درست است كه درهمهء كتاب هاي آسماني قبل مژده داده شده است كه درآخرالزمان كسي ازطرف خدا مي آيد كه صلح ودوستي وعدالت مي آورد، اما براي آمدن آن موعود، شرايط وتوصيفاتي نيزدرآن كتب ذكرشده است. اما متأسفانه اكثرپيروان به معني حقيقي اين شرايط وتوصيفات توجه نكرده، درذهن وفكرخود انتظارات غلطي براي ظهورآن حضرت تصوّركردند كه مخالف كتب آسمانيشان مي باشد. مثلاً دراحاديث اسلامي آمده كه خودامام زمان وپيروانش دچاربلايا وحبس وزندان وشهادت هم مي شوند. چنان كه در" پیرامون ظهور حضرت امام مهدی (عج)"، صفحه 93، آمده است: " حضرت مهدی (عج) بعد از هفت یا نه سال حکومت به شهادت میرسد". ودربحارالانواراست كه امام حسين پس ازمهدي ،او را دفن مي كند. حال آنكه همه فكرمي كنند اومي آيد وفوري پيروزمي شود و7 يا9 سال حكومت مي كند ودنيا پس ازاو تمام مي شود!
امّا اگر چنين باشد كه خداوند دنيايي بيافريند و پيامبراني بفرستد و اكثر مردم به آن انبياء ظلم كنند و تعاليم اديان كاملاً اجرا نگردد و اجراي كامل آن موكول به ظهور موعود و مُنجي همهء اديان شود و پس از آن همه گريه و زاري براي تعجيل ظهور، موعود بيايد و همه را مجازات كند و ظالمين را بكشد و دنيا تمام شود، اين نه با عقل جور در مي آيد و نه با آيات كتب آسماني و احاديث اسلامي. برعكس، در احاديث است كه پس از قائم حضرت مسيح دوباره مي آيد و حكم جهاد برداشته مي شود(1) و علمي كه 27 حرف است وهمهء پيامبران قبل ازقائم موعود فقط دوحرف از آن را آورده اند، به واسطهء آمدن حضرت قائم موعود چنان رشد مي يابد كه 25 حرف باقي مانده ازآن نيز توسط آن حضرت آشكارمي گردد و صالحان وارث زمين مي شوند و جنگ هاي شش هزارسالهء بشر تمام مي شود وصلح برقرار مي گردد.(2)
اين توضيحات براي اين است كه بدانيم راجع به چگونگي تحقق صلح وعدالت پس ازظهورقائم تصورّات نادرستي به وجودآمده! درحديث مي فرمايد قائم كه بيايد، " يَمَلَأُ اللهُ الاَرضَ قِسطاً و عَدلاً كَما مُلِئَت ظَلماً و جوراً". مي فرمايد خداوند دنيا را پر ازعدل وقسط خواهد نمود، همانطوركه [= كَما] از ظلم پر شده است.(3) بديهي است كه ظلم، حداقل دردوره اي 6000 ساله به شكلي تدريجي به وجود آمده و بنابراين عدل وصلح هم تدريجي ايجاد خواهد شد، و حتي اين معلوم است كه ساختن و برپايي عدالت بسي دشوارتر از تخريب و ظلم است، وبساط اين جهان مادي همچون خم رنگرزي نيست كه قائم موعود بيايد ويك شبه جهان ِ اسيرجنگ هاي 6000 ساله را درآن فرو بَرَد و جامعه اي صالح وعادل بيرون بياورد!
