تبليغاتX
 دیانت بهائی
دیانت بهائی
مقالات و اخبار و آثار و عکس های بهائی
دیانت بهائی

بهائی بودن یعنی جمیع عالم را دوست داشتن و با کل بشر مهربان بودن، در خدمت به نوع کوشیدن، ودرسبیل صلح عمومی و ترویج اخوت حقیقی همت کردن. عبدالبهاء عباس

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
لینک باکس بهائی
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
تقدیم به تمامی ردیه نویسان عزیز!
به نام خدا



هر چه محبوب مرا بیشتر انکار کنید
بیشتر پیشکش گرمی بازار کنید


چون چراغی است که افروخته ی دست خداست
هر چه "افواه" گمارید، پر انوار کنید


"کلما جاءَ رسولٌ بما لاتهوی" ست
چون نه بر زعم شما آمده انکار کنید


گر که باطل بود این راه و روش، "کانَ ذهوق"
ورکه حق است به انکار چه اصرار کنید؟


آن همه سعی شما "یُحَرِفونَ الکَلَم" است
خارج از موضع خود مساله اظهار کنید


انگلیس است اگر حامی و گر روس و پروس
این همه نوکر حقند چه انکار کنید؟


زانکه هر امر به "اسباب معلّق" شده است
همگی رونق بازار جهاندار کنید


رمز و رازی است در "العلم حجاب الاکبر"
نور را برقعِ ماهِ رخِ دلدار کنید


پیش از این مظهر حق "شاعر مجنون" خواندید
حالیا بسته به بیگانه اش اظهار کنید


طائر گلشن قدسش زچنین دام رهاست
خویش را در قفس شبهه گرفتار کنید


نتوان چهره ز خورشید به گِل پوشاندن
چند بر کار عبث کوشش بسیار کنید


عشق هرگز نتوانید به صلّابه کشید
گر چه هر ثانیه حلاج سر دار کنید


سر پرواز اگر سوی حقیقت دارید
بال و پر از گِل اغراض سبکبار کنید


سوختن خشک جسد تا به کی از آتش نفی
رو سوی جنت "من تحتها الانهار" کنید


آنزمان هر سخنش بحر معانی بینید
شادمان صید هزاران دُرشهوار کنید


آنزمان علم شما "یقذفه الله" گردد
کشف اسرار ز زلف بت عیّار کنید


تا هزاران دل سودا زده چون "حیران" را
روشن از شعشعه ی طلعت دلدار کنی

[ اشعار ]
+
( جمال پاك ابهي )
( جمال پاك ابهي )

ندايت،مژدهء جانست،بهاءالله
پيامت،راه درمانست،بهاءالله
تويي من يظهر موعود
تويي از سوي آن معبود
تويي تابنده برجانان
تويي پروردهء يزدان
تو هستي، آفتابِ حق
تو هستي،ذاتِ پرشوكت
تويي باقي،زِآن خالق
زِجان و دل،تويي صاحب
همه عالم،زِتو مانده
همه خلقان ،زِتو زنده
وطن كردي همه دنيا
براي اين همه ابناء
بشر را كرده اي يكرنگ
زِحِيث تفرقه، بي رنگ
جهان را كرده اي آزاد
زِكينه،دشمني،بيداد
جمالِ پاكِ ابهي ايي
صفاتِ نابِ الله ايي
زِانوارِ حقيقت، در دل و جانم
بتابان تا شوم مسعود ، درعالم


[ اشعار ]
+
((راه حق))
((راه حق))

