ امور طرفِ مشورتِ دولت قرار گیرد. عبدالبهاء ضمنِ آن که این اقدام را گامی مثبت میشمارد، پنهان نمیدارد که: « بنظرِ این عبد چنان میآید که اگر انتخابِ اعضایِ موقتّه در مجالسِ ممالکِ محروسه منوط به رضایت و انتخابِ جمهور باشد اَحسَن است، چه که اعضایِ منتخبه از این جهت قدری در امور عدل و داد را مراعات مینمایند که مبادا صیت و شهرتشان مذموم گردد و از درجۀ حُسنِ توجّهِ اهالی ساقط شوند.»(صص۳۰و۳۱). از جمله ایراداتی که علمایِ قشری بَر تأسیسِ پارلمان و وَضعِ قوانینِ عُرفی از سویِ چنین مرجعی میگرفتند، یکی هم این بود که قوانینِ عُرفی به دلیلِ فقدانِ منشاء الهی معتبر نیست. عبدالبهاء ضمنِ ارائۀ دلایلِ مفصّل در ردِّ این نظر، مینویسد: « این اصلاحاتِ جدیده بالقوّه و بالفعل کدام یک مخالفِ اوامرِ الهیّه واقع گشته، اگر امرِ تأسیسِ مجالسِ مشورت است، این که در نصِّ آیۀ مبارکه است که میفرماید (امرهم شوری بینهُم)، و همچنین خطاباً به مطلعِ علم و منبعِ کمال[منظور علی بن ابی طالب] با وجودِ آن فضایلِ کُلیّۀِ معنویّه و صوریّه میفرماید (و شاورهُم فی الامر)، در این صورت چگونه امرِ مشورت مغایرِ قوانینِ شریعتِ مقدسّه است؟ و به دلایلِ عقلیّه نیز فضیلتِ مشورت ثابت و مُبرهن و مُجرّب (ص۱۱۸). و در موضعِ دیگر اضافه میکند: « مقصد از تأسیسِ این مجالس، عدل و حقّانیّت است، مجالِ انکار نه»(ص۲۹). قوّۀ قضاییّه یا شاخۀ عدالت: عبدالبهاء ضمنِ یک جملۀِ استفهامیاز مخالفانِ اصلاحات میپرسد: « و یا خود حکّامِ ولایات و نواحیِ مملکت را از حُریّتِ مُطلقۀ سیاسیّه ... بازداشته به قانونِ حقّانیّت ُمقیّد، و اجرائاتِ قصاصیّه چون قتل و حبس و امثالهما منوط به استیذان از دربارِ مَعدلت مدار[منظور دولتِ مرکزی] و در مجالسِ عدلیّه مقرِّ سریرِ سلطنت [منظور پایتخت] بعد از تحقیق و تعیینِ درجاتِ شقاوت و جنایت و قباحتِ جانی، و اجراءِ ما یَستحقُ [منظور اجرایِ مجازاتِ استحقاقی] مشروط به صدورِ فرمانِ عالی نمودن [درسیستم هایِ دمکراتیک، معمولاً احکامِ قطعیِ دادگاهی در موردِ مجازاتِ اعدام، قبل از اجرا، به امضاءِ رئیسِ کشور میرسد] مُخرّبِ اساسِ رعیّت پَروری است؟»(صص۱۹و۲۰). در موضعِ دیگر مینویسد: «اگر مشکلی رخ نماید اوّلاً به حکومتِ محلّیّه شکایت نمایند [تقاضایِ دادرسی]، اگر امری مغایرِ عدل و انصاف بینند... داوریِ خود را به مجالسِ عالیه رسانند[حقِّ استیناف یا پَژوهش خواهی] ...