بلكه با توضيحات فوق ، بايد گفت طبق وعده هاي قران واحاديث، قائم موعود ، حضرت باب ، كه در شب پنجم جمادي الاولي سنه 1260 ه. ق. قيام و دعوت خود را ــ كه طبق آنچه قبلاً گفته شد، همان قيام ِ قيامت است ــ آغاز نمودند، همان لحظه و مرحلهء اول ، دانهء صلح و عدالت به دست قدرت خداوند كاشته شد. قران مجيد از اين مرحله با عبارت " كَلَمحِ البَصَر" [= ماننديك چشم به هم زدن] يادمي فرمايد.(4) اين دانه درمرحلهء دوم ، به مرور تبديل به نهال و درخت مقدّس تنومندي مي گردد كه بتدريج سايهء خود را درجهان خواهد گسترد و ميوۀ عدالت و صلح عمومي و وحدت عالم انساني خواهدداد. قران مجيد از اين مرحله وحالت رشد با تعبير طول كشيدن قيامت به مدّت 50000 ياد فرموده است.(5) چنين است كه حال آن دانهء كاشته شده در164سال پيش، در حال رشد است و به مرور، صلح و عدالت بر پا خواهد شد و در ادوار ديگر نيز به رشد خود ادامه خواهد داد.
در قرآن مجيد همچنين اشاره شده كه در همان لمحه ، چنان سريعاً به حساب انسان ها رسيدگي مي شود كه خود نمي فهمند، چه كه آيات قران مجيد، خداوند را "سريع الحساب" و"سريع العقاب" توصيف فرموده وپس ازآن محاسبهء معنوي و در اثر آن ، به مرورآثارش آشكارمي گردد . چنان كه با آمدن حضرت باب آن محاسبه انجام شد وآثار آن ادامه دارد و در حال ظهوروبروز است. (6) دراين مورد در پاسخ به چگونگي حساب وكتاب مزبورازحضرت علي نقل شده است كه خداوند در روز قيامت حساب مردم را رسيدگي مي فرمايد" همان طوركه به آنان روزي مي دهد وآنها او را نمي بينند".(7) حضرت بهاءالله دركتاب "مستطاب ايقان" نكتهء بسيارمهمي را دراين خصوص بيان مي فرمايند كه ملاحظهء آن ضروري است. مي فرمايند:
" شخصی در يومی نزد اين فقير بحرمعانی حاضر بود و ذکری از علائم قيامت و حشر و نشر وحساب به ميان آمد و اصرار می نمود که حساب خلائق درظهور بديع [= دين بابي] چگونه شد که احدی اطّلاع نيافته؟ ... ذکر شد که اين مدّت مگر تلاوت فرقان [= قران] ننموده و آيه مبارکه را که می فرمايد: " فَيَومَئِذٍ لا يُسْاَلُ عَن ذَنْبِهِ إنسٌ و لا جَانٌّ"(8) را نديده ايد و به مقصود ملتفت نشده ايد که معنی سؤال چنان نيست که ادراک نموده ايد بلکه سؤال به لسان و بيان نيست چنانچه همين آيه مشعر و مدلّ بر آن است؟ و بعد می فرمايد: "يُعْرَفُ المُجرِمُونَ بِسيِمَاهُمْ فَيُؤخَذُ بِالنَّواصِی وَ الاَقدَامِ ."(9) اين است که از وجهه، حساب خلايق کشيده می شود و کفر و ايمان وعصيان، جميع ظاهر می گردد. چنانچه اليوم مشهود است که به سيما اهل ضلالت از اصحاب هدايت معلوم و واضح اند."
پاورقی:
1- حديث مربوط به برداشته شدن حكم جهادكه درفوق اشاره شد چنين است: "لا ینقَطِعُ الجهادُ عن امّتی حتّی ینزِلُ عیسی بنُ مریم". (كتاب ناسخ التّواریخ) يعني جهاد از امت من قطع نمي شود تا اين كه عيسي پسرمريم بيايد.
2- بحارالانوار.
3- همان.
4- نحل،79.
5- سوره معارج ،آيهء 4.
6- رجوع شود به كتاب مستطاب ايقان و قاموس آن.
7- نهج البلاغه، ترجمهء محمدمقيمي، ص1220.
8- سوره رحمن، آيه ٣٩. معني: درروزقيامت ازگناه هيچ جن وانسي پرسش كرده نمي شود.