خواستم در راه حق تقديم دارم سيم و زر
کز تبرع خويش نهال امر گردد بارور
جامه ای با طرح و رنگی نو آمد در نظر
گر چه باشد کار خير امروز نه روز دگر
خواستم درضيافت همدم ياران شوم
وارهم از رنج عالم خرم و خندان شوم
ليک بر پا بود بزم رقص و آواز هنر
نفس گفتا از ضيافت در گذر پارتی نگر
گر چه باشد کار خير امروز نه روز دگر
خواستم تا در ره تبليغ اقدامی کنم
بسط احکامی نمايم نشر پيغامی کنم
از حيات خود در اين ره صرف ايامی کنم
نفس گفتا بگذر اينک گر چه باشد پر اثر
گر چه باشد کار خير امروز نه روز دگر
خواستم دستی بر آرم بر دعاگاه سحر
بر گشايم در فضائی از دعا من بال و پر
تنبلی نگذاشت بر دارم ز خواب ناز سر
نفس گفتا خواب خوش را از چه می سازی هدر
گر چه باشد کار خير امروز نه روز دگر
خواب ديدم رخت بر بستم به دنيائی دگر
سعی کردم بی حساب و جهد کردم بی ثمر
تا مگر من از بهشت دوست گردم بهره ور
ناگهان آمد بگوشم اين صدا از پشت سر
می گشايم در ولی امروز نه روز دگر

داکا-بنگلادش-سال مقدس 149 بديع1993/2/7-
سرایندهء شعر: ADELBERT MUHLSCHLEGEL


[ اشعار ]
+
گوی عاشق درسحر
گوی عاشق درسحر

جان من گرعاشقی گویی بزن
ودرآن شورونوایی بنواز

عاشقی گفت که من منتظربانگ نیَم
که درآن لحظه زجان درگذرم
بی محابا سخن دوست به یاران بدهم
ازمحبّت گویم...
که چسان قلب مرا عاشق کرد

آری ازعشق ، محبّت ، نیکوست...

جرعه ای خواهم ودیوانه شوم
بهرآن دلبرشوریدهء دیندار روم

به تمنّا پی او...
اشکهایم جاری...

درد خواهم
که دوای دل بیمارمن است
اشک ریزان زتومی جویم درد...

آری ازدرد...
شفا می جویم

عاشقم
عاشق ودیوانهء دوست
که سحرمی دهدم جان ، همه اوست...

که درآن لحظه به گویی...
عاشق دوست شوم
که سحرمی دهدم جان...

[ اشعار ]
+
صعود برای صلح و وحدت بشری...

((قطعه ء ادبی  صعود برای صلح و وحدت بشری ))

 

من شاپرکی کوچک بال هستم.

بالهای کوچک و نازکم را که به نرمی گلبرگهای گل محبت ودوستی است می پوشم تا به اوج رهایی رسم.

رهایی برای صعود

صعود برای صلح

آرزویم صلح و دوستی است

ذکرهایم عشق و پیوند است

من شاپرکی کوچک بال هستم

آشیانم اینجا روی گلهاست

گلها روی زمین اند درمیان بیشه زاران

زمین پر از خشونت و کینه توزی است

ومحبت و دوستی نایاب شده است

پس بیایید بالهایی هرچند ظریف و حساس از جنس صلح و دوستی بپوشیم

وخشونت و دشمنی را از زمین ریشه کن کنیم

بالهایمان را بپوشیم و به اوج آفاق دوستی و محبت بشری پرواز کنیم

وجهانی از صلح و برادری بنا کنیم که خداوند می خواهد

چراکه از هر پرتویی که باشیم

همگی از تبلور پرتوهای شمس حقیقت هستیم

آری ما همه انسانهای خداوند هستیم...

 

مرتضی


[ اشعار ]
+
ابهی...

ابهی


جهان روشن شد از انوار ابهی
هويدا شد همه اسرار ابهی
خلايق جملگی در خواب غفلت
هراسان ديده‏ی بيدار ابهی
کويری بود دنيا خشک و تاريک
دگرگون گشت و شد گلزار ابهی
خوشا چشمی که از روی حقيقت
منور گردد از ديدار ابهی
خوشا گوشی که از ايمان و ايقان
شنيد آوای حق گفتار ابهی
خوشا آن بنده کو سرمشق خود کرد
براه زندگی کردار ابهی
خوشا آن عاشقی کز خود جدا شد
ندارد جز به سر پندار ابهی
خوشا قلبی که اندر سينه سوزد
ز عشق و اشتياق نار ابهی
دلم تنها و غمگين ره نشين بود
ز لطف حضرتش شد يار ابهی
مرا گر آرزويی هست تيفور
که بينم لحظه ای رخسار ابهی


شعر از هوشنگ تيفوری

 


[ اشعار ]
+