بعد مجالسِ عالیه صورتِ استنطاق را از محلِّ معلوم بطلبند، البتّه آن شخص مشمولِ الطافِ عدل و داد گردد»(ص۲۴). همچنین مینویسد: « یا خود قصاصاً قتلِ نفوس را منوط به تحقیقاتِ دقیقه و تصدیقِ مجالسِ عدیده و ثبوتِ شرعی و تعلّقِ فرمانِ پادشاهی نمودن، مغایرِ شرایعِ الهیّه است؟» (ص۱۱۸). در مقامِ تشریحِ زیانهایِ مترتّب بَر آراء ضدّ و نقیض در قضایایِ مشابه، و لزومِ تأسیسِ مرجعی که از تشتّتِ آراء محاکم جلوگیری کند، عبدالبهاء مینویسد: « یک منهجِ قویم و صراطِ مستقیمی به جهتِ قطعِ دعاویِ عموم تعیین و تألیف نموده [قوانینِ دادرسیِ متّحدالشّکلِ] به امرِ حضرتِ سلطان [رئیسِ کشور] در جمیعِ ولایات منتشر گردد و بَر موجبِ آن حُکم جاری شود» (ص۴۶). اشارۀِ غیرِ مستقیمِ این نظر بَر نقشِ دیوانِ عالیِ مرکزی در بوجود آوردنِ رویّۀِ قضائیِ یکسان، آشکار است. و در موضعی دیگر: « دو رایتِ اعظم است که بَر افسرِ هر جهانبانی سایه افکند...انوارِ ساطعۀ حکومتش به کمالِ سهولت در ارکانِ عالم نفوذ کند، رایتِ اوّل عقل و رایتِ ثانیه عدل»(ص۸۳). ادامه دارد... |
[ حضرت عبدالبهاء ]
+ ارسال شده در ساعت5:17 توسط سپهر
لزوم پذيرش تغيير
امروزه ساختمان سازی از مشاغل پررونق است. روزی نیست، شاهد نباشیم که چگونه خانههای قدیمی به سرعت خراب شده و به جای آن آپارتمانهای سر به فلک کشیده جایگزین میشود.
ولی آیا تا به حال با خود فکر کردهاید که اگر قرار بود خاک برداری ساختمانی با بیل و به صورت دستی صورت گیرد چه مدت طول میکشید تا عمق مورد نظر برای ساختن یک آپارتمان 10 طبقه به دست بیاید؟ و یا اصلاً ممکن بود؟
ولی در عوض با استفاده از دستگاههای مدرن از جمله بیل مکانیکی میتوان ظرف چند روز و یا حتی چند ساعت خاکبرداری را انجام داد.
این مطلب در موارد دیگر نیز صادق است. از جمله در زمینه ي کشاورزی. اگر شخم زدن زمین با گاو آهن روزها و ماهها طول میکشید و یا جمعآوری محصول به صرف وقت و انرژی بسیاری نیاز داشت؛ ولی امروزه تکنولوژی جدید در قالب دستگاههایی همانند تراکتور، کمباین .... به کمک انسان آمده و کار چند روز را در ظرف چند ساعت انجام میدهد.
پس واضح است که جهان در حال تغییر و پیشرفت است و هر روز نسبت به روز پیش از لحاظ تکنولوژی جلوتر میرود.
ولی براستی چه کسی است که خواهان استفاده از این فنآوریها و امکانات روز دنیا در جهت آسایش خود نباشد؟
ما که حاضریم در هر شرایط و به هر طریقی از کلیه امکانات مدرن مادی در جهت رفاه خویش بهره گیریم چرا در زمینه روحانیات اینگونه نمیاندیشیم؟
همانطور که نمیشود با ابزار و وسایل قدیمی کارهای امروز را به خوبی انجام داد، مسلماً در خصوص مسائل روحانی نیز احتیاج به منبع جدید و تازهای است که هماهنگ با مشکلات و مسائل روز جهان باشد و بتواند در جهت درمان آن اقدام کند نه خود دردی به دردها بیفزاید!
بدرستی اگر طالب کسب روحانیات باشیم، باید از تعصب رها شویم و خرافات را به دور اندازیم؛ چون فرق بسیاری است بین خرافات و تعصب و تقالید از طرفی و حقیقت از طرف دیگر.