9- سوره رحمن، آيه ٤١. معني : گناهكاران به سيما وقيافه شان شناخته مي شوند وسپس به موهاي پيشاني وقدم ها گرفته مي شوند.
[ مقالات(2) ]
+ ارسال شده در ساعت23:33 توسط سپهر
![]() |
| بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید |
در حالی که حضرت باب را به طرف حجره محل محبس می بردند جوانی دوان دوان خود را از لابلای جمعیت به ایشان را رسانید و خود را به قدوم مبارک انداخت و از حضرت باب رجا و التماس نمود که : «مرا از خود جدا نفرمایید.» و اجازه دهید که هرجا می برند همراه مبارک باشم .حضرت باب به او فرمودند: «برخیز تو با ماهستی تا فردا چه مقدر شود.» آن جوان را به همراه دو نفر دیگر از همراهان فوراً دستگیر و در همان حجره ای که هیکل اطهر و کاتب ایشان محبوس بودند حبس کردند . این جوان به نام انیس مشهور شد.
جناب انیس در هنگامی که حضرت باب در تبریز تشریف داشتند از خود آن حضرت درباره امر جدید شنید و تصمیم گرفت به دنبال هیکل مبارک به چهریق رود. شعله عشق الهی چنان در قلب انیس مشتعل و فروزان بود که تنها آرزویش قربانی شدن در راه جدید بود، اما ناپدری او از رفتار غریب پسر در اضطراب بود لذا او را در منزل محبوس و تحت مراقبت شدید قرار داد. جناب انیس هفته ها را به راز و نیاز و دعا و مناجات سپری نمود و همواره از درگاه خدا مسئلت می نمود که او را اجازه فرماید تا به محضر محبوبش نائل گردد. تا اینکه روزی درحالی که غرق در تلاوت ادعیه و راز و نیاز بود در رؤیای فوق العاده ای مشاهده نمود. حضرت اعلی را در مقابل دیدگان خویش زیارت نمود که ایستاده اند و او را صدا می نمایند، انیس خود را بر اقدام مبارک انداخت. حضرت باب به او فرمودند: « خوشحال باش ساعت موعود نزدیک است . در همین شهر تبریز عنقریب در مقابل مردم شهر مرا مصلوب خواهند ساخت و هدف گلوله های اعداء خواهم شد. جز تو کسی در این موهبت با خودم شریک نخواهم ساخت . مژده با د که تو آن روز با من جام شهادت خواهی نوشیدو اِنَّ هذا وَعدٌغَیر مکذوبُ» جناب انیس بعد از آن واقعه صبورانه منتظر رسیدن یوم موعود بود، هنگامی که بتواند به وصال محبوب خود رسد. او بالاخره به آرزوی قلبی خود نائل گردیده بود.
درآن شب سروری در طلعت اعلی بود. درنهایت بهجت و بشاشت با انیس و سه نفر دیگر از پیروان مخلص که با حضرتش محبوس بودند فرمایشات می فرمودند . از جمله فرمودند:« شکّی نیست که فردا مرا به قتل خواهند رساند. اگر از دست شماها باشد بهتر است و گواراتر . یک از شماها برخیزد و به حیات من خاتمه دهد.» هیچ کس نمی توانست تصور کند که بادست خود به حیات چنان ذات مقدّسی خاتمه دهد همگی ساکت مانده و اشک از چشمانشان جاری شد . ناگهان جناب انیس از جای خود برخاست و عرض نمود که به هر نحو که بفرمایند او امر مبارک را اطاعت می نماید. حضرت اعلی فرمودند:« همین جوان که قیام به اجابت اراده من نموده با من شهید خواهد شد و من او را اختیار نمودم تا در وصول به این تاج افتخار با من سهیم گردد.»
صبح روز بعد ، 9جولای 1950 (مطابق با 28 شعبان 1266 هـ.ق)، حضرت باب با کاتب خویش مشغول بیانات بودند که ناگهان مأموری آمد ئ مکالمه ایشان را قطع نمود. طلعت اعلی به او فرمودند: « تا من این صحبتها را که با او می داشتم تمام نکنم اگر جمیع عالم با تیر و شمشیر بر من حمله نمایند مویی از سر من کم نخواهد شد.» مأمور اهمیت بیان مبارک را درک ننمود و جوابی نداد. پس امر نمود کاتب به دنبالش روانه گردد. حضرت باب را از آنجابه منازل مجتهدین بزرگ شهر تبریز برده و آنها بدون تردید حکم قتل آن حضرت را امضاء نمودند.
در همان صبح، حضرت باب را به محوطه سرباز خانه که حدود ده هزار نفر در آنجا مجتمع شده تا شاهد اعدام هیکل اطهر باشند بدند. حضرت اعلی را به دست سامخان ارمنی فرمانده فوج سربازان سپرده تا حکم اعدام را مجری نماید. اما سامخان چنان تحت تأثیر رفتار حضرت اعلی قرار گرفته بود که رعب الهی بر قلبش وارد و در کمال ادب خدمت ایشان عرض نمود که: « من مسیحی هستم و عداوتی با شما ندارم . شما را به خدا که اگر حقی در نزد شما هست کاری بکنید که من داخل در خون شما نشوم.» حضرت اعلی فرمودند:« تو به آنچه مأموری مشغول باش . اگر نیّت تو خالص است حق تو را از این ورطه نجات خواهد داد»
سامخان به سربازان خود دستور داد تا میخهای آهنی بر دیوار کوبیدند و دو ریسمان به آن میخ بستند که با یکی طلعت اعلی را و با دیگری جناب انیس را بیاویزند . سپس سربازان در سه صف ایستادند و در هر صف دویست و پنجاه نفر و هر سه صف یکی پس از دیگری شلیک کردند . بعد از اینکه دود هفتصدو پنجاه گلوله شلیک شده فرونشست جمعیت صحنه ای را دیدند که بسختی می توانستند باور نمایند. جناب انیس را دیدند که ایستاده و اصلاً اثری از جراحت در بدنشان نیست و حضرت باب را غائب و از نظر پنهان دیدند . گلوله ها فقط طنابها را پاره کرده بودند. سپس شروع به جستجو نمودند و عاقبت ایشان را در حجراه ای که محبوس بودند جالس یافتند که لا کاتب مطالب ناتمام شده خود را بیان می دارند و فرمودند: « من صحبت خود را تمام نمودم. حال هر چه می خواهید بکنید که به مقصود خواهید رسید.»
سامخان از دیدن این امر متحیر و اجازه نداد سربازان او مجدداً شلیک نمایند بلکه آنها را برداشت و از محوطه بیرون رفت . لذا فوج دیگری برای ادامه این کار آورده شد و باردیگر حضرت باب و جناب انیس را در محوطه بیاویختند و سربازان شلیک نمودند . این بار تیرها به هدف خورده و بدن مطهّر حضرت باب و انیس را به یکدیگر مصلق نمود و فقط صورت آن دو آسیبی ندید. در حینی که سربازان بار دوم خود را برای شلیک آماده می نمودند حضرت اعلی رو به جمعیت که خیره شده بودند آخرین کلمات را بیان فرمودند:
« ای مردم اگر مرا می شناختید مثل این جوان که اَجَلّ از شماست در این سبیل قربان می شدید. روزی خواهد آمد که مرا بشناسید،ولکن در آن روز من درمیان شما نخواهم بود.»
[ حضرت باب ]
+ ارسال شده در ساعت0:48 توسط سپهر
(توضیح: این زیارت نامه در ساعت 12 در یوم شهادت حضرت باب (28 شعبان) که امسال (1387) مطابق با 1387/6/9 می باشد زیارت می شود.)