ما باید خواهان حقیقت باشیم از هر منبعی ظاهر شود. به طور مثال اگر کسی حقیقتاً به طبیعت علاقه داشته باشد و عاشق گلها و گیاهان باشد، مسلماً این گل اگر در هر باغی بروید باز هم به نظر او جلوه خاص خود را دارد و ظاهر و شرایط باغ نمیتواند اثر منفی در نوع نگرش او داشته باشد.
اگر با دیدی منصفانه بنگریم، کسی که در جستجوی حقیقت است باید خود را از افکار و اعتقادات گذشته فارغ کند و با فکر روشن و مستعد به تحقیق و تفحص بپردازد.
حقایق روحانی در کلیه ادیان الهی یکی است، ولی چون هر یک از این ادیان در زمان و شرایطی خاص خود ظاهر شدهاند و به تدریج بشر را به مرحله بلوغ و کمال خود رساندهاند، در نتیجه در بعضی از امور که شامل فروعات دین میباشد با یکدیگر تفاوت دارند ولی این تفاوت نباید مانعی برای حصول وحدت و اتحاد ادیان باشد.
با این وجود عقل سلیم حکم میکند همانگونه که در زندگی مادی از بهترین امکانات استفاده میکنیم، در زمینه روحانیات نیز از همه ي منابع وامكانات جديد بهره گیریم.
نظر شما چیست؟
المیرا
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت6:15 توسط سپهر
ستايش پاک يزدان را که چهره ي ياران را مانند آتش برافروخت تا پرده ي نادانی بسوخت و هر پاک جانی آئين آسمانی آموخت و ديده از جهان و جهانيان بدوخت و گنج جاودانی اندوخت. خوشا به حال شما که فرخنده طالع بوديد و بلند اختر و مهرپرور و پاک گهر و از اهل خاور، زيرا مهر انور از آن کشور درخشيد و صبح جديد از آن اقليم پديد شد. هر هوشيار بيدار شد وهر پاکدلی از بند آب و گل رهائی يافت و مانند مرغان آسمانی در اين اوج يزدانی پرواز نمود و در گلشن راز بر شاخسار عجز ونياز با بلبل انباز همدم و دمساز شد. اين چه بخشش است و اين چه دهش که جهان آفرينش را آرايش نموده هرچند کنون نمايش ندارد ولی آينده چنان تابش نمايد که خاور و باختر را پرتو بخشايش بخشد. آفرين بر اين آئين که هر گوهر پنهان در کان ايران را آشکار و عيان نمود و تخم پاکی که حضرت زرتشت افشاند به ريزش ابر بخشش انبات کرد...(6-255)
ستايش پاک يزدان را که چهره ي ياران را مانند آتش برافروخت تا پرده ي نادانی بسوخت و هر پاک جانی آئين آسمانی آموخت و ديده از جهان و جهانيان بدوخت و گنج جاودانی اندوخت. خوشا به حال شما که فرخنده طالع بوديد و بلند اختر و مهرپرور و پاک گهر و از اهل خاور، زيرا مهر انور از آن کشور درخشيد و صبح جديد از آن اقليم پديد شد. هر هوشيار بيدار شد وهر پاکدلی از بند آب و گل رهائی يافت و مانند مرغان آسمانی در اين اوج يزدانی پرواز نمود و در گلشن راز بر شاخسار عجز ونياز با بلبل انباز همدم و دمساز شد. اين چه بخشش است و اين چه دهش که جهان آفرينش را آرايش نموده هرچند کنون نمايش ندارد ولی آينده چنان تابش نمايد که خاور و باختر را پرتو بخشايش بخشد. آفرين بر اين آئين که هر گوهر پنهان در کان ايران را آشکار و عيان نمود و تخم پاکی که حضرت زرتشت افشاند به ريزش ابر بخشش انبات کرد...(6-255)