" الثناء الذي ظهر من نفسك الأعلى و البهاء الذي طلع من جمالك الأبهى عليك يا مظهر الكبرياء وسلطان البقاء ومليك من في الأرض والسماء أشهد أن بك ظهرت سلطنة الله واقتداره وعظمة الله وكبرياؤه وبك أشرقت شموس القدم في سماء القضاء وطلع جمال الغيب عن أفق البداء وأشهد أن بحركة من قلمك ظهر حكم الكاف والنون وبرز سر الله المكنون وبدئت الممكنات وبعثت الظهورات وأشهد أن بجمالك ظهر جمال المعبود وبوجهك لاح وجه المقصود وبكلمة من عندك فصل بين الممكنات وصعد المخلصون إلى الذروة العليا والمشركون إلى الدركات السفلى وأشهد بأن من عرفك فقد عرف الله ومن فاز بلقائك فقد فاز بلقاء الله فطوبى لمن آمن بك وبآياتك وخضع بسلطانك وشرف بلقائك وبلغ برضائك وطاف في حولك وحضر تلقاء عرشك فويل لمن ظلمك وأنكرك وكفر بآياتك وجاحد بسلطانك وحارب بنفسك واستكبر لدى وجهك وجادل ببرهانك وفر من حكومتك واقتدارك وكان من المشركين في ألواح القدس من إصبع الأمر مكتوبا.
فيا إلهي ومحبوبي فأرسل إلي عن يمين رحمتك وعنايتك نفحات قدس ألطافك لتجذبني عن نفسي وعن الدنيا إلى شطر قربك ولقائك انك أنت المقتدر على ما تشاء وانك كنت على كلشي محيطا. عليك يا جمال الله ثناء الله وذكره و بهاءالله ونوره أشهد بأن ما رأت عين الإبداع مظلوما شبهك كنت في أيامك في غمرات البلايا مرة كنت تحت السلاسل والأغلال ومرة كنت تحت سيوف الأعداء ومع كل ذلك أمرت الناس بما أمرت من لدن عليم حكيم.
روحى لضرك الفداء ونفسي لبلائك الفداء أسأل الله بك وبالذين استضاءت وجوههم من أنوار وجهك واتبعوا ما أمروا به حبا لنفسك أن يكشف السبحات التي حالت بينك وبين خلقك ويرزقني خير الدنيا والآخرة انك أنت المقتدر المتعالي العزيز الغفور الرحيم. صل اللهم يا إلهي على السدرة وأوراقها وأغصانها وأفنانها وأصولها وفروعها بدوام أسمائك الحسنى وصفاتك العليا ثم احفظها من شر المعتدين وجنود الظالمين انك أنت المقتدر القدير. صل اللهم يا إلهي على عبادك الفائزين وإمائك الفائزات انك أنت الكريم ذو الفضل العظيم لا اله إلا أنت الغفور الكريم ."
ترجمه:
"درود و سپاسي كه از روح تو برخاسته و شكوه و جلالي كه از جمال نوراني تو پديدار گشته بر تو باد اي مظهر كبريا و اي سلطان (عالم) بقاء و اي مالك اهل ارض و سماء. گواهي مي دهم كه سلطنت الهي و اقتدار او و عظمت و كبرياي او در ظهور تو ظاهر شد و به وجود تو آفتاب قِدم در آسمان قضاء اشراق نمودند و جمال غيب از افق عالم بداء طلوع نمود. و گواهي مي دهم كه از حركت قلم تو حكم كاف و نون (و فرمان ايجاد) عزّ صدور يافت و راز پوشيده خداوند به ظهور رسيد. ممكنات خلقت بديع يافتند و ظهورات برانگيخته گشتند و گواهي مي دهم كه با ظهور جمال تو جمال معبود نمايان گشت و از وجه تو وجه مقصود آشكار آمد و با كلمه اي از جانب تو بين ممكنات تفصيل و جدايي افتاد، مخلصان به ذروه علياء رسيدند و مشركان به دركات سفلي خزيدند و گواهي مي دهم به اينكه هر كس تو را شناخت در حقيقت خداوند را شناخته و كسي كه به لقاي تو فائز گشت به لقاي خداوند فائز گشته است. پس خوشا به حال كسي كه به تو و آيات تو ايمان آورد و در قبال سلطنت تو خاضع گرديد و به ديدارت مشرّف شد و به مقام رضايت فائز گشت و در حول (وجود) تو طائف گرديد و در مقابل عرش (جلال) تو حضور يافت و واي بر كسي كه بر تو ستم نمود و تو را انكار كرد و به آياتت كفر ورزيد و سلطنت تو را تكذيب نمود و با تو از در جنگ درآمد و در مقابل روي تو استكبار ورزيد و به برهان تو مجادله كرد و از ظلّ حاكميت و اقتدار تو فرار نمود و در الواح قدس نام او با سرانگشتان امر در زمره مشركين مكتوب گرديد.
پس اي خداي من و محبوب من از يمين رحمت و عنايتت بوي خوش الطافت را بر من بوزان تا مرا از خود و دنيا رها سازد و به ساحت قرب و وصال تو كشاند. تو توانايي بر آنچه اراده فرمايي و بر همه چيز احاطه داري. بر تو باد اي جمال خدا درود خدا و ذكر او و بهاي خدا و نور او. گواهي مي دهم كه چشم روزگار مظلومي چون تو نديده است. در دوران حياتت(دائما) در دريايي از بلايا غوطه ور بودي. گاهي زير غُل و زنجير و زماني هدف شمشير خونريز و با همه اين احوال مردم را به آنچه از جانب خداوند عليم و حكيم مأمور بودي امر فرمودي.
روحم براي مصائب تو فدا باد و جانم براي بلايايت قربان باد. پروردگارا به حق تو و به حق آنان كه نور روي تو در چهره آنها درخشيده است و به عشق تو به اوامرت عامل شده اند، مسئلت مي نمايم پرده هايي كه بين تو و خلقت حائل گشته برداري و مرا از خوبيهاي دنيا و آخرت نصيب دهي. تو مقتدري تو ارجمندي و تو عزيزي و تو بخشنده اي و مهربان. درود تو اي پروردگار بر سدره و اوراقش و برشاخه ها و ساقه هايش و اصول و فروعش باد، درودي ابدي به دوام اسماي حسني و صفات عليايت. خداوندا آنها را از شرّ تجاوزگران و لشگريان ستمكاران حفظ فرما تويي مقتدر وتوانا. درود تو اي پروردگار بر بندگان و كنيزان فائز و (زائر اين سدره مباركه) باد. تو كريمي و دارنده فضل عظيم، خدايي جز تو بخشنده و كريم نيست "
[ حضرت باب ]
+ ارسال شده در ساعت15:17 توسط سپهر
مهرداد وجدانی
یکی از آموزههای دیانت بهائی «وحدت ادیان» است (وحدت در خاستگاه و وحدت در هدف). یعنی همه «ادیان» خاستگاهی الهی دارند و هدف همه آنها کوشش برای پیشرفت و تعالی فردی و جمعی نوع بشر است.
سپس پرسش اساسی و گریزناپذیر این خواهد بود: اگر همه ادیان از جانب خداوند هستند و هدفی یگانه را دنبال میکنند، دیگر چه نیازی به ظهور ادیان رنگارنگ و جور واجور بوده است؟ برای اینکه بانی این همه شر و «جهاد مقدس» شوند؟ پاسخ این پرسش را میتوان در آموزه دیگری از دیانت بهائی یافت.
«وحی الهی تدریجی و پیشرونده (PROGRESSIVE) است.» تدریجی و پیشرونده بودن (تکاملی) از ویژگیهای جداناپذیر وحی هستند.
بنابراین حقایق مذکور و مورد نظر در ادیان نسبی هستند، نه مطلق. یعنی اینکه ادیان مانند هر کالای مصرفی دیگر «تاریخ مصرف» دارند (روشن است که «مخاطبان» این بحث معتقدان به خداوند و وحی مُنزَل هستند، آنهایی که وحی را بهعنوان اصل راهنما در زندگی بشر ـ موضوعی برای سرسپردگی و چارچوبی برای جهت گیری ـ لازم میدانند).