الحمدالله در گلشن آمال پارسيان نهال بی همال در نهايت قوّت و قدرت از رشحات سحاب موهبت و حرارت شمس حقيقت و هبوب نسائم عزّت ابديّه در نشو و نماست فيض ابدی و بخشش آسمانی اين نهال را دوباره در ايران انبات فرمود. شايان شکرانيت است، سزاوار ممنونيت است، لايق حمد و ثنای حضرت احديت است. پارسيان را کوکب لامع آمال هزار سال در باختر افول متواری بود الحمدلله از خاور عزّت آسمانی در نهايت لمعان درخشنده و تابان گرديد، دور جديد رسيد، حيات تازه حاصل شد، آن بهار روحانی که از هزار سال تا بحال منتقل به موسم تابستان و خزان و زمستان گرديده بود، دوباره آن بهار در نهايت طراوت و لطافت با سپاه بخشش خداوند آفرينش در دشت و صحرای ايران خيمه برافراخت و نهايت آمال و آرزوی پارسيان حاصل گشت. کو آن بلبلان سخنگو؟ کو آن مرغان نيکخو؟ کو آن تذروان گلشن ايزدی؟ کو آن طوطيان شکرشکن پارسی؟ الحمدلله اندک اندک پی به گلشن بردند و در اين شاخسار آهنگ آواز و شهناز نمودند. اميد چنان است که غلغله در زمين و آسمان اندازند و ولوله به اوج اعلی رسانند و زلزله در ارکان سائر اقاليم افکنند. عزّت ابديّه ي ياران نياکان در بازماندگان ظاهر و آشکار گردد و سروری پيشداديان در دودمان کيانيان آشکار و عيان شود.(9-258)
پرتو خورشيد آسمانی چنان درخشيد که در دلهای ياران سپيده ي اميد دميد و مژده رسيد که ای ياران ديرين بجوشيد و بخروشيد و بگوييد و بشنويد که يزدان سراپرده ي پيشينيان را بر افراخت و پرچم فارسيان را بلند نمود و اختر ايرانيان را روشن کرد. خزان گذشت و دی به سر آمد، باد بهار رسيد و گلشن مشکبار دميد تا اسيران مسرور گردند و بينوايان رهبر، هر بی سر و سامان، سر و سامان جويد و لانه ي ويران، ايوان کيوان گردد و کلبه ي دودمان ديرين بهشت برين شود و آشيانة مرغان اندوهگين، گلگشت دلنشين، پس بايد به پاداش اين بخشش خداوند آفرينش، کوشش نمود تا همة ياران در سراپرد ي يزدان در آيند و بزرگواری جهان آسمان رخ بنمايد، تا روی زمين آئين ي چرخ برين گردد و جهان پستی، پرتو جهان بالا گيرد.(1-260)
شایق
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت1:6 توسط سپهر
يكي از مناقشاتي كه سالهاست در جهان جريان دارد و هنوز به جواب قابل قبولي نرسيده است برابري يا نابرابري زن و مرد است. گروهي معتقدند خداوند مردان را برتر از زنان آفريده است. گروهي ديگر معتقدند كه اگرچه مردان از نظر جسمي بر زنان برتري دارند، اين به معني برتري روحي و رواني آنان نيست. گروهي معتقدند تفاوتهاي زن و مرد فقط تفاوت است، نه برتري يكي بر ديگري. گروهي معتقدند زنان از نظر هوش و تواناييهاي ذهني و رواني بر مردان برتري دارند. گروهي معتقدند زن و مرد با هم از نظر جسمي و رواني هيچ تفاوتي جز از جنبهء جنسي ندارند. خلاصه عقايد فراواني در اين باره وجود دارد.
براي پاسخ به اين سؤال، گروهي به اعتقادات گذشتگان خود رجوع ميكنند و راه تقليد در پيش ميگيرند، گروهي ديگر به تجارب ناكافي خود و ديگران استناد ميكنند و راه خرافه در پيش ميگيرند، گروهي نيز با توجه به منافع شخصي خود قضاوت ميكنند و راه تعصب و غرور در پيش ميگيرند. البته گروهي هم هستند كه راه علم در پيش ميگيرند و سعي ميكنند با روشهاي معتبر پژوهشي به پاسخ موثقتري دست يابند، اما به هر حال تحقيقات علمي هم هرگز پاسخ صددرصد به دست نميدهد و هميشه با درصدي از خطا همراه است. اما بياييد موضوع را از ديدگاه ديگري مطرح كنيم.