آن بخش از وحی که به اخلاقیات و روحانیات میپردازد بیشتر مطلق و کمتر نسبی است. درحالیکه بخشهایی از وحی که به جسمانیات مثل احکام و مبادی اداری و روابط اجتماعی توجه دارند، بسیار نسبی و بهندرت مطلق و جاودانی هستند.
گزاره «پیامبران به زبان قوم خود سخن میگویند»، دقیقاً دلالت به نسبی بودن ارزشهای دینی دارد. یعنی اینکه پیامبران به اندازه فهم و درک مردمان زمان خود به تبیین حقایق و تشریع احکام و تشویق و تکلیف نیکیها و نهی و تقبیح بدیها میپردازند.
حضرت مسیح فرمودند «همه حقیقت را برایتان فاش و بازگو نکردم. چون حقیقت آنقدر بزرگ است که شما تحمل شنیدن آن را نداشتید. هنوز پیامبران زیادی برای بیان بیشتر حقیقت برای شما در راهند.»
در اینجا برای روشن نمودن بیشتر مطلب، به آوردن مثالهایی (آنالوژی) میپردازم:
۱. پدران و مادران در امر تعلیم و تربیت فرزندان خود کوشا هستند. آنها را به نیکیها تشویق و از بدیها باز میدارند. در این تلاش پدر و مادرانی به نتیجه مطلوب میرسند که از زبانی (گفتمان) متناسب و فصیح و مطابق فهم و درک و سن و سال فرزند خود بهره میگیرند.
برای نمونه مادری میخواهد دختر ۱۵ ساله خود را قانع کند که خوردن میوهها و سبزیهای دارای ویتامین A نقش مهمی در تامین سلامتی بدن دارند.
در این مورد اگر مادر قدری آشنا به دانش بیولوژی باشد، حتی میتواند برای دختر ۱۵ساله خود نقش حیاتی این ویتامین را در کارکرد حس بینایی، بیان و تفهیم کند.
ولی برای قانع کردن دختر ۵ سالهاش که از بحثهایی درباره بیولوژی و فیزیولوژی چیزی نخواهد فهمید، شاید دروغ مصلحتآمیزی بگوید.
مثلاً به او بگوید اگر چنین میوههایی را بخورد چشمانش زیباتر میشوند! _ خیلی از داستانهای کتابهای مقدس از تورات گرفته تا قرآن از این دست تلاش و روشنگری برای بشریتی است که مرحله تاریخی «۵ سالگی» خود را میزید. مثل داستان آدم و حوا (در ره دوست به هر حیله رهی باید کرد!).
۲. پزشک متخصص اطفال، برای شیرخوارهای دو ماهه، در نسخهای تمام نیازهای تغذیهای او را (از آلفا تا اُمگا) تشریح و تبین میکند.
پدر و مادر طفل دقیقاً مواد مندرج در نسخه را تهیه کرده و طبق دستور پزشک نوزاد خود را تغذیه میکنند و به نتیجه رضایتبخش میرسند. تصادفاً بعد از شش ماه نسخه فرسوده و نوشتههای روی آن ناخوانا میشوند.
در نتیجه پدر و مادر (احتمالاً جوان و بیتجربه) برای تهیه نسخه به پزشک حاذقشان مراجعه میکنند. با دریافت نسخه جدید، تقریباً دچار شوک میشوند چون نسخه جدید تفاوتهای زیادی با نسخه قبلی دارد (نسخهای که پدر و مادر به آن خو کرده و با دلباختگی و بیتجربگی تمام میپندارند که آن بهترین و کاملترین نسخه دنیاست).
وقتی ناخرسندی خود را بابت این تغییر با پزشک مطرح میکنند؛ او با سخنان ذیل پدر و مادر جوان و بیتجربه را اقناع میکند:
«درست است که نسخه قبلی خیلی مفید و ثمربخش بود ولی از این به بعد بهعلت رشد کودک، آن نسخه کافی و جوابگوی نیازهای تغذیهای او نخواهد بود و باید بهجای آن این نسخه جدید را بکار گیرید تا به همان نتایج رضایتبخش قبلی برسید. ضمناً، بعد از شش ماه دوباره باید این نسخه را با نسخه جدید دیگری که احتیاجات تغذیهای یک طفل یک ساله را برآورده کند عوض کنید»
۳. کودکی در شش سالگی به مدرسه میرود و در کلاس اول، اولین درسهای ریاضیات را میآموزد. مثلاً جمعهای دو رقمی را یاد میگیرد.
برای اینکه بتواند معادلات جبر را بیاموزد شاید لازم باشد هشت و یا نه سالی صبر و تلاش کند و مطالب پایهایتری را بیاموزد تا همزمان با بلوغ فکری بیشتر معادلات جبر را به آسانی بفهمد و بیاموزد.
همانطور که انسان بهطور فردی چه از نظر جسمانی و چه از نظر عقلانی رشد میکند و در هر مرحله و سنی نیازهای مخصوصی دارد که باید برطرف شود تا مطلوبترین نتایج گرفته شود؛ به همان ترتیب انسان بهطور جمعی در طول تاریخ در حال رشد و «تکامل» بیوقفه (و گریزناپذیر) است.
اتفاقاً در نتیجه همین رشد و تکامل تدریجی و دائمی است که نیازها و مشکلات جدید پیدا میشوند که راهحلهای تازه و متناسب با شرایط زمان را میطلبند.
علت وجودی ادیان و ظهور پیامبران، یکی پس از دیگری همین دادن راهحلهای جدید و پاسخگویی به نیازهای نوع بشر است.
با این نگاه دیانت بهائی ادیان را به صورت جریانها و حرکتهای موازی و رقیب نمیبیند، بلکه آنها (ادیان) را مراحل (فازها) پیدرپی (متعاقب) و متکامل از یک جریان واحد و با هدف میبیند؛ یعنی نقشه و طرح ابدی خداوند برای اینکه انسان به مقام و منزلت واقعی خود یعنی اشرف مخلوقات نائل گردد.
انسان همیشه کنجکاو و تشنه دانستن حقیقت بوده و ادیان الهی دقیقاً پاسخگوی پیروز این نیاز فطری بشر بودهاند. ولی جالب و مفید آن است که ما بدانیم و بتوانیم درک کنیم، انسانها همیشه و در همه زمانها، حقیقت را به اندازه توانایی فکری و ذهنی خود و بهطور محدود و نسبی درک کردهاند.
بنابراین داستانهای کتب مقدس حتی در قرآن، بیان و تفسیر حقیقت اشیا در حد فهم، دانش و درک مردمان معاصر آن کتب است.
خیلی از این داستانها بهطور تحتاللفظی پاسخگوی نیازها و همچنین کنجکاویها و نگرانیهای وسواسی آن انسانها بوده و اتفاقاً برای ما انسانهای امروز دارای مفاهیم عمیق «متافوریک» است.
برای مثال به داستان خلقت «آدم» که در کتب ادیان گذشته ذکر شده توجه کنیم ـ خداوند آدم را از گل خلق کرد سپس در او دمید تا اینکه «آدم» نفس کشید.
این داستانسرایی «الهی» بسیاری از مشکلات معرفتی و اضطرابات انسان آن زمانها را دررابطه با چگونگی خلقت پاسخگو بوده است. ولی ظاهر این داستان برای مخاطبان امروزی خیلی سادهلوحانه و سطحی و غیرعلمی به نظر میآید.
درحالیکه در باطن و برای آنان که زبان سمبولیک به کار گرفته شده در کتب مقدسه را میفهمند، این داستان اشاره به حقیقت دوگانه انسان دارد. یعنی اینکه جسم انسان از عناصر طبیعت و روح او از نَفَس خداوند (روحالقدس) است.
[ مقالات(2) ]
+ ارسال شده در ساعت0:58 توسط سپهر