چرا ما ميخواهيم در مورد برابري زن و مرد به يك پاسخ كلي دست پيدا كنيم؟ اين چه كمكي به ما ميكند؟ علت اصلي آن است كه ما دچار تنبلي ذهني هستيم. ترجيح ميدهيم به جاي اينكه براي شناختن تواناييهاي يك فرد، قضاوت را به تعويق بيندازيم و خودمان محك بزنيم، به راحتي او را در مقولات از پيش تعيين شدهاي جا بدهيم و به اين ترتيب خصوصياتي را به او نسبت بدهيم. اين فقط به مقولهء جنسيت مربوط نميشود. به سن و مليت و مذهب و نژاد و بسياري مقولات ديگر هم به همين ترتيب متوسل ميشويم. مثلاً ميگوييم فلاني يك زن سالمند سرخپوست برزيلي كاتوليك است، پس فلان خصوصيات را دارد، يا فلاني يك پسر جوان فرانسوي بيدين است، پس فلان خصوصيات را دارد. به اين ترتيب وقت و نيروي خود را صرف شناسايي خود او نميكنيم. و اينجاست كه تنبلي ذهني ما موجب مشكلات فردي، بينفردي و اجتماعي فراواني ميشود.
وقتي صفاتي را به مقولهء مردان و صفات ديگري را به مقولهء زنان نسبت دهيم، اگر زن يا مردي خود را با اين صفات مطابق نيابد (كه چون اغلب افراد كاملاً با اين الگوها مطابقت ندارند، براي اكثر افراد چنين است) دچار تضاد و مشكلات رفتاري و رواني فراواني ميشود، زيرا احساس ميكند غيرطبيعي است. پس در سطح فردي و رواني بسياري از افراد با مشكلاتي دست به گريبان ميشوند. همچنين افراد رفتار خود را با يكديگر بر اساس اين پيش فرضها بنا ميكنند و چون در اغلب موارد اين تصورات قبلي نادرستند رفتار افراد با يكديگر هم دچار اختلال ميشود. پس در سطح ميان فردي نيز مشكلاتي به وجود ميآيد. بالاخره در جامعه بر اساس همين فرضهاي نادرست تبعيضاتي بوجود ميآيد، گروهي از بعضي امتيازات محروم ميشوند، چون تصور ميشود لياقت و استعداد آن را ندارند. پس مشكلات اجتماعي هم حاصل ميگردد.
براي رهايي از همهء اين مشكلات بايد دست از اين پيشداوريها و قضاوتهاي كلي برداشت. اين سؤال كه آيا مردان بر زنان برتري دارند يا خير، به نظر من سؤال اشتباهي است و پاسخ به آن هم غيرممكن است و هم بيفايده؛ يا همانطور كه ديديم حتي ميتواند بسيار زيانآور باشد. تحري حقيقت يا حقيقتجويي كه اولين تعليم اساسي ديانت بهائي است به انسان ميآموزد كه در هر زمينه شخصاً به جستجوي حقيقت بپردازد و در اين راه خود را از تقليد، خرافه، تعصب و غرور، و پيشداوري و قضاوت بياساس كه موانع عمده بر سر راه رسيدن به حقيقت هستند بركنار نگهدارد. پس در مورد تساوي زن و مرد نيز بايد بدون پيشداوري و قضاوتهاي كلي، به زنان و مردان حقوق و فرصتهاي برابر داده شود تا هريك بتوانند تواناييهاي خود را پرورش دهند و به ظهور و بروز برسانند.
[ مقالات ]
+ ارسال شده در ساعت1:2 توسط سپهر







